من تو خاکسپاری خیلی وایساده بودم و کمرم خیلی درد میکرد.
رفتم روی یه صندلی نشستم تا خستگی در کنم اطرافم زنبور بود و اینا توجه نکردم. یهو دیدم یدونه از اینا از زیر پام رد شد.
بعد گفتم نکنه به چادرم گیر کرده باشه چون باد میومد. بلند شدم چادرمو تکونم دیدم نیست. دوباره نشستم که پام قلقلک شد از زیر شلوار. توجه نکردم که حس کردم یه چیزی از ساق پام داره انگار میره بالاتر.
از روی شلوار دست زدم به اون نقطه و دیدم یه چیز برجسته زیر انگشتم اومد:)))
هر چقدر پامو کوبیدم زمین و تکون دادم تکون نخورد.
چهرم مثل گچ سفید شد=))) فقط تونستم برم جلو پیش مامانم و صداش بزنم بگم مامان تو پام زنبوره=))))
ببین انقدر آرومه و ساده اینو گفتم مامانم گفت برو توهم نزن.
گفتم بخدا تو شلوارم زنبوره.
مامان دوستم شنید گفت بیا چادر میگیریم شلوارتو درار.
آقا اینا تو قبرستون دور من حلقه زدن چادر گرفتن من پامو از تو اون پاچه شلوارم در اوردم که تا لحظه آخر مامانم میگفت بابا توهم زدی.
به محض اینکه شلوارو برعکس کردیم دیدیم یدونه از این زنبور گاوه تو پاچه شلوارمه:)))
منو میگی؟ به خودی خود از زنبور میترسم. حاجی پاهام شل شد داشتم پس میافتادم دیگه مامان دوستم از شلوارم جداش کرد کشته من با لرز و ترس دوباره شلوارمو پوشیدم🙂🙂🙂🙂🙂
چون دم پا پام بود پاچه شلوارم گشاد بوده و صاف رفته داخل:)))
حالا مامان دوستم میگفت عه من دقیقا وقتی زنبوره از بالای سرم رد شد گفتم یعنی این قراره تو آستین کی بره.
گفتم همش تقصیر شماست🙂🙂🙂🙂
حدیث میگه چجور انقدر آروم گفتی تو پاچم زنبوره؟ من اگر جای تو بودم کل قبرستونو روی سرم میذاشتم.
گفتم خودمم نمیدونم🙂🙂🙂