eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
42.7هزار دنبال‌کننده
945 عکس
69 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » حالا من هستم که حسابی متعجب شدم. این حجم از سکوتش در برابر بی قراری من واقعا تعجب بر انگیز بود. با رسیدن به خونه حاج بابا نگاهی به خونه ميندازم و از ماشین پیاده میشم.. دستی به پیرهنم میکشم و به سمت پرستش میرم که مشغول جمع کردن چادرش هست. مقابلش می ایستم و دست جلو میبرم.. نگاهی به دستم میندازه و دستش توی دستمم میزاره به گمانم متوجه شدت حساسیتم شده بود که هیج اعتراضی نمی‌کرد.... فشاری به دستم میاره و کنارم شروع به حرکت میکنه. با رسیدن به خونه حاجی غم عجیبی توی دلم رشد میکنه. غم نبود مادرم.. غم تنهایی پدری که کل فکر و ذکرش را کرده بود حجره... داخل میشم و نگاهی به جمعیت ميندازم.. همه جا ساکت میشه! کم چیزی نبود.. حاضر شدن امیر علی مظفری پسر حاج صادق اون هم توی افطاری حاج آقا.. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » #پارت_267 حالا من هستم که حسابی متعجب شدم.
توی vip با بیش از 300 پارت اختلاف ، غوغاااااست اگه بدونید چه اتفاقی افتاده ... جهت عضویت در چنل vip مبلغ 89 هزار تومان رو به شماره کارت زیر واریز کنید 6219861862104444 رحیمی فیش واریزی خود را به آیدی زیر ارسال کنید @ellahe_banoo
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » پرستش دستم رو محکم میگیره و مشخصه اونم حسابی خجالت زده شده.. اولین صدایی که بلند میشه صدای مهری خانم خواهر پدرمه.. خواهر پدرم بود نه عمه من! اونها بعد از مرگ مادرم و بی کسی من هیچ جایی توی زندگی من نداشتن.. _الهیییی قربونت برم امیرعلی! کجا بودی تو پسرم؟! جلو میاد و شروع به بوسیدن پیشونی ام میکنه. _وای که دلم پر می‌کشید برای دیدنت. خدا میدونه چند بار مادرت اومد توی خوابم و سراغ تورو گرفت ازم.. پوزخندی میزنم. چقدر هم که شما از من خبر داشتید. چشم میچرخونه و نگاهش روی پرستش می ایسته. _وای! عروس خانم شمایی؟! چقدر بهم می‌آیین! چشم حسود هاتون کور ان شاء الله.. برم.. برم اسفند دود کنم بشه جلو میره و مشغول بوسیدن پرستش میشه. ازش جدا میشه و به سمت خونه میره تا به قول خودش اسفند دود کنه نگاهی به پرستش ميندازم که لبخند کمرنگی تحویلم میده. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » " پرستش " نگاهی به جمعیت ميندازم و حاج صادق از دور برام سر تکون میده. لبخندی میزنم و سر پایین ميندازم. امیر علی از همون اولش مشخص نبود کجا غیبش زده و من رو میان این جمعیتی که هیچ کس رو نمی‌شناختم تنها گذاشته بود. نفس عمیقی میکشم و مشغول بازی کردن با دستهام میشم. _سلام خانم! سر بالا میارم و نگاهی به پسرک جوان مقابلم ميندازم! +سلام! نگاهی بهم میندازه که اخم هام توی هم میره. _فکر کنم شما دختر مهری خانم باشید درسته؟! سری به نشونه منفی تکون میدم و میخوتم دهن باز کنم که صدای خنده اش بلند میشه. _ نه نه.. ببخشید! تو دختر هرکس باشی من نمیشناسم... بیشتر از 10 ساله ایران نیستم. با خجالت سر پایین ميندازم و چیزی نمیگم.. بر خلاف من که فرار میکردم از دستش اون انگار حسابی مشتاق صحبت بود _میتونم بپرسم اسمتون چیه؟! 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛