فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
مثل ساحل آرام باش!
تا مثل تلاطم بیقرارت باشند.
مثل ساحل باش!
وقتی کسی روی دلتان خط خطی میکند
و یا چیزی حک میکند که ناراحت میشوید
موجی از خوبی بفرستید و همه چیز را پاک کنید...
شما ساحل آرامش شوید❤️
#حس_خوب
🍃🌸 کانال پروانگی 👇
https://eitaa.com/joinchat/1501364478C8d20a8595a
❣وَكُنَّا بِكُلِّ شَيْءٍ عَالِمِينَ
و ما به همه امور عالم داناییم.
سوره انبیاء، آیه ۸۱
چقدر آدم خیالش راحته😌
وقتی خــــدا میگه همه چیو میدونم...
🍃🌸 کانال پروانگی 👇
https://eitaa.com/joinchat/1501364478C8d20a8595a
زیباترین تصویر زندگی،
اینه که شما همیشه میتونید
تغییر کنید، رشد کنید و بهتر بشید ...
🍃🌸 کانال پروانگی 👇
https://eitaa.com/joinchat/1501364478C8d20a8595a
هدایت شده از پروانگی
#انگیزشی
🍃وقتی آدمهاے خوب با نیتهاے خوب
توے زندگیت داشته باشی،
یه جور دیگه میدرخشی...
https://eitaa.com/joinchat/2279997839Cbbcc4b7dc3
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
امام صادق علیهالسلام:
«دنیا مانند آب دریاست، هرچه شخص تشنه، از آن بیشتر آشامد. تشنهتر شود تا او را بکشد.»
📚اصول کافی، ج ۳، ص ۲۰۵
#شهادت_امام_جعفر_صادقعلیهالسلام
#مناسبتی
#تسلیت
پـــروانـگـــــی
🍁🍁🍁 مغــرورِدوستداشتنے یه دفعه ای دلم هوای دریا رو کرد اگه الان شمال بودم میرفتم لب دریا و غر
🍁🍁🍁
مغــرورِدوستداشتنے
مارال: نه گفتم امشب بیان هم خودم دلم برای نوشین خانوم تنگ شده و هم هستی از بس تنها مونده کلافه شده به همه چی گیر میده یه مهمونی برا روحیش لازمه.
طاها:خوب کاری کردی به خودش گفتی؟
مارال:نه از بعدازظهری توی حیاط نشسته با خودش خلوت کرده بود نخواستم مزاحمش بشم الان میرم بهش میگم.
طاها:شما بشین نمیخواد از پله ها بری بالا خودم میرم بهش میگم...فکر کنم دلش حسابی از من پره اینروزا خیلی بهش سخت گرفتم.
مارال: آره فکر کنم اگه یکم دیگه بهش سخت بگیری بزنه زیر گریه هرچند این سختگیری براش لازم بود تا به فکر خودش باشه یه مدت مثل بچه ها شده بود هرچی میذاشتی جلوش یه ایرادی ازش میگرفت...ولی الهی بمیرم
براش اینروزا خیلی بی حوصله شده.
طاها: ببینم اگه شد امشب با آقا کامیار برای آخر هفته دیگه برنامه ی کوه بچینیم تا هم خودمون یه آب و هوایی عوض کنیم و هم هستی.
مارال: آره فکر خوبیه. حالا فعلا برو بهش خبر بده شب مهمون داریم تا حاضر بشه.
_باشه.
در اتاقو به آرومی باز کردم و واردش شدم.بدون اینکه چراغو روشن کنم همونجا روی مبل توی تاریکی نشستم.
دقایقی بعد در باز شد و داداش وارد شد...
با دیدن تاریکی اتاق و من که توی همون تاریکی روی مبل نشستم با صدای متعجبی گفت: هستی چرا توی تاریکی نشستی؟
_همینطوری... تاریکی بهم آرامش میده.
چراغو روشن کرد اومد روی مبل مقابل من نشست و گفت: آدمای افسرده به تاریکی علاقه دارن تو که افسرده نیستی نه؟
توی چشاش نگاه کردم و گفتم: داداش!
_بله؟
_من یه کاری کردم که شما رو در جریان قرار ندادم اگه بهت بگم قول میدی مثل همیشه منطقی برخورد کنی البته منظورم از همیشه تا یک هفته پیشه توی این یه هفته که کلا رفتارت عوض شده.
لبخندی زد و گفت: اولا من بابت سختگیریای این دوران معذرت میخوام
ولی برات لازم بود دوما قبل از اینکه چیزی بگی من میتونم راجب این موضوع پنهونی یه حدس بزنم.
_بله بفرمایین!
_این موضوعی که تو از من پنهون کردی مربوط به خانواده ی رضائیه نه؟
با تعجب گفتم: شما از کجا فهمیدی؟
_از اولین برخوردت و اون دروغی که گفتی و فکر کردی من باور کردم.
_کدوم دروغ؟
_همون که گفتی کارت آقا کامیار و دست یکی از دوستات دیدی.
شرمزده سرمو پایین انداختم مثل همیشه دستم براش رو شده بود با حفظ لبخندش گفت:
خیله خب حالا نمیخواد خجالت بکشی بگو ببینم ماجرا از چه قراره...
#پارت_278
#ادامه_دارد...
🍁🍁🍁🍁
پـــروانـگـــــی
🍁🍁🍁 مغــرورِدوستداشتنے مارال: نه گفتم امشب بیان هم خودم دلم برای نوشین خانوم تنگ شده و هم هست
🍁🍁🍁
مغــرورِدوستداشتنے
همه چیزو براش گفتم در آخر بهم گفت: شاید برات تعجب آور باشه ولی من میدونستم تو به روانشناس مراجعه کردی.
با تعجبی که هر لحظه بیشتر میشد گفتم: از کجا فهمیدین؟
_از رفتارت هیچ چیز نمیتونست تو رو به اندازه ی گفتگو با یه همدرد اینطوری تغییر بده.
البته اولش فکر نمیکردم اون آدم رواشناس باشه ولی وقتی برخوردتو با آقا کامیار دیدم همه چیز برام روشن شد.
_بعضی وقتا ازتون میترسم داداش بیشتر از اون چیزی که فکرشو میکردم روی من شناخت دارین..
از جاش بلند شد لبخندی زد و گفت: ماییم دیگه الانم پاشو حاضر شو که امشب مهمون داریم.
_چشم.
_نمیپرسی کی؟
_کی؟؟
_یعنی میخوای بگی محض کنجکاوی به حرفای منو مارال گوش ندادی دیگه آره.
با لبخند گفتم: دستم براتون رو شده دیگه چی میتونم بگم.
_نیازی نیست چیزی بگی راستی من بازم بابت رفتارم در این مدت عذرمیخوام حالا هم پاشو یکم به خودت برس از بس اینروزا افسرده و بی حوصله دیدیمت ما هم کسل شدیم...
_چشم...
بعد از رفتن داداش یه دوش گرفتم...
یه بلوز آستین بلند قهوه ای تیره اسپرت یه شلوار کتون دمپا سفید رنگ که روش یه کمربند ساده داشت، پوشیدم.
موهامو با کلیپس جمع کردم.
جلوشو به بالا حالت دادم و با یه گیره عروسکی قرمز رنگ ثابتشون کردم که نیان توی صورتم.
سرویسمم انداختم و در آخر هم کفشای صندل مشکی سادمم پام کردم.
یه دوش کاملم با ادکلن مورد علاقه ام گرفتم و بعد از اینکه آخرین نگاهم به خودم داخل آینه انداختم همونجا روی مبل نشستم.
آخرین ملاقاتم با خانواده ی رضائی همون شبی بود که خونشون دعوت بودیم. یعنی تقریبا یه هفته ی پیش.
قبل از اینکه من و افکارم در یکدیگر حل بشیم صدای ماشین ها خبر از اومدن مهمون ها داد.
سریع از جا بلند شدم و نگاه مجددی داخل آینه به خودم انداختم...نمیدونم چرا در مقابل این خانواده اینقدر به ظاهرم حساس میشم.
قبل از اینکه برم تو هپروت در اتاق و باز کردم و راهی پایین شدم.
وقتی من به سالن رسیدم همه مشغول احوالپرسی با هم بودند. همشون پشت به من ایستاده بودند برای همین هنوز هیچ کس منو ندیده بود.
نگاهم از بین همه ی اونا دنبال یه نفر میگشت اما اون یک نفر نبود.
صدای نوشین خانوم که تازه متوجه من شده بود باعث شد به سمتش برم
:سلام عزیزدلم خوبی خانوم؟
لبخندی زدم و گفتم: سلام نوشین جون ممنون شما خوبین؟
#پارت_279
#ادامه_دارد...
🍁🍁🍁🍁