💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_25
"پرستش "
با صدای مامان بی حرف مسغول خشک کردن میوه ها شدم.
_هیچی نمیخوای بگی آقا رضا؟؟ اون از دیشب که بدون پسرش اومده و اینم از امشب که بدون اینکه چیزی بگه بلند شده اومده خاستگاری..
بابا که سعی در آروم کردن مامان داشت به آرامی لب زد
_آروم باش مریم خانم... حتما خجالت کشیده بنده خدا. مهمون حبیب خداست... این چه حساسیتی هست تو نشون میدی آخه؟!
مامان بی حرف و با دلخوری به بابا نگاه کرد و مشغول کارش شد..
_برو بیرون بشین آقا... زشته همه جمع شدیم توی اشپز خونه...
دستی به صورت سرخ شده ام کشیدم و چشم هام روی هم گذاشتم..
پسرک حاج صادق بیرون نشسته بود و من حتی نتونسته بودم یک بار هم ببینمش..
دل توی دلم نبود، اویی را که اینگونه تعریفش را میکردند ببینم...
_بردار بیار چایی ها رو پرستش...
بیار ببینم امشب حاج صادق چه خوابی دیده برامون
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_26
چشم هایم را از استرس باز و بسته کردم و سینی چایی رو محکم بین دستهام گرفتم..
مامان جلوتر از من بیرون زد که پشت سرش راهی شدم....
صدای بلند نفس هایم از شدت هیجان، گویی قصد داشت مرا بی آبرو کند..
سرم را پایین انداختم و از اشپز خونه بیرون زدم...
به سمت حاج صادق رفتم و چایی را مقابلش گرفتم..
_ دستت درد نکنه دختر گلم. ان شاء الله هر چی به صلاحت هست اتفاق بیوفته...
لبخند کوتاهی زدم و چای را مقابل بابا گرفتم...
با آرامش بهم خیره شد که نفس عمیقی کشیدم..
_دستت درد نکنه پرستش بابا..
چای را به سمت مامان بردم که ابرویی بالا انداخت..
کمر صاف کردم و به سمت پسرک حاج صادق رفتم...
با چشم های لرزون و مغزی که قفل کرده بود سرم را بالا آوردم و نگاهی به چهره گیرا اش انداختم..
با دیدنش نفس کشیدن را که هیچ گرفتن سینی را هم فراموش کردم..
با لرزیدن لیوان ها، دستم را محکم دور سینی حلقه کردم..
چهره مردانه اش، گویی چیزی میان قفسه سینه ام را می سوزاند.
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_سوم بوسه ای روی شونه ام می نشاند و
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_چهارم
نگاه خیره ای بهم انداخت و دستی توی موهاش کشید...
_من برم ی دوش بگیرم بیام..
سری تکون میدهم که راه حمام را پیش میگیرد..
با یاد بی بی چک، تمام وجودم منقبض میشود...
توان از پاهایم میرود و تنها فریاد میزنم..
+وایسا...
گیج سمتم میچرخد..
نگاهم را از چشمانش می دزدم و به زمین زل میزنم
گند زده بودم..
عقبگرد میکند و به سمتم می آید..
دستش را زیر چانه ام میگذارد و خیره در چشم هایم میشود..
_ میشه حرف بزنی و بگی چه اتفاقی افتاده مستانه؟! این رفتار هات برای چیه امروز؟!
از جا بلند میشوم و با صدای لرزونی میگم..
+هی. هیچی... مگه باید چیزی شده باشه؟! من... من.. فقط میخوام اول برم..
منتظر نموندم چیزی بگه و سریع به سمتم حموم میرم و در و پشت سرم میبندم...
همونجا میشینم و با دیدن بی بی چک هاج و واج بهش نگاه میکنم و در آخر میزنم زیر گریه..
این مصیبت را هیچ جوره نمیتونستم بگذرونم
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_27
چای را برداشت و با صدای خشن و عامرانه ای لب زد
_ممنونم..
باید عقب میکشیدم...
اما چجوری؟؟
با کدام توان؟!
نگاه خیره همه را حس میکردم..
چشم هایم روی هم گذاشتم و چرخیدم...
چرخیدم و مستقیم به سمت اشپز خانه رفتم...
باید سینی را روی میز میگذاشتم؟!
باید همانجا می ماندم؟!
نمیدانم...
هیج نمیدانم...
فقط میدانم دیگر توان ایستادن کنارش را نداشتم...
سینی را در روی زمین گذاشتم و روی زمین نشستم...
دستی به صورت گر گرفته ام کشیدم و چشم هام روی هم گذاشتم.
لعنتی...
صدای تپش قلبم، آنقدر بلند بود که میترسیدم شنیده باشد...
زخم بالای آبرویش، تمام ذهنم را درگیر کرده بود...
هرچند که این زخم هم چهره اش را جذاب کرده بود..
حق با مامان بود..
حالا که میدانستم چه کسی به خاستگاری ام آمده، مثل اسپند روی اتیش بودم.
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_چهارم نگاه خیره ای بهم انداخت و
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_پنجم
حوله را دور موهای نم دارم پیچیدم و از حموم بیرون زدم..
دعا دعا میکردم فواد از روی چشم های سرخم متوجه چیزی نشود...
او...
زیادی ریز بین بود..
حداقل روی من..
با دیدنش که روی تخت به خواب رفته بود، لبخند کجی گوشه لب هایم نشست...
هیچ وقت تنهایم نمیگذاشت...
او، در سخت شب ها هم به خانه آمده بود..
چرا که میدانست از تنهایی میترسم..
بی اختیار به سمتش میروم و کنارش دراز میکشم.
صدای نفس های منظمش، آرامم میکند..
با سر انگشتانم، مشغول نوازش قفسه سینه مردانه اش میشوم و به فکر فرو میروم...
چه باید میکردم؟؟
یک سال از ازدواج مان میگذشت و او..
هربار یا شنیدن اسم بچه، اخم هایش را در هم میکشید و نگاه طوفانی اش را حواله ام میکرد...
بر خلاف اویی که اینگونه مقاومت داشت در برابر بچه دار شدن، من جان میدادم برای بچه ای که از فواد باشد...
اما او...
جوری از همان اول مخالفت کرده بود که با فهمیدن حاملگی ام...
تنها چیزی که دچارم شده بود گریه و وحشت بود...
من حتی..
نتوانسته بودم مثل بقیه برای حاملگی ام خوشحالی کنم و یا حتی...
از فواد برای پدر شدنش، مژده گانی بگیرم...
حتی..
از وحشت اینکه چیزی بفهمد خواب هم از چشم هایم رفته بود...
دل آشوبه ای که به جانم افتاده بود هیچ جوره رهایم نمیکرد..
بی حال سرم را روی شانه اش میگذارم که صدای خواب آلودش بلند میشود...
_یکم دیگه تکون بخوری کار دست خودمو خودت میدی...
لبخند کجی گوشه لبهایم مینشیند و بی حرف چشم هایم را روی هم میگذارم
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_28
با صدای مامان سرم رو بالا آوردم...
_پرستش؟!
سرم رو بالا آوردم که با چشم غره های مامان مواجه شدم..
+بله مامان؟!
_ چایی رو برمیدارند فرار میکنند؟! حالت خوبه؟!
بی حرف از جا بلند شدم و سینی روی میز گذاشتم..
+خوبم. یکم سرگیجه دارم..
چهره جدی و مردونه اش، یک لحظه از جلوی چشمم کنار نمیرفت...
_بیا، حاج آقا گفتند که توی اتاق صحبت کنید...
نفسم بند آمد...
من توان تنها شدن با او را نداشتم.
مامان با دیدن چهره من، نیشگونی از پهلو ام گرفت..
_ چرا اینجور شدی امشب تو؟؟ خشکت میزنه چرا؟!
نمیدانست؟!
نفس عمیقی کشیدم و سرم پایین انداختم..
از اشپز خارج شدم و نگاهی به پسر حاج صادق که هنوز اسمش را هم نمیدانستم انداختم..
با دیدن من، بی میل از جا بلند شد و پشت سرم راهی شد..
به سمت اتاقم رفتم و داخل شدم...
گوشه اتاق نشستم و سرم رو با خجالت پایین انداختم..
مقابلم کنار تخت نشست و بی حرف به اتاق خیره شد..
سکوت سردی که بین مان بود، معذبم میکرد.
آنقدر که من بی زبان را هم به حرف در آورد...
+ا.. اگه اذیت میشید میتونید روی تخت بشینید...
سری به نشونه منفی تکان داد..
حرکتش کلافگی و خجالتم را هزار برابر کرد..
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_ششم
با صدای نفس های فواد، چشم هایم را باز میکنم و نگاهی به چهره اش ميندازم..
با دیدن چشم های بازم، بوسه ای روی گونه ام میکارد
_ یعنیا... عشق میکنم وقتی صبح کنار خودم میبینمت...
لبخند کمرنگی میزنم که از جا بلند میشود...
_امروز قراره... صبحونه رو آقا فواد آماده کنه... شما که دیشب نگذاشتی ما بریم حموم... ببینم بعد صبحونه میتونم برم...
+ فواد...
همان جور که مشغول چیدن صبحانه روی میز بود نگاهی روانه ام میکند..
_جون دلم...؟!
+از ازدواج با من پشیمونی؟!
ابروهایش بالا میپرد...
_گه بخورم من... کی بهتر از تو؟! من به خاطر تو قید همه چیز زندگی مو زدم تا تورو داشته باشم.. بعد پشیمون بشم؟! من به گور پدرم خندیدم...
جلو رفتم..
روبهرویش ایستادم و با تردید لب زدم
+خب... خب.. پس چرا نمیخوای ازم بچه داشته باشی ...!؟
چهره اش در هم میرود...
از واکنش او میترسیدم... عمیقا میترسیدم..
ابرو هایش را در هم میکشید و خیره در چشم های پر از وحشتم با صدای خشکی لب میزند..
_تمومش کن...
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_28
با صدای مامان سرم رو بالا آوردم...
_پرستش؟!
سرم رو بالا آوردم که با چشم غره های مامان مواجه شدم..
+بله مامان؟!
_ چایی رو برمیدارند فرار میکنند؟! حالت خوبه؟!
بی حرف از جا بلند شدم و سینی روی میز گذاشتم..
+خوبم. یکم سرگیجه دارم..
چهره جدی و مردونه اش، یک لحظه از جلوی چشمم کنار نمیرفت...
_بیا، حاج آقا گفتند که توی اتاق صحبت کنید...
نفسم بند آمد...
من توان تنها شدن با او را نداشتم.
مامان با دیدن چهره من، نیشگونی از پهلو ام گرفت..
_ چرا اینجور شدی امشب تو؟؟ خشکت میزنه چرا؟!
نمیدانست؟!
نفس عمیقی کشیدم و سرم پایین انداختم..
از اشپز خارج شدم و نگاهی به پسر حاج صادق که هنوز اسمش را هم نمیدانستم انداختم..
با دیدن من، بی میل از جا بلند شد و پشت سرم راهی شد..
به سمت اتاقم رفتم و داخل شدم...
گوشه اتاق نشستم و سرم رو با خجالت پایین انداختم..
مقابلم کنار تخت نشست و بی حرف به اتاق خیره شد..
سکوت سردی که بین مان بود، معذبم میکرد.
آنقدر که من بی زبان را هم به حرف در آورد...
+ا.. اگه اذیت میشید میتونید روی تخت بشینید...
سری به نشونه منفی تکان داد..
حرکتش کلافگی و خجالتم را هزار برابر کرد..
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_هفتم
بی حال پشت میز مینشینم و زل میزنم بهش...
نگاهی به میز صبحونه میندازه و با صدایی که مشخصه هنوز هم عصبانی هست لب میزند..
_ من سیرم... میرم حموم...
منتظر جوابی از سمت من نموند و عقبگرد کرد..
با رفتنش سرم را روی میز میگذارم و نفس عمیقی میکشم اما...
دردی از درد هایم کم نمیکند...
گویی چیزی در میان قفسه سینه ام گیر کرده است که هر چه تلاش میکنم رهایم نمیکند...
بلند میشوم و مشغول جمع کردن میز صبحانه میشوم...
بغض گلویم هر لحظه تشدید میشد...
لیوان ها را توی سینک میگذارم و روی زمین میشینم...
سرم را روی زانو هایم میگذارم و اولین قطره اشک روب گونه ام فرود می آید...
_چته مستانه؟!
با شنیدن صدای فواد لرز بدی به جانم می آیند..
سرم را بالا می آورم و با چشم های اشکی خیره نگاهش میکنم..
با دیدن چشم های اشکی ام... دیوانه میشود...
جلو می آید که ترسیده از جا بلند میشوم...
مقابلم می ایستد و با صدای بلندی داد میزند..
_میشه بگی چه مرگت شده.؟! درد بعدیت بچه هست.؟!
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼