eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
42.9هزار دنبال‌کننده
954 عکس
67 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 مقابل پاهام میشینه و دست روی دستم می‌ذاره - بد به دلت راه ندی قربونت برما ! هیچ چیزی نمیشه ! خودت و بچه ات صحیح و سالم از اون اتاق میآید بیرون ! نفس عمیقی میکشم و سعی میکنم لرزش صدام به چشم نیاد! +سیمین اگه اتفاقی افتاد میشه حواست به بچه من باشه ! قطره اشکی روی گونه اش می افته که سریع پاکش می‌کنه. -دیوونه شدی ؟! این حرفا چیه میزنی !؟ نمیدونم ... نمی‌دونستم . حالم خوب نبود و میترسیدم بچه ام هم یتیم بشه . « بچه ات هم مثل خودت بی کس و کاره» دستهام شروع به لرزیدن می‌کنه . خدا لعنتت کنه فواد . سیمین بوسه ای روی گونه ام می نشانه -انقدر توی خونه موندی این فکر و خیال ها به سرت زده ! بلند شو بریم بیرون حال ‌و هوا عوض کنی... 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق « پرستش » امیر علی سوار ماشین میشه و نیم نگاهی بهم میندازه . -خوبی ؟! سری تکون میدم که ماشین روشن می‌کنه و به سمت خونه حرکت می‌کنه. از امیر علی دلگیر نبودم . دیگر عادت هایش دستم اومده بود و میدونستم وقتی عصبی بشه دیگه هیچ چیز جلودارش نیست ‌.. من تنها چیزی که دوست داشتم بشنوم حرف های اون پسری بود که قصد داشت اونجا بلبل زبانی‌ کنه‌ دوست داشتم حرفش رو بشنوم. چی میخواست بگه در مورد امیر علی ؟! چادرم رو بیشتر جمع میکنم و صلواتی می‌فرستم ‌ مطمعن بودم امیر علی اگر خطایی هم داشت برای گذشته بوده.. میدونستم که با ازدواج مان دور خیلی چیز ها رو خط کشیده.. - توی فکری ! لبخند کجی میزنم + چیزی نیست .. یکم سر درد دارم .برسیم خونه استراحت کنم بهتر میشم... 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
یه اسپویل ریز برای شما یه خبرایی هست اونجا که اصلا نمیشه اشاره هم کرد 🙊🤫 جهت عضویت در چنل vip مبلغ 90 هزار تومن رو به شماره کارت زیر واریز کنید 6219861862104444 رحیمی ✨ بیش از 400 پارت جلوتریم .
8.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو بگو قشنگ ترین جای دنیا ...🌺✨
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق تنها سری تکون میده . -فردا هم روزه میگیری؟! متعجب از سوالی که پرسیده بود لب میزنم +خب‌‌.. آره . برای چی ؟! نگاهی از آیینه به عقب میندازه و لب میزنه -میخواستم بریم برای عروسی که دعوتیم لباس بگیریم .. میخواستم اذیت نشی .. متعجب به سمتش برمی‌گردم و نگاهش میکنم . حتی فکرش رو هم نمی‌کردم که یادش باشه .. آنقدر دقیق به خاطر داشت ؟! نفس عمیقی میکشم + من اذیت نمیشم ! میتونیم هم بعد افطار بریم .. امیر علی باز هم نگاهی بهم میندازه و نمی‌دونم چرا دلش میخواد حرف بزنم.. شاید فهمیده بود از چیزی دلگیرم و اینجوری سعی میکرد دلیل دلخوری ام رو بفهمه.. با ایستادن ماشین ،پیاده میشم و منتظر میمونم تا امیر علی ماشین رو داخل پارکینگ ببره 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 چیزی نمیگم و از جا بلند میشم. حق با سیمین بود ‌ حال روحی ام خوب نبود و بهتر بود یکم هوا عوض کنم تا حالم بهتر بشه ! به سمت کمد میرم و به دنبال لباس میگردم. تمام لباس ها تنگ شده بود و تن نمی‌رفت ! مشغول گشتن به دنبال لباس میشم که کاغذی پایین میوفته . خم میشم و برش میدارم ... با دیدن عکس فواد زیر شکمم تیر میشه . دست زیر شکمم میزارم و چشم هام از شدت درد روی هم میزارم . سیمین لعنتی وقتی رفته بود لباس ها رو بیاره این عکس رو هم همراه خودش آورده بود! پدر بچه ام همچین آدم بی وجدانی بود ؟! حتی خودم هم داشتم شک میکردم چه برسد ... عصبی عکس مچاله میکنم و زیر میز میندازم . به سختی از جا بلند میشم و شنل رو برمیدارم . تن میزنم و کیفم رو هم برمیدارم . از اتاق بیرون میزنم و با دیدن سیمین که جلوی در ایستاده بود به سمتش میرم . 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق « پرستش » امیر علی داخل میاد و نگاهی بهم میندازه . - فردا صبح بمونم خونه !! سری به نشونه منفی تکون میدم و به سمت اتاق امیر علی میرم. دیگر عادت کرده بودم به خوابیدن روی اون تخت ‌‌. سحری چیزی نداشتم و حتی توان درست کردن چیزی برای سحر رو هم نداشتم ‌. روی تخت دراز میکشم و چشم روی هم میزارم . - نمیخوای لباس هاتو عوض کنی ؟! تنها سری به نشونه منفی تکون میدم و پتو روی بدنم میکشم .. میبینم که توی اتاق مشغول عوض کردن لباس هاش میشه .. چشم هامو بیشتر روی هم فشار میدم تا ناخودآگاه باز نشن ‌.. تخت بالا پایین میشه و امیر علی روی تخت میشینه ... دستش جلو‌ میاد و روی پتو میشینه که ترسیده چشم باز میکنم و نگاهی بهش میندازم . ترسیده لب میزنم +چیکار می‌کنی ؟! 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق بی توجه به حرفهام مشغول باز کردن دکمه های لباس میشه .. وحشت زده دست روی دستش میزارم . + امیر علی ! نگاهی بهم میندازه و جدی لب میزنه - لباستو عوض کن . نمیشه که با این لباس ها بخوابی ! میخواد دکمه بعدی رو باز کنه که با خجالت لب میزنم. + هیچی زیرش ندارم ! میبینم که حالت صورتش عوض میشه و چشم هایش قرمز میشه .‌ چند ثانیه دستش همونجا مکث می‌کنه و عقب می‌کشه ... از جا بلند میشه و از اتاق بیرون میزنه. خجالت زده پتو روی سرم میندازم و نفسم رو منقطع بیرون میدم .. داخل میاد و صدای نفس های کشیده اش رو حس میکنم .. لباسی سمتم میندازه و جدی لب میزنه. -خودت عوض کن.. چیزی نمیگم که گوشه تخت میشینه و پشت به من دراز می‌کشه 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
یه خبرایی هست اونجا که اصلا نمیشه اشاره هم کرد 🙊🤫 جهت عضویت در چنل vip مبلغ 90 هزار تومن رو به شماره کارت زیر واریز کنید 6219861862104444 رحیمی ✨ بیش از 400 پارت جلوتریم . دقت کنید هزینه تا هقته آینده به ۱۱۱ تومن افرایش پیدا می‌کنه
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 سیمین سرعت ماشین رو بیشتر می‌کنه و چشمکی بهم میزنه -یادته آخرین باری که اینجوری بیرون رفتیم کی بود ؟! میخندم ! آن زمان ها خیلی وقت بود گذشته بود ! درست قبل از ازدواجم ... +اره ! برای قبل از ازدواج من .. سیمین خنده اش جمع میشه و ماشین زیر پایش تکونی میخوره دستش دور فرمون حلقه می‌کنه و سرفه ای میکنه -میخوام ببرمت یک جایی که رو دستش نمیاد ! فقط باید دنگت حساب کنی مستانه خانم . من دارم خاله میشم خرجم زیاده . بی حرف میخندم و به بیرون خیره میشم . کم‌حرف شده بودم آنقدر زیاد که حتی بعضی وقت ها خودم هم ماتم میبرد چه برسد به سیمین بیچاره . چیزی برای گفتن نداشتم و این دردناک ترین اتفاق زندگی ام بود . تنها و تنها با جنین توی شکمم هم کلام میشدم و گاهی ساعت ها حرف میزدم.. از هر چیزی باهاش هم کلام میشدم . حتی چیز های پیش پا افتاده ای که نیاز به گفتن نبود 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼