پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَــــرســتش عِــشــق » #پارت_267 حالا من هستم که حسابی متعجب شدم.
توی vip با بیش از 300 پارت اختلاف ، غوغاااااست
اگه بدونید چه اتفاقی افتاده ...
جهت عضویت در چنل vip مبلغ 89 هزار تومان رو به شماره کارت زیر واریز کنید
6219861862104444
رحیمی
فیش واریزی خود را به آیدی زیر ارسال کنید
@ellahe_banoo
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_268
پرستش دستم رو محکم میگیره و مشخصه اونم حسابی خجالت زده شده..
اولین صدایی که بلند میشه صدای مهری خانم خواهر پدرمه..
خواهر پدرم بود نه عمه من!
اونها بعد از مرگ مادرم و بی کسی من هیچ جایی توی زندگی من نداشتن..
_الهیییی قربونت برم امیرعلی! کجا بودی تو پسرم؟!
جلو میاد و شروع به بوسیدن پیشونی ام میکنه.
_وای که دلم پر میکشید برای دیدنت. خدا میدونه چند بار مادرت اومد توی خوابم و سراغ تورو گرفت ازم..
پوزخندی میزنم.
چقدر هم که شما از من خبر داشتید.
چشم میچرخونه و نگاهش روی پرستش می ایسته.
_وای! عروس خانم شمایی؟! چقدر بهم میآیین! چشم حسود هاتون کور ان شاء الله.. برم.. برم اسفند دود کنم
بشه جلو میره و مشغول بوسیدن پرستش میشه.
ازش جدا میشه و به سمت خونه میره تا به قول خودش اسفند دود کنه
نگاهی به پرستش ميندازم که لبخند کمرنگی تحویلم میده.
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_269
" پرستش "
نگاهی به جمعیت ميندازم و حاج صادق از دور برام سر تکون میده.
لبخندی میزنم و سر پایین ميندازم.
امیر علی از همون اولش مشخص نبود کجا غیبش زده و من رو میان این جمعیتی که هیچ کس رو نمیشناختم تنها گذاشته بود.
نفس عمیقی میکشم و مشغول بازی کردن با دستهام میشم.
_سلام خانم!
سر بالا میارم و نگاهی به پسرک جوان مقابلم ميندازم!
+سلام!
نگاهی بهم میندازه که اخم هام توی هم میره.
_فکر کنم شما دختر مهری خانم باشید درسته؟!
سری به نشونه منفی تکون میدم و میخوتم دهن باز کنم که صدای خنده اش بلند میشه.
_ نه نه.. ببخشید! تو دختر هرکس باشی من نمیشناسم... بیشتر از 10 ساله ایران نیستم.
با خجالت سر پایین ميندازم و چیزی نمیگم..
بر خلاف من که فرار میکردم از دستش اون انگار حسابی مشتاق صحبت بود
_میتونم بپرسم اسمتون چیه؟!
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_صدهشتادسه
با صدای زنگ از جا بلند میشم و به سمت در میرم.
از چشمی نگاهی به بیرون میندازم و با دیدن چهره خسته و گرفته سیمین لبخند کجی روی لبهام میشینه و در رو باز میکنم .
سیمین با دیدن من جیغی میکشه و منو توی بغل میگیره ..
دست روی شکم برآمده ام میزاره
- آخ الهی خاله فداش بشه..
دختر خوشگل خودمه !
کی بشه بیاد و بتونم خودشو بغل بگیرم به جای مامانش ..
به خنده می افتم ..
زبان باز پر سیاست ..
ضربه ای به شکمش میزنم و ازش فاصله میگیرم .
+چقد مزه میریزی اخه ؟!
منو داخل هل میده و در رو پشت سرش میبنده
- مهمون جلوی در نگه میدارند !؟
میخوام جوابش بدم که دستم میگیره و منو به سمت مبل میبره .
- بیا میخوام به چیز خوشکل نشونت بدم ..
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_صدهشتادچهار
روی مبل میشینم و نفس عمیقی میکشم .
دست روی شکمم میزارم و چشم هام با درد روی هم میزارم .
مطمعن بودم با فشار هایی که تحمل کردم و اتفاق هایی که این هفت هشت ماه برام افتاده زایمان سختی دارم .
از همین حالا تیر کشیدن های زیر شکمم رو حس میکردم و بعضی شب ها از شدت درد خوابم نمیبرد .
جوری که هر شب میترسیدم وقت زایمانم باشه و کسی به دادم نرسه .
سیمین چند بار اصرار کرده بود بزارم بیاد پیش من اما قبول نکرده بودم ..
-کجایی تو ؟!
به نگاه به لباسهای عشق خاله بنداز !
سر پایین میبرم و با دیدن لباس های نوزادی دخترانه ای که سیمین خریده بود لبخند کجی روی لبهام میشینه ..
+باز که زحمت کشیدی سیمین !
بخدا شرمنده ام کردی ...
اخم مصنوعی میکنه و لباسی بالا میاره
- پاپیون دارههه
الهی فداش بشم .
اخ اگه دختر باشه .میبرم خودم بزرگش میکنم
چیزی نمیگم و تنها با لبخند کمرنگی نگاهش میکنم .
تمام تلاشش رو میکرد تا نگذاره افسردگی ام باز برگرده و الحق که زیادی هم موفق بود
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼