eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
41.9هزار دنبال‌کننده
940 عکس
67 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 دست روی صورتم میزارم و بلند زیر گریه میزنم.. سیمین خُشکش زده و انگار تازه متوجه میشه چه درد هایی رو دارم تحمل میکنم... با صدای گریه های من به خودش میاد و منو محکم توی بغل میکشه.. _الهی من فدای تَک تَک درد هات بشم مستانه... قربونت برم... ببخش بخدا... یک لحظه گفتی همچین فکری زَده به صورت دیوونه شدم... گریه ام بند نمیاد و همین سیمین رو بیشتر اذیت میکنه... _تورو جون مادَرت گریه نکن... بخدا طاقت اشک هاتو ندارم... از چه مادری حرف می‌زد؟! از مادری که 7 سالگی از دستش داده بودم؟! ازش جدا میشم... اشک هام پاک میکنم.. به سمت اشپز خونه میره و لیوان آبی پُر میکنه.. دَرد این بچه داشت منو از پا در می آورد... فواد داشت میفهمید... اون بی قراری های منو متوجه میشد.. اون میدونست مستانه اش حال و روز خوبی نداره فقط صبر کرده بود خودم دَهن باز کنم... +میخوام به فواد همه چیزو بگم.. اونم توی سریع ترین زمان ممکن 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
دوست داشتن آدم ها را می‌توان از توجه آنها فهمید، وگرنه حرف را که همه می‌توانند بزنند. پائولو کوئلیو
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 سیمین با لیوان در دستش خشکش میزنه... انگار اون هم میدونست چه بلایی قرار است سرم بیاید.. لیوان رو به سمتم میگیره.. _بخور فعلا... بی توجه به اون، سر تکون میدم.. سرم را پشت سر هم تکون میدم و با لحنی که مشخص بود فاصله ای تا دیوانه شدنم نمونده ادامه میدم. +میگم... همین.. همین امشب میگم بهش... ب درک... اصلا.. اصلا.. سیمین ترسیده بود و این رو میشد از لرزش دستهاش فهمید.. باز هم بغضم میشکنه و چشم هام رو با عجز روی هم میزارم.. +م.. من... نه... فواد.. فواد منو دوست داره.. محاله.. محاله بچه مو نخواد... اصلا... اصلا اگه دردش پوله... میرم کار میکنم... هر.. هر کاری میکنم فواد اذیت نشه... دست سیمین روی دهنم میشینه.. سرم رو بالا میارم و با چشم های بی حسی بهش نگاه میکنم.. صورتم خیس اَشکه... سیمین هم به گریه افتاده و از نگاهش میشد فهمید تا چه اندازه دلش به حال من سوخته.. 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » " پرستش " بی حال گوشه تخت میشینم و زل میزنم به دیوار.. شنیده بودم مامانم بیمارستان بستری هست و لعنت به تو فواد.. لعنت به تو که اینجوری منو از مادرم دور کردی و حتی نمیذاری ببینمش.. نگاهی به تور گوشه اتاق ميندازم و پوزخندی میزنم.. مزخرف بود.. نحس ترین اتاق زندگیم همین ازدواج بود و بس... حتی یک عکس هم از مامان بابا نداشتم که بخوام نگاهش کنم. با صدای در ترسیده از جا میپرم و با دیدن امیر علی نفس عمیقی میکشم.. _چه دردی داری که اینجور گریه میکنی؟؟ بی حرف نگاهم رو سمت دیگه ای میچرخونم... دلم نمیخواست ببینمش.. _من دارم میرم بیرون.. تا شب هم نمیام..کسی در زد نمیخواد ببینی کیه... در ضمننن در هم قفله منتظر نموند من چیزی بگم و در رو محکم پشت سرش بست 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
چخبره توی vip🙈😱 پارت 100 رو هم رد کردیم. خلاصه رمان https://eitaa.com/ParasteSh_Del/5 روزانه 4 پارت در vip قرار میگیره و در چنل اصلی 1 پارت جز روز تعطیل... هزینه عضویت برای شما بزرگواران 70 هزار تومن هست.. جهت عضویت در چنل vip مبلغ 70 هزار تومان رو به شماره کارت زیر واریز کنید... 6037997148598346 اکبرزاده فیش واریز خودتون رو به آیدی زیر ارسال کنید. @ellahe_banoo
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » از جا بلند میشم و نگاهی به خونه ميندازم.. هیچکاری برای انجام دادن نداشتم و حتی موبایلم رو هم همراه خودم نیاورده بودم... اینجام هیچ چیزی نبود که بتونم باهاش زنگ بزنم... بی حوصله نگاهی به اطراف ميندازم... تا به حال این همه بهم ریختگی رو توی یک خونه ندیده بودم.. به سمت آشپزخونه رفتم و ظرف های کثیف جمع کردم و توی سینک ریختم.. جارو برقی رو روشن کردم و مشغول جارو کشیدن هال شدم.. حداقلش خوب بود توی خونه اش همه وسایلی پیدا می‌شد... به سمت ظرف ها رفتم و مشغول شستن ظرف ها شدم.. باید با امیر علی صحبت می‌کردم اجازه بده مادرم رو ببینم.. اون قلبش مریض بود و استرس اصلا براش خوب نبود.. دلم براشون یک ذره شده بود و نمیدونستم قراره چجوری اینجا تک و تنها اونم با امیر علی بد اخلاق زندگی کنم.. پارت بعدی اینجاس https://eitaa.com/joinchat/1945372122Cf4318bf15b 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
چخبره توی vip🙈😱 پارت 100 رو هم رد کردیم. خلاصه رمان https://eitaa.com/ParasteSh_Del/5 روزانه 4 پارت در vip قرار میگیره و در چنل اصلی 1 پارت جز روز تعطیل... هزینه عضویت برای شما بزرگواران 70 هزار تومن هست.. جهت عضویت در چنل vip مبلغ 70 هزار تومان رو به شماره کارت زیر واریز کنید... 6037997148598346 اکبرزاده فیش واریز خودتون رو به آیدی زیر ارسال کنید. @ellahe_banoo
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 نفس عمیقی میکشم که بوسه ای روی گونم میکاره.. _الهی قربونت برم.. من باید برم دیگه،هر کاری خواستی انجام بدی، هر اتفاقی افتاد بهم خبر بده خب؟؟ سری تکون میدم که از جا بلند میشه و کیفش برمی‌داره.. _من زودتر برم تا آقا فواد پیداش نشده و گیر نداده به ما که چرا زود برگشتی از شهرتون... لبخند کمرنگ و خسته ای روی لبهام میشینه.. با صدای گرفته ای که از شدت گریه بالا نمیومد لب میزنم.. +امشب حتما بهش میگم... حتما.. سیمین آب دهنش رو به سختی قورت میده و دستهای لرزونش دور بند کیف حلقه میکنه.. _مواظب خودت باش مستانه... تورو خدا از شِگرد های زنانه ات استفاده کن...همونا که فواد رو دیونه خودش میکنه.. بی حال سری تکون میدم که چشم هاش باز و بسته میکنه و از در بیرون میزنه... با بیرون رفتنش، غم دلم هزار برابر میشه.. تلفنم رو برمیدارم و شماره فواد رو میگیرم... 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 _جانم مستانه؟! نفس عمیقی میکشم و چشم روی هم میذارم.. +سلام فواد جان... خوبی؟! _اره عزیزم.. چیزی شده؟! صدات گرفته هست.. دستی به چشم های خسته ام میکشم.. میدونستم... میدونستم که چقدر خانواده اش رو دوست داره و بهشون وابسته بود اما به خاطر من مجبور شد همه اونها رو رها کنه.. +خب.. میخواستم بگم که شب شام درست میکنم... سخت بود.. دعوت کردن کسانی که منو بی کس و کار خونده بودن اما مجبور بودم... برای اینکه بچمو مثل خودم بی کس ندونند مجبور بودم +شب... شام درست میکنم خانواده ات رو دعوت کن.. سکوت میکنه.. از آن سکوت هایی که تن و بدنم رو میلرزوند.. از همان هایی که همه جوانب حرفم را می سنجید. _چیزی شده؟! پارت جدید 👇 https://eitaa.com/joinchat/1945372122Cf4318bf15b 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 نفس عمیقی میکشم و سعی میکنم صدام همون مستانه شاد قبل باشه +چی باید بشه فواد جان... دو ساله که ارتباط نداریم باهاشون... به نظرم کافیه.. سکوت کرد.. نفس عمیقی میکشم و مطمعنم آخر این تپش های قلب لعنتی کار دست من بیچاره می‌دادند... _نه.. وا میرم.. کل وجودم استرس میشه.. میخوام التماسش کنم.. قسمش بدم تا خانواده شو اینجا بیاره محض اینکه اونها از فواد بخوان که بچه دار بشه.. +چرا فواد؟! داری لجبازی میکنی. _ همین که گفتم مستانه... من کسیو خونه راه نمیدم.. دهن باز میکنم که وسط حرفم میپره.. _کار دارم الان. میام خونه صحبت میکنیم... با صدای بوق آزاد چشم روی هم میزارم و دستم روی قفسه سینه ام میذارم. جایی که از شدت درد میسوخت.. به جای اینکه هر لحظه ذوق دیدن بچه ام رو داشته باشم، از شدت استرس و وحشت از خواب و خوراک هم افتاده بودم.. نمیتونستم حس کنم بچه ام رو.. چرا باید حسش میکردم؟! اون هم بچه ای که تا اتاق دکتر برای از بین بردنش پیش رفته بودم 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼