تا گردن از پنجره بیرونم و موهام تو باد تکون میخوره.
بابا بیدار شده منو اینجوری دیده پنیک کرده میگه داری چیکار میکنی؟ میگم دارم آسمونو میبینم
گفت کاش خدا یه عقلی بهت بده دختر ساعت دو نصف شب.
در بست و رفت:)
والا مامان منم راضی بودم به جای یه دختر عجیب غریب یه دختر نرمال و آروم بهدنیا میآوردی.
- Paradox -
از الان میگم چهار روز دیگه رو یادتون بره ناراحت میشم😔
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا