eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
41.9هزار دنبال‌کننده
939 عکس
69 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » سرجام خشک میشم و همه ذهنم درگیر ان شاء اللهی هست که اول جمله ام به کاز بردم از جا بلند میشم و حتی فرصت حرف به پرستش رو نمیدم. داخل اتاق میشم و در رو پشت سرم میبندم. نمیدونستم داره چه اتفاقی برام میوفته اما انگار آدمی هستم که حافظه اش رو از دست داده و دارن با خاطرات رو به رو اش میکنن. همیشه وقتی بچه بودم حاج صادق مجبورم می‌کرد که روزه بگیرم. متنفر بودم از روزه های اجباری که ازم میخواست. وقتی قد کشیدم مقابلش ایستادم و گفتم بمیرم هم دیگه روزه نمیگیرم.. هر چقد سعی کرد مجبورم کنه زیر بار نرفتم و یاغی بازی در آوردم.. عادت کرده بودم از همون بچگی زیر بار حرف زور نرم و حالا هم توقع داشتم پرستش چیزی بگه اما نگفت... نه درخواستی کرد و نه حتی ازم خواست همراهش سحری بخورم.. متعجب سر روی بالش میزارم و چشم روی هم میزارم اون با آدم های مذهبی که دیده بودم فرق داشت! جنسش فرق داشت.. انگار که دین در عمق عمق وجودش نفوذ کرده بود و اونو به جایی رسونده بود که خیلی از مسائل سطحی ناراحتش نمیکنن 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
كسی چه می‌داند...؟ شايد همه‌ آرزوهای ما همين طورند، شايدم تمام آرزوهايمان جايی منتظرند، منتظرند كه ما آن‌ها را از ته دل بخواهيم تا برآورده شوند
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » " امیر علی " نگاهی به پرستش غرق خواب ميندازم و خمیازه ای میکشم. حسابی خوابم میومد ولی باید میرفتم شرکت و از اون طرف باید میرفتیم خونه حاجی برای سفره افطاری. روز اول ماه رمضان، سه شب قدر و شب آخر ماه رمضان رو حاجی نذری میداد.. دیشب که پرستش ذوق زده خواست که شرکت کنیم نتونستم نه بیارم ولی توی این مدت هیچ وقت خودم حضور نداشتم. آستین لباسم بالا میزنم و نگاهی به چهره ام ميندازم. حال روحی ام خیلی خوب شده بود! به سمت پرستش برمیگردم و با دیدن صورتش باز هم به خنده می‌وفتم موهاش آشفته اطرافش ریخته بود و همین بیشتر از قبل جذابش کرده بود. موبایلم از جیبم بیرون میارم و به سمتش میگیرم. دکمه ضبط میزنم و لب میزنم +خانم پرستش اسفندیاری! خوش به حالت که اینجوری خواب رفتی و هیچ جوره نمیشه بیدارت کرد.. این فیلمو ضبط کردم بگم بیدار شدی آماده شو تا بریم افطاری حاج آقا " 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
برم پارت بعدی ؟
امیرعلی خان میشه آروم باشی😐🌺
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 دیونه میشه ..‌ نه .. به جنون میرسه .. میبینم که چجوری هیبت مردونه اش مقابل چشم هام به لرزه در میاد .‌ دستش مشت میشه و بالا میاد‌‌... ترسیده چشم روی هم میزارم و قدمی به سمت عقب برمیدارم .. صدای به خون نشسته اش بلند میشه . -کاش مرده بودم مستانه کاش مردهههه بودم و با آدمی مثل تو ازدواج نمی‌کردم ... از شدت عصبانیت به سرفه میوفته و عاجزانه لب میزنه. - کثافت زدی به زندگیمون ... خدا لعنتت کنه که انقدر عوضی شدی ‌‌ منتظر نمی‌مونه و مقابل چشم های به اشک نشسته ام ازم فاصله میگیره... چرا صبر نکرد تا بگم همه اش چرت و پرت بوده ؟! چرا نگذاشت تا بگویم تنها میخواستم عصبانی اش کنم ؟! رفت و دیگر نبود ! فواد رقت .. دست جلوی دهنم میگیرم و بالاخره بعد از سه ماه به گریه میوفتم .. 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼