🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_صدنودچهار
مقابل پاهام میشینه و دست روی دستم میذاره
- بد به دلت راه ندی قربونت برما !
هیچ چیزی نمیشه !
خودت و بچه ات صحیح و سالم از اون اتاق میآید بیرون !
نفس عمیقی میکشم و سعی میکنم لرزش صدام به چشم نیاد!
+سیمین اگه اتفاقی افتاد میشه حواست به بچه من باشه !
قطره اشکی روی گونه اش می افته که سریع پاکش میکنه.
-دیوونه شدی ؟!
این حرفا چیه میزنی !؟
نمیدونم ...
نمیدونستم .
حالم خوب نبود و میترسیدم بچه ام هم یتیم بشه .
« بچه ات هم مثل خودت بی کس و کاره»
دستهام شروع به لرزیدن میکنه .
خدا لعنتت کنه فواد .
سیمین بوسه ای روی گونه ام می نشانه
-انقدر توی خونه موندی این فکر و خیال ها به سرت زده !
بلند شو بریم بیرون حال و هوا عوض کنی...
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_285
بخدا که اگر پرستش من رو با این وضعیت میدید سکته میکرد !
عصبی کنار حوض توی حیاط میشینم و مشغول پاک شستن صورت خونی ام میشم
صدای پچ پچ های اطرافم رو حس میکنم و دلم میخواد همین حالا همشون رو خفه کنم !
گند زده بودم به افطاری حاجی و همین که اون تا حالا سکته نکرده بود خودش خیلی بود !
ابی به صورتم میزارم و چشم روی هم میزارم .
کاش خاتون بیرون میآمد و میگفت حال پرستش خوب شده و میخواد تورو ببینه.
با شرمندگی پیشش میرفتم اما حداقل میدونستم که حالش خوبه .
-خوبی ؟!
سر بالا میارم و با دیدن پروانه لبخند کجی میزنم .
دختر دایی شیطون و بی نمکی که نصف عمرش را خارج از کشور بود
+کی اومدی دیونه !
دستی به موهای رنگ شده اش میکشه و ابرویی بالا میندازه.
-تازه رسیدم ! اومدم افطاری شما که غوغا بپا کردی !
تک خنده ای میکنم .
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_286
کمی جلوتر میاد
- ازدواج کردی دیوونه ؟!
چرا انقدر بی خبر و یهویی ؟!
بچه ها میگفتن حاجی مجبورت کرده
راست میگن ؟!
اخمی میکنم و بی حرف بهش خیره میشم .
با اینکه عین حقیقت بود ولی نمیدونم چرا هیچ خوشم نیومد پرستش رو اجباری بدونه .
سرفه ای میکنم و باز هم آبی به صورتم میزنم .
+ دایی کجاست ؟!
میفهمه دلم نمیخواد بهش جواب بدم
-نیومده ! کار های شرکتش مونده بود .
تنها سری تکون میدم و از جا بلند میشم که همراهم می ایسته
قَدش بلند بود !
تقریبا هم قد خود من بود
سر جلو میاره و در حالی که میخنده جواب میده .
- همه فکر میکردن حاج بابات منو زیر نظر گرفته برای تو !
صورتم توی هم جمع میشه و زورکی تک خنده ای میکنم ..
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_صدنودپنج
چیزی نمیگم و از جا بلند میشم.
حق با سیمین بود
حال روحی ام خوب نبود و بهتر بود یکم هوا عوض کنم تا حالم بهتر بشه !
به سمت کمد میرم و به دنبال لباس میگردم.
تمام لباس ها تنگ شده بود و تن نمیرفت !
مشغول گشتن به دنبال لباس میشم که کاغذی پایین میوفته .
خم میشم و برش میدارم ...
با دیدن عکس فواد زیر شکمم تیر میشه .
دست زیر شکمم میزارم و چشم هام از شدت درد روی هم میزارم .
سیمین لعنتی وقتی رفته بود لباس ها رو بیاره این عکس رو هم همراه خودش آورده بود!
پدر بچه ام همچین آدم بی وجدانی بود ؟!
حتی خودم هم داشتم شک میکردم چه برسد ...
عصبی عکس مچاله میکنم و زیر میز میندازم .
به سختی از جا بلند میشم و شنل رو برمیدارم .
تن میزنم و کیفم رو هم برمیدارم .
از اتاق بیرون میزنم و با دیدن سیمین که جلوی در ایستاده بود به سمتش میرم .
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_287
حاج بابا من آدمی مثل اون رو بخواد انتخاب کنه ؟!
وقتی کل اعتقادات و باور هاشون با ما فرق داشت ؟!
دیوانه شده بود !
شاید هم داشت به پرستشی که بی جان روی تخت افتاده بود حسادت میکرد !
+ فعلا که ما متاهلیم .
بلند میخنده و منم به خنده می افتم .
جذب بهش خیره میشم .
+ من باید برم پیش پرستش ! با من کاری نداری ؟!
سری به نشونه منفی تکون میده که ازش فاصله میگیرم و به سمت اتاق میرم.
میخوام در رو باز کنم که در باز میشه و خاتون بیرون میاد...
با دیدن من نگاهش رو به سمت دیگه ای میدوزه
- حیف این دختر که گیر تو افتاده !
تا مغز استخوانم میسوزه و میترسم از شدت فشاری که به مغزم اومد باز هم خون از بینی ام جاری بشه .
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_288
عصبی بهش خیره میشم و نمیتونم هیچی نگم
+ از شما توقع نداشتم خاتون ! چیکار کردم مگه ؟!
حرصی میخنده و نگاهی به اطراف میندازه
-هیچی !
چیکار کردی ؟!
مراسم بابات رو که بهم ریختی.
باید یک آب قند به پرستش بدم یکی به بابات !
تا دو هفته که شدیم نقل کلام این محل ..
تنها سری پایین میندازم که ادامه میده
- وقتی میگم حیف اون دختره به خاطر اینه که تو همیشه خدا پی آبرو ریزی هستی و اون بیچاره توی این حال خرابش پی تو میگرده
بهت زده سر بالا میارم و خیره میشم به خاتون.
من رو صدا زده بود ؟!
این دختر همه کار میکرد تا من رو شرمنده خودش نگه داره .
سریع لب میزنم
+میشه برم داخل ؟!
خاتون بی حرف کنار میکشه و من داخل میرم
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
#پرستش_عشق
یه جورایی اسپویل کردماااا😍
اگه بدونید vip چخبره ☺️🙊.
جهت عضویت در چنل vip مبلغ 85 هزار تومن رو به شماره کارت زیر واریز کنید
6219861862104444
رحیمی ✨
بیش از 400 پارت جلوتریم .
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_صدنود
دست روی سرم میزارم و کنار جاده میشینم .
زل میزنم به ماشین های در حال حرکت !
محسن از زن گرفتن میگفت ؟!
دیوانگی ها و دلتنگی های من رو ندیده بود ؟؛
دلم براش تنگ شده بود !
چه شب ها که م.ست و با حال خراب در خیابان ها میماندم ...
چه داشت بر سرم می اومد ؟!
چیکار کرده بود با من ؟!
باید نفرینش میکردم ؟!
بخدا که نمیتوانستم ..
مامان نفرینش میکرد و من عربده میکشیدم
طاقت نداشتم کسی در موردش بد بگوید و او چطور توانسته بود با منی که تا این اندازه دوستش داشتم همچین کاری کنه ؟!
به سرفه می افتم !
سرفه های خشک و درد آور..
هیچکس نتوانسته بود جای رو را بگیرد !
حتی زیبا ترین و دلفریب ترین زن های این شهر..
دست بالا میارم و با ایستادن اولین تاکسی سوار ماشین میشم ..
آدرس خونه رو میدم و چشم روی هم میزارم .
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼