eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
42.9هزار دنبال‌کننده
958 عکس
67 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 با صدای در به سختی از جا بلند میشم و نگاهی به سیمین کیف به دست میندازم +بالاخره کار خودتو کردی ؟! کیفش را روی مبل میندازه . خندون به سمت آشپزخونه می‌ره .. -چیه؟! بده دلم میخواد پیش تو باشم !؟ میگم مستانه تو چرا هیچ وقت ویار نمیکنی !! خب بابا ویار به چیزی کن تا برات درست کنم ! لبخند کجی به وضعیتش میزنم و به سمت اتاقم میرم .. ویار؟! از سطح دغدغه من حسابی بالاتر بود... رو به سیمین لب میزنم +میشه یک لحظه بیای توی اتاق ؟! باهات کار دارم ! صدای پاهاش میاد و من مستقیم به سمت کمد لباس میرم . پاکتی که داخل کشو گذاشته بودم رو بیرون میارم و به سمتش میگیرم پاکتی که مدتها بود براش تلاش کرده بودم . متعجب به پاکت نگاه می‌کنه و انگار تمام تلاشش رو می‌کنه تا بفهمه داخلش چخبره ! -این چیه دیگه ؟! 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق نفس عمیقی می‌کشه و لب میزنه -میشه بریم خونه ؟! سری به نشونه مثبت تکون میدم . از جا بلند میشم و رو بهش لب میزنم +کمکت کنم !! دستش به تخت میگیره و لب حرف از جا بلند میشه . نفس عمیقی می‌کشه و چادرش روی سرش مرتب می‌کنه .. به سمت در میرم و صبر میکنم تا بیرون بره ‌ از اتاق بیرون میزنه . جمعیتی که مونده بودن روی هم رفته ۱۵ نفر هم نمی‌شدند.. حتی نمی‌دونستم افطاری خوردن یا نه . حق با پرستش بود ! خرابکاری کرده بودم . جلو می‌ره و رو به روی حاج صادق می ایسته. جدی بهش خیره ام و هیچ دلم نمی‌خواد از بابا معذرت خواهی کنه . اما انگار قصد اون همینه . - ببخشید حاج بابا ! شرمنده شما هم شدیم .. ببخشید که نه تونستیم کمکتون کنیم و نه آبرو داری کردیم .. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 پوکر بهش خیره میشم که پاکت رو باز می‌کنه و با دیدن پول های داخلش متعجب لب میزنه -اینا چیه دیگه ؟! نفس عمیقی میکشم و نیم نگاهی به کیف آماده بچه ام میندازم . کیفی که برای بیمارستان آماده شده بود دیگه روز های آخر داشت می‌رسید و استرس من حسابی زیاد شده بود . +هزینه زایمان و ترخیص بچه ام ... ابرو های سیمین بالا می‌پره و مات و مبهوت به من خیره میشه . - مگه من مردم که تو اینجوری پول جمع کردی ؟! بغض سر گلوم میشینه + خدا نکنه ! اینو پیش خودت داشته باش ! چیزی نمیگه و هنوزم گیجه.. دلم میخواست از شناسنامه بچه ام بگم ولی.. حتی دلم نمی‌خواست اسم فواد رو به دهن بیارم . اون مرد برای من مرده بود ! هم برای من و هم برای بچه توی شکمم ! روی تخت می‌شینم . دست روی شکمم میزارم و حتی دلم برای بچه توی شکمم هم میسوزه . 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق حاج صادق نگاهی بهم میندازه و حرکت دستش دور تسبیح تند تر میشه. - اینجور نگو دخترم ! دشمنت شرمنده باشه عزیز من ؛ حتما خیرتی داشته و خبر نداریم . شب رو بمونید کنار هم باشیم ... پرستش لبخند کجی میزنم و چادرش رو جمع می‌کنه . + ممنون بابا جان ! بهتره بریم خونه .. عقب می‌کشه و به سمت حیاط می‌ره .. نگاهی به بابا میندازم ‌و هرچی تلاش میکنم نمیتونم بگم ببخشید ‌‌.. نقصیر خودم نبود ! از همون بچگی نه بلد بودم و نه بهم یاد داده بودن ‌.. دستی به صورتم میکشم و با صدای گرفته ای لب میزنم . + همه چیز تقصیر من بود! نباید با یاشار دهن به دهن میشدم.. حاجی نگاهی بهم میندازه و سری تکون میده .. - برو پیش زنت بابا جان ! حالش هنوز کامل خوش نشده ‌ 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 مقابل پاهام میشینه و دست روی دستم می‌ذاره - بد به دلت راه ندی قربونت برما ! هیچ چیزی نمیشه ! خودت و بچه ات صحیح و سالم از اون اتاق میآید بیرون ! نفس عمیقی میکشم و سعی میکنم لرزش صدام به چشم نیاد! +سیمین اگه اتفاقی افتاد میشه حواست به بچه من باشه ! قطره اشکی روی گونه اش می افته که سریع پاکش می‌کنه. -دیوونه شدی ؟! این حرفا چیه میزنی !؟ نمیدونم ... نمی‌دونستم . حالم خوب نبود و میترسیدم بچه ام هم یتیم بشه . « بچه ات هم مثل خودت بی کس و کاره» دستهام شروع به لرزیدن می‌کنه . خدا لعنتت کنه فواد . سیمین بوسه ای روی گونه ام می نشانه -انقدر توی خونه موندی این فکر و خیال ها به سرت زده ! بلند شو بریم بیرون حال ‌و هوا عوض کنی... 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق « پرستش » امیر علی سوار ماشین میشه و نیم نگاهی بهم میندازه . -خوبی ؟! سری تکون میدم که ماشین روشن می‌کنه و به سمت خونه حرکت می‌کنه. از امیر علی دلگیر نبودم . دیگر عادت هایش دستم اومده بود و میدونستم وقتی عصبی بشه دیگه هیچ چیز جلودارش نیست ‌.. من تنها چیزی که دوست داشتم بشنوم حرف های اون پسری بود که قصد داشت اونجا بلبل زبانی‌ کنه‌ دوست داشتم حرفش رو بشنوم. چی میخواست بگه در مورد امیر علی ؟! چادرم رو بیشتر جمع میکنم و صلواتی می‌فرستم ‌ مطمعن بودم امیر علی اگر خطایی هم داشت برای گذشته بوده.. میدونستم که با ازدواج مان دور خیلی چیز ها رو خط کشیده.. - توی فکری ! لبخند کجی میزنم + چیزی نیست .. یکم سر درد دارم .برسیم خونه استراحت کنم بهتر میشم... 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
یه اسپویل ریز برای شما یه خبرایی هست اونجا که اصلا نمیشه اشاره هم کرد 🙊🤫 جهت عضویت در چنل vip مبلغ 90 هزار تومن رو به شماره کارت زیر واریز کنید 6219861862104444 رحیمی ✨ بیش از 400 پارت جلوتریم .
8.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو بگو قشنگ ترین جای دنیا ...🌺✨
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق تنها سری تکون میده . -فردا هم روزه میگیری؟! متعجب از سوالی که پرسیده بود لب میزنم +خب‌‌.. آره . برای چی ؟! نگاهی از آیینه به عقب میندازه و لب میزنه -میخواستم بریم برای عروسی که دعوتیم لباس بگیریم .. میخواستم اذیت نشی .. متعجب به سمتش برمی‌گردم و نگاهش میکنم . حتی فکرش رو هم نمی‌کردم که یادش باشه .. آنقدر دقیق به خاطر داشت ؟! نفس عمیقی میکشم + من اذیت نمیشم ! میتونیم هم بعد افطار بریم .. امیر علی باز هم نگاهی بهم میندازه و نمی‌دونم چرا دلش میخواد حرف بزنم.. شاید فهمیده بود از چیزی دلگیرم و اینجوری سعی میکرد دلیل دلخوری ام رو بفهمه.. با ایستادن ماشین ،پیاده میشم و منتظر میمونم تا امیر علی ماشین رو داخل پارکینگ ببره 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 چیزی نمیگم و از جا بلند میشم. حق با سیمین بود ‌ حال روحی ام خوب نبود و بهتر بود یکم هوا عوض کنم تا حالم بهتر بشه ! به سمت کمد میرم و به دنبال لباس میگردم. تمام لباس ها تنگ شده بود و تن نمی‌رفت ! مشغول گشتن به دنبال لباس میشم که کاغذی پایین میوفته . خم میشم و برش میدارم ... با دیدن عکس فواد زیر شکمم تیر میشه . دست زیر شکمم میزارم و چشم هام از شدت درد روی هم میزارم . سیمین لعنتی وقتی رفته بود لباس ها رو بیاره این عکس رو هم همراه خودش آورده بود! پدر بچه ام همچین آدم بی وجدانی بود ؟! حتی خودم هم داشتم شک میکردم چه برسد ... عصبی عکس مچاله میکنم و زیر میز میندازم . به سختی از جا بلند میشم و شنل رو برمیدارم . تن میزنم و کیفم رو هم برمیدارم . از اتاق بیرون میزنم و با دیدن سیمین که جلوی در ایستاده بود به سمتش میرم . 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼