eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
43هزار دنبال‌کننده
954 عکس
67 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق « پرستش » امیر علی داخل میاد و نگاهی بهم میندازه . - فردا صبح بمونم خونه !! سری به نشونه منفی تکون میدم و به سمت اتاق امیر علی میرم. دیگر عادت کرده بودم به خوابیدن روی اون تخت ‌‌. سحری چیزی نداشتم و حتی توان درست کردن چیزی برای سحر رو هم نداشتم ‌. روی تخت دراز میکشم و چشم روی هم میزارم . - نمیخوای لباس هاتو عوض کنی ؟! تنها سری به نشونه منفی تکون میدم و پتو روی بدنم میکشم .. میبینم که توی اتاق مشغول عوض کردن لباس هاش میشه .. چشم هامو بیشتر روی هم فشار میدم تا ناخودآگاه باز نشن ‌.. تخت بالا پایین میشه و امیر علی روی تخت میشینه ... دستش جلو‌ میاد و روی پتو میشینه که ترسیده چشم باز میکنم و نگاهی بهش میندازم . ترسیده لب میزنم +چیکار می‌کنی ؟! 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق بی توجه به حرفهام مشغول باز کردن دکمه های لباس میشه .. وحشت زده دست روی دستش میزارم . + امیر علی ! نگاهی بهم میندازه و جدی لب میزنه - لباستو عوض کن . نمیشه که با این لباس ها بخوابی ! میخواد دکمه بعدی رو باز کنه که با خجالت لب میزنم. + هیچی زیرش ندارم ! میبینم که حالت صورتش عوض میشه و چشم هایش قرمز میشه .‌ چند ثانیه دستش همونجا مکث می‌کنه و عقب می‌کشه ... از جا بلند میشه و از اتاق بیرون میزنه. خجالت زده پتو روی سرم میندازم و نفسم رو منقطع بیرون میدم .. داخل میاد و صدای نفس های کشیده اش رو حس میکنم .. لباسی سمتم میندازه و جدی لب میزنه. -خودت عوض کن.. چیزی نمیگم که گوشه تخت میشینه و پشت به من دراز می‌کشه 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
یه خبرایی هست اونجا که اصلا نمیشه اشاره هم کرد 🙊🤫 جهت عضویت در چنل vip مبلغ 90 هزار تومن رو به شماره کارت زیر واریز کنید 6219861862104444 رحیمی ✨ بیش از 400 پارت جلوتریم . دقت کنید هزینه تا هقته آینده به ۱۱۱ تومن افرایش پیدا می‌کنه
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 سیمین سرعت ماشین رو بیشتر می‌کنه و چشمکی بهم میزنه -یادته آخرین باری که اینجوری بیرون رفتیم کی بود ؟! میخندم ! آن زمان ها خیلی وقت بود گذشته بود ! درست قبل از ازدواجم ... +اره ! برای قبل از ازدواج من .. سیمین خنده اش جمع میشه و ماشین زیر پایش تکونی میخوره دستش دور فرمون حلقه می‌کنه و سرفه ای میکنه -میخوام ببرمت یک جایی که رو دستش نمیاد ! فقط باید دنگت حساب کنی مستانه خانم . من دارم خاله میشم خرجم زیاده . بی حرف میخندم و به بیرون خیره میشم . کم‌حرف شده بودم آنقدر زیاد که حتی بعضی وقت ها خودم هم ماتم میبرد چه برسد به سیمین بیچاره . چیزی برای گفتن نداشتم و این دردناک ترین اتفاق زندگی ام بود . تنها و تنها با جنین توی شکمم هم کلام میشدم و گاهی ساعت ها حرف میزدم.. از هر چیزی باهاش هم کلام میشدم . حتی چیز های پیش پا افتاده ای که نیاز به گفتن نبود 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
✨🤍
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق خجالت زده مشغول باز کردن دکمه هام میشم و مدام نگاهش میکنم تا یهو به سمتم برنگرده. حس میکردم که گونه هام از شدت خجالت رنگ گرفته و دستهام می‌لرزید ‌ لباسم در میارم و نگاهی به تاپی که آورده بود میندازم .. وای از تو امیر علی ‌‌... اگر آزادانه زیر این پتو می‌خوابیدم بهتر از این بود ‌.. چاره ای نداشتم ! . تن میکنم و پتو روی سرم میکشم . صدای نفس های منظمش کمی خیالم رو راحت می‌کنه .. چشم روی هم میزارم و سعی میکنم بخوابم تا سحر بیدار بشم ‌.. با چرخیدن امیر علی وحشت زده چشم باز میکنم و زل میزنم به سقف‌‌.. - پرستش ! با صدای که می‌لرزید لب میزنم . + بله ... 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق سمتم برمیگرده و من همچنان به سقف خیره ام . - اون یاشار عوضی چی میخواست بهت بگه.. اسمش یاشار بود ؟! سمت امیر علی برمی‌گردم و خبره میشم به جایی پشت سرش .. جدی جواب میدم +نمیدونم... یعنی قبل اینکه بخواد چیزی بگه بین تون دعوا شد . با شنیدن جوابی از سمتش نگاهی بهش میندازم و با دیدن نگاه خیره اش به جایی درست زیر گردنم وحشت زده نگاهی به خودم میندازم. با دیدن یقه بازی که پتو هم کنار رفته بود ازش عرق سرد روی کمرم میشینه . دست روی یقه ام میزارم و خجالت زده لب میزنم . + من...من جدی لب میزنه - این چه لباسیه پوشیدی ! وحشت زده خیره میشم توی چشم های سرخش... + بخدا خودت این لباسو دادی به من! 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق #پارت_298 سمتم برمیگرده و من همچنان به سق
چنل vip بالای ۴۰۰ پارت جلوتریممممم🤫🤫🤫🤫 جهت عضویت در چنل vip مبلغ 90 هزار تومن رو به شماره کارت زیر واریز کنید 6219861862104444 رحیمی ✨ بیش از 400 پارت جلوتریم .
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 هر چیزی رو ارزشمند میدونستم الا فواد . حتی یک بار هم اسم فواد رو دیگر نیاورده بودم . حقیقت محض بود ! او برای من و بچه توی شکمم مرده بود ! شیشه ماشین پایین میارم و نفس عمیقی میکشم . - شب تولد دعوتیم مستانه خانم ! به سمتش میجرخم و لب میزنم +دکتر بهم یک هفته استراحت کامل داده سیمین . تو که خبر داری ! نگاهی بهم میندازه و پوکر لب میزنه - چون از حالت خبر دارم میگم بیا بریم تولد دیگه . حال و هوات عوض میشه لعنتی ! +نه سیمین ! خونه خودم راحت ترم . میترسم دردم بگیره و جایی باشم . نفسش رو کلافه بیرون می‌ده و سرعت ماشین بیشتر میشه . عاشق سرعت بود . به سمت بالا شهر حرکت می‌کرد و معلوم نبود کجا رو نشونه گرفته که اینجور شوق رفتن داره... با ایستادن ماشین سر بالا میارم و نگاهی به کافه مقابلم میندازم کافه رستوران زیتون ! 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼