چخبره توی vip🙈😱
پارت 100 رو هم رد کردیم.
خلاصه رمان
https://eitaa.com/ParasteSh_Del/5
روزانه 4 پارت در vip قرار میگیره و در چنل اصلی 1 پارت جز روز تعطیل...
هزینه عضویت برای شما بزرگواران 70 هزار تومن هست..
جهت عضویت در چنل vip مبلغ 70 هزار تومان رو به شماره کارت زیر واریز کنید...
6037997148598346
اکبرزاده
فیش واریز خودتون رو به آیدی زیر ارسال کنید.
@ellahe_banoo
#رمان_کامل_نیست
💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_64
از جا بلند میشم و نگاهی به خونه ميندازم..
هیچکاری برای انجام دادن نداشتم و حتی موبایلم رو هم همراه خودم نیاورده بودم...
اینجام هیچ چیزی نبود که بتونم باهاش زنگ بزنم...
بی حوصله نگاهی به اطراف ميندازم...
تا به حال این همه بهم ریختگی رو توی یک خونه ندیده بودم..
به سمت آشپزخونه رفتم و ظرف های کثیف جمع کردم و توی سینک ریختم..
جارو برقی رو روشن کردم و مشغول جارو کشیدن هال شدم..
حداقلش خوب بود توی خونه اش همه وسایلی پیدا میشد...
به سمت ظرف ها رفتم و مشغول شستن ظرف ها شدم..
باید با امیر علی صحبت میکردم اجازه بده مادرم رو ببینم..
اون قلبش مریض بود و استرس اصلا براش خوب نبود..
دلم براشون یک ذره شده بود و نمیدونستم قراره چجوری اینجا تک و تنها اونم با امیر علی بد اخلاق زندگی کنم..
پارت بعدی اینجاس
https://eitaa.com/joinchat/1945372122Cf4318bf15b
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
چخبره توی vip🙈😱
پارت 100 رو هم رد کردیم.
خلاصه رمان
https://eitaa.com/ParasteSh_Del/5
روزانه 4 پارت در vip قرار میگیره و در چنل اصلی 1 پارت جز روز تعطیل...
هزینه عضویت برای شما بزرگواران 70 هزار تومن هست..
جهت عضویت در چنل vip مبلغ 70 هزار تومان رو به شماره کارت زیر واریز کنید...
6037997148598346
اکبرزاده
فیش واریز خودتون رو به آیدی زیر ارسال کنید.
@ellahe_banoo
#رمان_کامل_نیست
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_پنجاهدو
نفس عمیقی میکشم که بوسه ای روی گونم میکاره..
_الهی قربونت برم.. من باید برم دیگه،هر کاری خواستی انجام بدی، هر اتفاقی افتاد بهم خبر بده خب؟؟
سری تکون میدم که از جا بلند میشه و کیفش برمیداره..
_من زودتر برم تا آقا فواد پیداش نشده و گیر نداده به ما که چرا زود برگشتی از شهرتون...
لبخند کمرنگ و خسته ای روی لبهام میشینه..
با صدای گرفته ای که از شدت گریه بالا نمیومد لب میزنم..
+امشب حتما بهش میگم... حتما..
سیمین آب دهنش رو به سختی قورت میده و دستهای لرزونش دور بند کیف حلقه میکنه..
_مواظب خودت باش مستانه... تورو خدا از شِگرد های زنانه ات استفاده کن...همونا که فواد رو دیونه خودش میکنه..
بی حال سری تکون میدم که چشم هاش باز و بسته میکنه و از در بیرون میزنه...
با بیرون رفتنش، غم دلم هزار برابر میشه..
تلفنم رو برمیدارم و شماره فواد رو میگیرم...
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_پنجاهسه
_جانم مستانه؟!
نفس عمیقی میکشم و چشم روی هم میذارم..
+سلام فواد جان... خوبی؟!
_اره عزیزم.. چیزی شده؟! صدات گرفته هست..
دستی به چشم های خسته ام میکشم..
میدونستم...
میدونستم که چقدر خانواده اش رو دوست داره و بهشون وابسته بود اما به خاطر من مجبور شد همه اونها رو رها کنه..
+خب.. میخواستم بگم که شب شام درست میکنم...
سخت بود..
دعوت کردن کسانی که منو بی کس و کار خونده بودن اما مجبور بودم...
برای اینکه بچمو مثل خودم بی کس ندونند مجبور بودم
+شب... شام درست میکنم خانواده ات رو دعوت کن..
سکوت میکنه..
از آن سکوت هایی که تن و بدنم رو میلرزوند..
از همان هایی که همه جوانب حرفم را می سنجید.
_چیزی شده؟!
پارت جدید 👇
https://eitaa.com/joinchat/1945372122Cf4318bf15b
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_پنجاهچهار
نفس عمیقی میکشم و سعی میکنم صدام همون مستانه شاد قبل باشه
+چی باید بشه فواد جان... دو ساله که ارتباط نداریم باهاشون... به نظرم کافیه..
سکوت کرد..
نفس عمیقی میکشم و مطمعنم آخر این تپش های قلب لعنتی کار دست من بیچاره میدادند...
_نه..
وا میرم..
کل وجودم استرس میشه..
میخوام التماسش کنم..
قسمش بدم تا خانواده شو اینجا بیاره محض اینکه اونها از فواد بخوان که بچه دار بشه..
+چرا فواد؟! داری لجبازی میکنی.
_ همین که گفتم مستانه... من کسیو خونه راه نمیدم..
دهن باز میکنم که وسط حرفم میپره..
_کار دارم الان. میام خونه صحبت میکنیم...
با صدای بوق آزاد چشم روی هم میزارم و دستم روی قفسه سینه ام میذارم.
جایی که از شدت درد میسوخت..
به جای اینکه هر لحظه ذوق دیدن بچه ام رو داشته باشم، از شدت استرس و وحشت از خواب و خوراک هم افتاده بودم..
نمیتونستم حس کنم بچه ام رو..
چرا باید حسش میکردم؟!
اون هم بچه ای که تا اتاق دکتر برای از بین بردنش پیش رفته بودم
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_پنجاهپنج
از جا بلند میشم..
میخوام خانم خونه باشم..
درست مثل قبل..
همان زمان هایی که فواد من رو کد بانو میخواند و دیونه غذاهایی که میپختم بود..
دلش برای سبزی پلو با ماهی هایم میرفت..
دفعه آخری که دیدم حتی غذاهایم هم نمیتواند نظرش را تغییر بده دیگه دست و دلم به پختن غذا نرفت..
پیشبند رو میپوشم و زل میزنم به آشپزخونه بی روحی که روزی سراسر امید بود...
دستم روی شکمم میشینه و با حس برآمدگی اندکش دستم روی شکمم میلرزه..
دستم نه..
تمام جانم میلرزه و بخدا من میبینم که چجوری حتی بچه توی شکمم هم با من قَهر است..
خدا که دیگر هیچ..
بغضم هزار برابر میشود..
دستی به صورتم میکشم و وسایل ماکارونی رو بیرون میارم..
بهتر بود خودم رو به کار های مختلف مشغول کنم تا دیونه نشدم
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
" پرستش "
#پارت_65
نگاهی به اطراف انداختم و بی حال و خسته روی مبل فرود اومدم..
حسابی خسته شده بودم و حتی زمان از دستم بیرون رفته بود...
نگاهی به ساعت ميندازم و با دیدن ساعتی که ساعت 8 رو نشون میداد آب دهنم رو به سختی قورت دادم..
از اینکه شب تنها باشم حسابی میترسیدم و نفس تنگی میگرفتم...
از جا بلند شدم و به سمت اشپزخونه رفتم...
آبی به صورتم زدم و چشم هام روی هم گذاشتم...
باید به امیر علی میگفتم..
باید بهش میگفتم که از تنهایی میترسم و سعی کنه شب ها زودتر بیاد و یا مادرم رو بزاره بیاد کنارم..
نگاهی به غذا انداختم و با حس بوی خوبش لبخندی روی لبهام نشست.
به لطف مامانم دست پخت عالی داشتم و همه مدهوش دستپختم میشدند..
امیدوار بودم بتونم امیر علی رو به خودم جذب کنم..
من دیگه چاره ای جز ساختن در این خونه نداشتم..
پدرم با طلاق من، نابود که هیچی میشکست...
نمیدونستم با ابرو اون هم بازی کنم..
نفس عمیقی کشیدم و روی مبل دراز کشیدم..
ساعت 8 و نیم رو نشون میداد..
سعی کردم ذهنم رو به سمت دیگه ای ببرم تا نفسم بند نیاد..
بی حال چشم هام روی هم گذاشتم و خستگی کار خودش رو کرد و دیگه چیزی میتوجه نشدم..
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿