🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق
#پارت_298
سمتم برمیگرده و من همچنان به سقف خیره ام .
- اون یاشار عوضی چی میخواست بهت بگه..
اسمش یاشار بود ؟!
سمت امیر علی برمیگردم و خبره میشم به جایی پشت سرش ..
جدی جواب میدم
+نمیدونم...
یعنی قبل اینکه بخواد چیزی بگه بین تون دعوا شد .
با شنیدن جوابی از سمتش نگاهی بهش میندازم و با دیدن نگاه خیره اش به جایی درست زیر گردنم وحشت زده نگاهی به خودم میندازم.
با دیدن یقه بازی که پتو هم کنار رفته بود ازش عرق سرد روی کمرم میشینه .
دست روی یقه ام میزارم و خجالت زده لب میزنم .
+ من...من
جدی لب میزنه
- این چه لباسیه پوشیدی !
وحشت زده خیره میشم توی چشم های سرخش...
+ بخدا خودت این لباسو دادی به من!
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَــــرســتش عِــشــق #پارت_298 سمتم برمیگرده و من همچنان به سق
چنل vip بالای ۴۰۰ پارت جلوتریممممم🤫🤫🤫🤫
جهت عضویت در چنل vip مبلغ 90 هزار تومن رو به شماره کارت زیر واریز کنید
6219861862104444
رحیمی ✨
بیش از 400 پارت جلوتریم .
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_صدنودهفت
هر چیزی رو ارزشمند میدونستم الا فواد .
حتی یک بار هم اسم فواد رو دیگر نیاورده بودم .
حقیقت محض بود !
او برای من و بچه توی شکمم مرده بود !
شیشه ماشین پایین میارم و نفس عمیقی میکشم .
- شب تولد دعوتیم مستانه خانم !
به سمتش میجرخم و لب میزنم
+دکتر بهم یک هفته استراحت کامل داده سیمین .
تو که خبر داری !
نگاهی بهم میندازه و پوکر لب میزنه
- چون از حالت خبر دارم میگم بیا بریم تولد دیگه .
حال و هوات عوض میشه لعنتی !
+نه سیمین !
خونه خودم راحت ترم .
میترسم دردم بگیره و جایی باشم .
نفسش رو کلافه بیرون میده و سرعت ماشین بیشتر میشه .
عاشق سرعت بود .
به سمت بالا شهر حرکت میکرد و معلوم نبود کجا رو نشونه گرفته که اینجور شوق رفتن داره...
با ایستادن ماشین سر بالا میارم و نگاهی به کافه مقابلم میندازم
کافه رستوران زیتون !
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_صدنودهشت
ابرویی بالا میندازم و از ماشین پیاده میشم .
سیمین به سمتم میاد و نگاهی به شکمم میندازه .
تک خنده ای میکنه
- ای قربون شکم گردت برم !
حداقل یه سونو میرقتی بفهمیم دو قلو نداری !
ضربه ای به بازو اش میزنم و قدمی به سمت جلو برمیدارم .
پاهام ورم برداشته بود !
راه رفتن سخت بود و اتفاق های این اواخر عجیب من رو میترسوند .
میترسیدم دردم بگیره و کسی نباشه به دادم برسه .
سیمین می آمد ..
شب ها می آمد ولی اول صبح به آرایشگاه خودش می رفت و تا شب نمی آمد
-چرا وایسادی !
بیا دیگه .
قدم دیگه ای به سمت جلو برمیدارم و سعی میکنم نفس هام کنترل کنم
نفس نفس میزدم و این از وزن سنگینم بود
داخل کافه میشم و هوای خنکش حالم رو خوب میکنه .
لبخندی میزنم و نگاهی به اطراف میندازم
اکثرا دختر پسر های جوان بودند !
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
من و یه دختر خوشگل مجبور بودیم چند روز تو یه اتاق تنها بمونیم چون...
برف سنگینی باریده بود جاده ها بسته بود و گاز قطع شده بود. گشتم و کنار اجاق یه کبریت پیدا کردم. کاغذ و روزنامهها رو ریختم روی هیزمها و کبریت کشیدم، شعله کشید، چقدر از یه آتیش گرم خوشحال شدم، شروع کردم به فوت کردن. اون هم اومد نشست کنارم و شروع کرد به فوت کردن. همزمان فوت میکردیم و شعله آروم آروم جون میگرفت. آتیش که حسابی گرفت حس کردم قلبم گروپ گروپ میزنه! دست گذاشتم روی قفسهی سینهام و رفتم آشپزخانه. ظرف آش رو برداشتم.
وقتی رسیدم کنار آتیش گرم نشسته بود،
قابلمه رو گذاشتم روی اجاق، نفس راحتی کشیدم، حالا این اتاق هم گرم میشد، هم هیزم به اندازهی چند روز داشتیم و هم میتونستم غذا درست کنم.
فقط یک مشکل وجود داشت، ما باید هر دو توی همین اتاق میموندیم و توی همین اتاق میخوابیدیم! رو کردم بهش و گفتم اینجوری نمیشه، باید به هم محرم بشیم...
ادامهی این عاشقانهی زیبا 👇
https://eitaa.com/joinchat/3260286613Cc16f41d1f9
ای کاش چو پروانه پری داشته باشم
تا گاه به کویت گذری داشته باشم
#عماد_خراسانی❤️
شـــعر
گاه برگشت دوباره، گاه بخشیدن خطاست
زخم بعضی چیزها درمان ندارد، بی دواست
#زهرا_عسگری |
شـــعر