🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_272
میخندم و نگاهی به چهره خندونش ميندازم..
+ممنونم! لطف دارید
بی توجه به بقیه سر جلو میاره و کنار گوشم لب میزنه.
_قشنگ توی چشمهات میبینم که حوصله ات سر رفته.
میخندم و دست جلو دهنم میگیرم.
کنجکاو لب میزنم.
+ امیر علی رو ندیدی؟!
چشم میچرخونه و نگاهی به اطراف میندازه..
_حتما رفته پیش صادق!
میخنده و لب میزنه
_اون زیاد از این جمع خوشش نمیاد...
لبخند کجی میزنم و بی حرف سر پایین ميندازم...
خجالت میکشم بگم منو ببر پیشش برای همین ساکت میشم و بی حرف مشغول بازی کردن با دستهام میشم که مجدد لب میزنه.
_بیا ببریم کمک!
سری تکون میدم و همراهش به سمت سفره ای که در حال پهن شدن بود میرم.
تمام ذهنم درگیر امیر علی بود و نمیدونستم باید چیکار کنم.
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_273
سر بالا میارم و با دیدن نگاه خیره همان پسر جوان وحشت زده سرجام خشک میشم.
هیچ حس مثبتی بهش نداشتم..
ترسیده پشت دختری که حتی خودش رو هم معرفی نکرده بود راهی میشم و قلبم از شدت استرس به تپش افتاده...
عاجزانه چشم روی هم میزارم و مشغول پَهن کردن سفره میشم.
صدای صلوات توی گوشم میپیچه و مشغول پخش کردن ظروف نذری میشن..
کجا رفته بود امیر علی؟!
آب دهنم قورت میدم و گوشه ای می ایستم.
مشغول خواندن سوره کوثر میشم و مامانم همیشه معتقد بود هنگام افطار خیلی ثواب داره..
نگاهی به ساعت ميندازم و حدود 10 دقیقه تا اذان مونده.
صدای قرآن بلند پیچیده و دود اسپند همه جا پخش شده.
_ حس میکنم زیاد اینجا راحت نیستی!
سر میچرخونم و با دیدن همان مرد توی خودم جمع میشم و اخمی میکنم.
چی میخواست از جونم.؟!
بهتر بود هر چه زودتر دهن باز کنم و بگم زن امیر علی هستم شاید که کمتر دور و اطرافم بچرخه و نگاه بقیه رو به سمتم بچرخونه.
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
نمیخوام اسپویل ولی توی vip غوغا به راهه🥲🤫
تخفیف گذاشتیم براتون ❌🙃
پارت ۶۰۰ رد کردیم توی vip 😍😱😱
میتونید با مبلغ 89 هزار تومن عضو چنل vip بشید ...
6219861862104444
رحیمی
فیش واریزی به ایدی زیر ارسال کنید
@ellahe_banoo
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_صدهشتادهفت
حرصی بهم خیره میشه .
-چیه ؟!
مگه دروغ میگم ؟!
بچه ات شیرین میشه بر عکس مادرش !
لیوان شربت سر میکشم و لیوان خالی توی سینی میذارم .
- قراره وسایل هامو جمع کنم از امشب بیام ور دل خودت ...
جدی لب میزنم
+ نمیشه سیمین !
تو خودت زندگی داری ..
منم چیزیم نیست ..
مگه درد دارم که اینجوری میگی؟!
وقتی که دکتر گفته میرم بیمارستان و بستری میشم
اصلا نیازی نیست تو بیای اینجا.
حرصی میخنده و دست روی کمرش میزاره
-اهاااا.
اون وقت اگه قبلش هم دردت گرفت خودت با تاکسی میری بیمارستان .
نه ؟!
بی حرف بهش خیره میشم و تنها نفسم با درد بیرون میدم ..
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_274
اخمی میکنم و با جدیت لب میزنم.
+هیچ مشکلی با خانواده شوهرم ندارم..
میبینم که چجوری ابروهاش بالا میپره و انگار حسابی متعجب شده.
خودشو جمع میکنه و سیگاری از جیبش بیرون میاره که بیشتر عصبی میشم..
انگار بر خلاف بزرگ تر های این خانواده، ذره ای شعور به بچه هاشون یاد نداده بودن..
+ماه رمضونه! نصف بیشتر این جمعیت روزه هستن.. بی زحمت خاموش کنین!
سری تکون میده و سیگار زیر پاش خاموش میکنه..
_ زن امیر علی هستی؟!
حالا منم که شکه شدم و توقع همچین حرفی رو از سمتش ندارم.
جدی زل میزنم بهش و سری تکون میدم که پوزخندی میزنه.
_حیف شدی پس!
دندون هام روی هم میسابم و این ادم علاوه بر بیکار بودن یاوه گو هم هست..
+ اول اینکه شما تعیین نمیکنی کی حیف میشه! ثانیا آدم های مزخرف تری هم بودن که خوشبختانه دچار من نشدن.
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛