eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
43هزار دنبال‌کننده
954 عکس
67 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
من هیچ .. من‌نگاه🤫😐 فقط شما ببینید چه بلایی بر سر این رمان اومده توی vip جهت عضویت در چنل vip مبلغ 85 هزار تومن رو به شماره کارت زیر واریز کنید 6219861862104444 رحیمی ✨ بیش از 250 پارت جلوتریم .
من و یه دختر خوشگل مجبور بودیم چند روز تو یه اتاق تنها بمونیم چون... برف سنگینی باریده بود جاده ها بسته بود و گاز قطع شده بود. گشتم و کنار اجاق یه کبریت پیدا کردم. کاغذ و روزنامه‌ها رو ریختم روی هیزم‌ها و کبریت کشیدم، شعله کشید، چقدر از یه آتیش گرم خوشحال‌ شدم، شروع کردم به فوت کردن. اون هم اومد نشست کنارم و شروع کرد به فوت کردن. همزمان فوت می‌کردیم و شعله آروم آروم جون می‌گرفت. آتیش که حسابی گرفت حس کردم قلبم گروپ گروپ می‌زنه! دست گذاشتم روی قفسه‌ی سینه‌ام و رفتم آشپزخانه. ظرف آش رو برداشتم. وقتی رسیدم کنار آتیش گرم نشسته بود، قابلمه رو گذاشتم روی اجاق، نفس راحتی کشیدم، حالا این اتاق هم گرم می‌شد، هم هیزم به اندازه‌ی چند روز داشتیم و هم می‌تونستم غذا درست کنم. فقط یک مشکل وجود داشت، ما باید هر دو توی همین اتاق می‌موندیم و توی همین اتاق می‌خوابیدیم! رو کردم بهش و گفتم اینجوری نمیشه، باید به هم محرم بشیم... ادامه‌ی این عاشقانه‌ی زیبا 👇 https://eitaa.com/joinchat/3260286613Cc16f41d1f9
ای کاش چو پروانه پری داشته باشم   تا گاه به کویت گذری داشته باشم ❤️ شـــعر
حق...!🙃❤️‍🩹
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
گاه برگشت دوباره، گاه بخشیدن خطاست زخم بعضی چیزها درمان ندارد، بی دواست | شـــعر
نیمه شبه خونه تاریکه رفته بودم آشپزخونه روی پنجه‌های پام آروم قدم بر میداشتم تا اطلس خانومو بیدار نکنم شهریار گفته بود واسش آب ببرم شهریارم یه مرد قوی هیکل اما فلج! امشبم شب آخریه که اینجام واز فردا بر میگردم پیش خانواده ام با خودم زمزمه میکردم نترس الان آب و میبری ومیری میخوابی آخه همیشه از تاریکی میترسیدم دراتاق بازکردم ... ولی خالی بود. با چشمانی گردشده و قلبِ تپنده وارد اتاق شدم ترسیدم مرد پرعضله این خونه از روی تخت افتاده باشه شهریار؟! کجایی؟ ناگهان درِ پشتِ سرِم با صدای مهیبی قفل شد میخوام جیغ بزنم ولی صدای خاصی از گلوم درمیاد ممم.. یه دستِ محکم از پشت،دهنمو رو میپوشونه و میکشه صدای خشن شهریار توی گوشم میپیچه: کجا میخواستی بری، تلمای من شهریارتو. تو چطوری ایستادی؟! پاهات؟! پاهام همیشه سالم بودن. میخواستم ببینم تا کجا پیشم میمونی ولم کن! تو دیوونه ای من فردا رفتنیم آره... دیوونه ام... دیوونهی اون شب که توی بارون، با اون چشمای گریون مگه واست نگفتم من از هیچ دختری نمیگذرم تو که بد تر چند ماه پرستارم بودی خوشگلم هستی.محرمم هستی .فرقی نداره چه مدلی مهم اینه که زنمی حلالمی.به اعتقاداتم میخوره سعی میکردم خودم رو عقب بکشم ولی شهریار مچم رو میگیره توروخدا نزدیک نشو! اگه دوست نداشتی، چرا اون شب که.. چیزی نگفت «چون... چون دلم برات سوخت... فلج بودی تهش همون بود دیگه نمیتونستی بیشتر جلو بیای دلت برام سوخت؟خب الانم واسه خودت بسوزه... چون نمیذارم از این اتاق بری بیرون و..🔥🔥 https://eitaa.com/joinchat/1231423145C50c23f5fcc
هَرچِه کَردم کِه فَراموش شَود خاطِرِ تو خود فَراموش شُدم ، نام ِ تو از یاد نَرَفت 💔 شـــعر
_میـ..ـشه بیام تو، خان؟! بعد از مدرسه‌م براتون بابونه چیدم تا دمنوش درست کنم صدای پر شرم و لرزان دخترک. زن کم‌سنش. بوی یاسی که در اتاق پیچید. بوی موهای طلاییِ نازدار 17 ساله‌اش بود. ایزد ساعد درشتش را از روی چشمش کنار برد:_نه. نجوای جدی‌اش. گفته بود فردا نازدارش را وسط روستا اعدام کنند و خودِ دخترک.. خبر نداشت. نمی‌خواست امشب دخترک را ببیند تا.. پشیمان نشود از دستوری که داده. بالاخره.. قرار بود با دار زدن دردانه‌اش از آن روباه پیر خون‌بها و تقاص بگیرد‌. خنده‌ی پرشرم دخترک:_بخورین میرم به خد..ا. چشمـ..ـام نمی‌بینه. با دست زدن و بو کردن بابونه پیدا کردم. صدای دخترک بی‌رمق بود. ایزد ابرو گره زد. تیز:_بی‌جا کردی تو جنگل و کوه دنبال دو تا علف افتادی. دخترک با چشمان زمردی‌ای که نمی‌دید، آرام جلو آمد تا زمین نخورد:_حا..لا میشه یکم ازش بخورین؟ دستم رو آتیش سوخت موقع درست کردنش. فقط یکم بخـ.. وقتی دست ایزد به زیر لیوان خورد، لبخند روی لب دخترک ماسید. صدای خرد شدن لیوان دمنوش. غرش ایزد:_حالا گورتو گم کن، دخترجون. چانه‌ی دخترک لرزید اما خم شد برای جمع کردن خرده‌‌های شکسته:_یکی دیگه براتون درست کنم؟ شبا از سُرفه خوابتون نمی‌بره. برعکس اخلاق تندتون با بقیه فقط شما با من خیلی مهربـ..ـون بودین. به خاطر کور و بی‌کَس بودنم هیچکس محل بهم نمی‌داد. مـ..ـن خیلی ممنونم ازتو..ن. گره‌ی ابروهای ایزد کور شد. تن ریز دخترک بیش از حد نمی‌لرزید؟ همان لحظه چیزی روی دست لرزان دخترک به چشمش آمد که.. فرز مچ ظریفش را چنگ زد. نفس.. میان سینه‌‌ی پهنش گره خورد. دو زخم دایره‌ای و ریز روی دست سفید دخترک بود. جایِ نیش مار.. بود. انگار دخترک به زور چشم باز نگه داشته باشد. بی‌جان:_گفتیـ..ـن فردا منو دار بزنن. برا..ی همین وقتی موقع بابونه چید..ن مار دور دستم پیچید دستم و کنار نکشیـ... به یکباره.. وقتی.. تن بی‌جان و یخ‌ زده‌ی دخترک روی ساعدش افتاد.."ادامه‌‌ی پارت رمان⬇️" https://eitaa.com/joinchat/4145808966Cdcd1278732
من کزین فاصله غارت شده ی چشم تو ام چون به دیدار تو افتد سرو کارم چه کنم.! شـــعر