داشتم به مامانم غر میزدم که چرا تا اربعین نمیمونیم، توضیح میداد که نمیشه و باید با جمع پیش رفت و اینا..
دید آروم نمیشم گفت سال بعد ایشالا با شوهرت میای دیگه راحتی، برگشتم یه لبخند بهش زدم گفت منم با خودتون میبرید، خندیدم گفتم نه فقط دوتایی
گفت برو گمشو که ازت بعیدم نیست😂😂:)
ولی خب آروم شدم. نه اینکه سالِ بعد با کیهان میام؛ برای اینکه یکی بهم گفت سالِ بعد هم دوباره میری:)
زهرا بازوی داداشم، مامانم بازوی بابام؛ اطرافم که همه دوتایی
منم این وسط تنهایی نگاه میکردم به کاشی های حرم امام حسین و اشک میریختم・ᴗ・