eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
43.3هزار دنبال‌کننده
954 عکس
67 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
نیمه شبه خونه تاریکه رفته بودم آشپزخونه روی پنجه‌های پام آروم قدم بر میداشتم تا اطلس خانومو بیدار نکنم شهریار گفته بود واسش آب ببرم شهریارم یه مرد قوی هیکل اما فلج! امشبم شب آخریه که اینجام واز فردا بر میگردم پیش خانواده ام با خودم زمزمه میکردم نترس الان آب و میبری ومیری میخوابی آخه همیشه از تاریکی میترسیدم دراتاق بازکردم ... ولی خالی بود. با چشمانی گردشده و قلبِ تپنده وارد اتاق شدم ترسیدم مرد پرعضله این خونه از روی تخت افتاده باشه شهریار؟! کجایی؟ ناگهان درِ پشتِ سرِم با صدای مهیبی قفل شد میخوام جیغ بزنم ولی صدای خاصی از گلوم درمیاد ممم.. یه دستِ محکم از پشت،دهنمو رو میپوشونه و میکشه صدای خشن شهریار توی گوشم میپیچه: کجا میخواستی بری، تلمای من شهریارتو. تو چطوری ایستادی؟! پاهات؟! پاهام همیشه سالم بودن. میخواستم ببینم تا کجا پیشم میمونی ولم کن! تو دیوونه ای من فردا رفتنیم آره... دیوونه ام... دیوونهی اون شب که توی بارون، با اون چشمای گریون مگه واست نگفتم من از هیچ دختری نمیگذرم تو که بد تر چند ماه پرستارم بودی خوشگلم هستی.محرمم هستی .فرقی نداره چه مدلی مهم اینه که زنمی حلالمی.به اعتقاداتم میخوره سعی میکردم خودم رو عقب بکشم ولی شهریار مچم رو میگیره توروخدا نزدیک نشو! اگه دوست نداشتی، چرا اون شب که.. چیزی نگفت «چون... چون دلم برات سوخت... فلج بودی تهش همون بود دیگه نمیتونستی بیشتر جلو بیای دلت برام سوخت؟خب الانم واسه خودت بسوزه... چون نمیذارم از این اتاق بری بیرون و..🔥🔥 https://eitaa.com/joinchat/1231423145C50c23f5fcc
هَرچِه کَردم کِه فَراموش شَود خاطِرِ تو خود فَراموش شُدم ، نام ِ تو از یاد نَرَفت 💔 شـــعر
_میـ..ـشه بیام تو، خان؟! بعد از مدرسه‌م براتون بابونه چیدم تا دمنوش درست کنم صدای پر شرم و لرزان دخترک. زن کم‌سنش. بوی یاسی که در اتاق پیچید. بوی موهای طلاییِ نازدار 17 ساله‌اش بود. ایزد ساعد درشتش را از روی چشمش کنار برد:_نه. نجوای جدی‌اش. گفته بود فردا نازدارش را وسط روستا اعدام کنند و خودِ دخترک.. خبر نداشت. نمی‌خواست امشب دخترک را ببیند تا.. پشیمان نشود از دستوری که داده. بالاخره.. قرار بود با دار زدن دردانه‌اش از آن روباه پیر خون‌بها و تقاص بگیرد‌. خنده‌ی پرشرم دخترک:_بخورین میرم به خد..ا. چشمـ..ـام نمی‌بینه. با دست زدن و بو کردن بابونه پیدا کردم. صدای دخترک بی‌رمق بود. ایزد ابرو گره زد. تیز:_بی‌جا کردی تو جنگل و کوه دنبال دو تا علف افتادی. دخترک با چشمان زمردی‌ای که نمی‌دید، آرام جلو آمد تا زمین نخورد:_حا..لا میشه یکم ازش بخورین؟ دستم رو آتیش سوخت موقع درست کردنش. فقط یکم بخـ.. وقتی دست ایزد به زیر لیوان خورد، لبخند روی لب دخترک ماسید. صدای خرد شدن لیوان دمنوش. غرش ایزد:_حالا گورتو گم کن، دخترجون. چانه‌ی دخترک لرزید اما خم شد برای جمع کردن خرده‌‌های شکسته:_یکی دیگه براتون درست کنم؟ شبا از سُرفه خوابتون نمی‌بره. برعکس اخلاق تندتون با بقیه فقط شما با من خیلی مهربـ..ـون بودین. به خاطر کور و بی‌کَس بودنم هیچکس محل بهم نمی‌داد. مـ..ـن خیلی ممنونم ازتو..ن. گره‌ی ابروهای ایزد کور شد. تن ریز دخترک بیش از حد نمی‌لرزید؟ همان لحظه چیزی روی دست لرزان دخترک به چشمش آمد که.. فرز مچ ظریفش را چنگ زد. نفس.. میان سینه‌‌ی پهنش گره خورد. دو زخم دایره‌ای و ریز روی دست سفید دخترک بود. جایِ نیش مار.. بود. انگار دخترک به زور چشم باز نگه داشته باشد. بی‌جان:_گفتیـ..ـن فردا منو دار بزنن. برا..ی همین وقتی موقع بابونه چید..ن مار دور دستم پیچید دستم و کنار نکشیـ... به یکباره.. وقتی.. تن بی‌جان و یخ‌ زده‌ی دخترک روی ساعدش افتاد.."ادامه‌‌ی پارت رمان⬇️" https://eitaa.com/joinchat/4145808966Cdcd1278732
من کزین فاصله غارت شده ی چشم تو ام چون به دیدار تو افتد سرو کارم چه کنم.! شـــعر
هدایت شده از تبلیغات گسترده پرگاس
هیچکس خبر نداشت تازه عروسم شبا توی اتاق راهم نمی‌ده تا اینکه یه روز صبح بابام دید توی پذیرایی خوابیدم...😱 جونم برای دختری که سالها عاشقش بودم و حالا به وصالش رسیدم، در می‌رفت.. اما اون ازم بخاطر این ازدواج اجـ.ـباری متـ.ـنفر بود،برای اینکه اذ.یتش نکنم به حال خودش رهاش میکردم تا کم‌کم آروم بشه. شبا که اهل خونه می‌خوابیدن‌ پتو و بالشم و برمیداشتم و میرفتم طبقه پایین توی پذیرایی می‌خوابیدم، صبحا هم قبل از اینکه کسی بیدار بشه جمع میکردم و از خونه بیرون میزدم تا نفهمن. اما یه روز صبح زود بابام روی سرم ظاهر شد و وقتی فهمید شبا پیش نوعروسم نمی‌خوابم با عصبانیت شروع به داد و بیداد کرد: _ یا تو مرد نیستی یا اون دختر مشکلی داره نمی‌ذاره بری پیشش.. جلوی اهل خونه سرم پایین افتاد و انقدر عصـ.ـبی شدم که همون روز رفتم سراغش و.. https://eitaa.com/joinchat/1046414931C75fe178bef
چشم بستم و لبه قیچی رو روی قلبم،جایی که واسه این دختربی‌مروت می‌تپید،کشیدم.رنگش پرید وترسیده جلو اومد: _ چیکار می‌کنی دیوونه؟چرا داری خودتو زخمی می‌کنی؟؟ روتختی چنگ زدم و به خونی که ازقفسه‌ سینه‌م میومد،کشیدم. _ باید دهن اون پایینیاروببندم یانه؟به توم ثابت بشه تموم دنیا پشتت‌‌ حرفای ناجور بزنن،برام مقدس‌ترین دختردنیایی‌ و تا قلبت منو نخواد سمتت نمیام،دیگه‌ توی این اتاق پانمیذارم که مایه عذابت نباشم. با ملافه رنگی رفتم سمت در که دستمو گرفت. _ صبر کن میعاد... وااای دلبرترین و عاشقانه‌ترین داستان ایتا رو براتون آوردم🥹اسم داستان سرسپرده https://eitaa.com/joinchat/1046414931C75fe178bef
من تو را با خونِ دل از یاد بردم، لطف کن هر کجا چشمت به من افتاد، کج کن راه را...
هدایت شده از گسترده ایران 🇮🇷
من سرابم ... معروف بودم به زشت ترین دختر شهر هیچ کس ادم حسابم نمیکرد ...درست وقتی از شدت افسردگی داشتم میمردم خونه رو ترک کردم ، اون موقع با ۱۵۸ کیلو وزن بدترین روزامو میگذروندم یه بلیط بی برگشت به کره گرفتم حتی مردی که عاشقش بودمم پشت سر جا گذاشتم ، شش سال بعد در حالی برگشتم که زیبا بودم من اونجا تبدیل به یه سوپر مدل شده بودم که اسم و عکسم همه جا بود و حسابی معروف شده بودم اما همه چی از بعد برگشتنم تازه شروع شد مردی که فراموشش کرده بودم حالا به سمتم برگشته بود و ... https://eitaa.com/joinchat/1309935093Ca18e6020d7 اگه دلتون میخواد یه سرگذشت پر از فراز و نشیب و بخونید این داستان و از دست ندید بر اساس واقعیت نوشته شده🥲 IR 18
زشت و چاق بودم دختر داییم تو جمعی که مردی که عاشقش بودم هم حضور داشت با خنده گفت : _چاق ها بو گندو ان. از شدت خجالت سرخ شدم اما این اخرین بار نبود تحقیر ها ادامه داشت انقدر که خسته شدم و از خونه رفتم اما شش سال بعد در حالی برگشتم که تو کره یه تاپ مدل معروف بودم 😱❌ https://eitaa.com/joinchat/1309935093Ca18e6020d7
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 نگاهی به سیمین میندازم و حرصی لب میزنم +خدا خفه ات نکنه سیمین . جا بود منو آوردی ؟! با این شکم بلند شدم اومدم کافه بالا شهر بگم چی ؟! سیمین غش غش می‌خنده و انگار که قصد خالی کردن حرص های سالانه اش را داشته . -بیا بشین قربونت برم ! کسی با تو کار نداره آخه. اصلا از پشت این صندلی ها چیزی مشخص نیست . به سمت صندلی که عقب کشیده بود میرم و پشت میز می‌شینم . نگاهی به منو روی میز میندازم سیمین مقابلم میشینه و خیره نگاهم می‌کنه . آنقدر خبره که ناخودآگاه به خنده می افتم . اگر سیمین رو نداشتم چیکار میکردم ؟! بخدا که دق میکردم از غم ! +چیه سیمین ؟! چرا اینجوری نگاه می‌کنی ؟! بخدا من با کار هات خجالت میکشم ! بی توجه به حرف من نگاهی به اطراف میندازه . +میشه بگی چیکار می‌کنی !؟ درگیری با خودت توهم هااا ! 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 اخمی می‌کنه و نگاهی بهم میندازه . -میخوام شوهر برات پیدا کنم ! مات و مبهوت بهش خیره میشم و عصبی لب میزنم +معلومه چی میگی !؟ دیونه شدی !؟ با خیال راحت به صندلی تکیه میده و ابرویی بالا میندازه . -نه ! دیونه نشدم . می‌خوام شوهر برات پیدا کنم تا بعد این بچه باز حامله ات کنه ! از حرفاش ماتم برده و حتی نمی‌دونم چی بگم.. می‌خوام دهن باز کنم که ضربه ای به میز میزنه و ابرویی بالا میندازه . -ماشاالله هزار ماشاالله. جوری حاملگی‌بهت ساخته که از من مجرد خوشکل تر شدی ... به خنده می افتم و دست روی دهنم می‌زارم +دیونه ؛ چیزی نمیگه و منو مقابلش رو برمیداره. نگاهی بهش میندازه و رو بهم لب میزنه -تو چی میخوری ؟! می‌خوام شیرینی خاله شدنم رو بهت بدم . لبخند کجی میزنم و خیره نگاهش میکنم تمام سعیش رو میکرد تا به بهترین نحو نزاره من بی پولی ام به چشم بیاد 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼