سلام
امام مهربان!
قلـب را بـا بی قـراری ساخٺند
ابـر چـشمم را بـهـاری ساخٺند
انـٺـظارٺ افـضــلِ اعـمـال من
هرڪسی را بهر کاری ساخٺند
#السلام_علیک_یا_صاحب_الزمان
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
🍃🌸 کانال پروانگی 👇
https://eitaa.com/joinchat/1501364478C8d20a8595a
💫تو کارت متمرکز باش!
🌸خودت رو باور کن!
💫به تواناییهات اعتماد داشته باش!...
#تلنگر
#موفقیت
#پشتکار
🍃🌸 کانال پروانگی 👇
https://eitaa.com/joinchat/1501364478C8d20a8595a
هدایت شده از پروانگی
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🍀وقتی خداوند میخواهد
بهت یک شروع دوباره بده؛
معمولا با یک پایان شروع میشه...
برای همین درهای بستهی زندگیت
یک نشانه است. نشانه این که جای دیگری، دری باز خواهد شد...
https://eitaa.com/joinchat/2279997839Cbbcc4b7dc3
❤️🍃❤️
🔸زیبا حرف زدن:
یکی از رازهای آرام شدن در مشاجرههای تلفنی بین زن و شوهر که موجب میشود در زمان مشاجرههای تلفنی، آرام شوید و خودتان را کنترل کنید.
🍂وقتی از همسرتان عصبانی هستید و او به تلفن همراه شما زنگ میزند.
🌾اگر اسم او را همسر عزیزم، مهربانم، عشقم و یا واژههایی از این دست در گوشی خود نامگذاری کرده باشید
از عصبانیت شما کاسته خواهد شد
و با آرامش بیشتری با او سخن خواهید گفت...
👌زیرا هیچ فردی با عزیزترین و یا مهربانترین فرد زندگی خود، بد حرف نمیزند.
#هنرهمسرداری
#تجربه
🍃🌸 کانال پروانگی 👇
https://eitaa.com/joinchat/1501364478C8d20a8595a
پـــروانـگـــــی
🍁🍁🍁 مغــرورِدوستداشتنے با تکونهای دستی چشمامو باز کردم هنزفریرو از گوشم درآوردم، داداش با لب
🍁🍁🍁
مغــرورِدوستداشتنے
هومن که تا اون لحظه با لبخند فقط بهم چشم دوخته بود با لحن دلنشینی گفت: _سلاام هستی خانوم... حال شما چطوره؟
_ممنون... شما خوبین؟
_من الام عالیم...شنیدم کسالت داشتین... من معذرت میخوام، راستش نه موقعیتشو داشتم که بیام عیادت و نه شمارتونو داشتم که تماس بگیرم.
از این همه توجهش دلم غنج رفت... سعی کردم لبخندمو کنترل کنم و گفتم: چیز زیاد مهمی نبود؛ ولی خانواده زحمت کشیدن و اومدن جای شما رو هم خالی کردند.
_خب... خدا رو شکر.
چند دقیقهای سکوت بینمون بوجود اومد که من با شیطنت گفتم:
_راستی نگفتید درمورد شما کدوم گزینه حقیقت داره؟!
با تعجب گفت: از چی صحبت میکنین؟
_همین که به درخت تکیه دادین دیگه...
راستشو بگین عاشق شدین یا گریه کردین؟
توی چشمام خیره شد طوری که انگار میخواست از داخل چشمام به یه حقیقت پی ببره.
در همون حال گفت: راستشو بگم؟!
_اگه ممکنه...
با کمی مکث گفت: در مورد من گزینهی اول صدق میکنه.
حس کردم قلبم داره از حلقم میزنه بیرون... بغض سنگین و بدی توی گلوم لونه کرد و اشک توی چشام جمع شد. چشم ازش گرفتم تا پی به حال
درونیم نبره تا نتونه از توی چشمام بخونه که با حرفش آتیشم زد...
یه ندایی از درونم فریاد زد:
_اون چیزی که ازش میترسیدی؛ اتفاق افتاد هستی!
تو... تو عاشق شدی.
دلیل تمام این بهونه گیریا و بیقراریهاتم عشقیه که بدون اجازهی خودت، توی قلبت جا خوش کرده.
با تمام توان در جواب به اون ندا در دل فریاد "نه" سر دادم.
در قالب همون هستی بازیگر فرورفتم لبخندی مصنوعی زدم و گفتم: عه... پس یه عروسی افتادیم.
هومن: هنوز چیزی مشخص نیست... صورتشو نزدیک صورتم آورد و گفت:
_تازگیا دارم به این نتیجه میرسم که احتمالش زیاده...
آخه میدونید ... من هنوز به احساس طرف مقابلم شک دارم؛ ولی خب... اینروزا دارم به نتایج محکمی میرسم.
_خب ... خدا رو شکر... امیدوارم خیلی زود حدستون به یقین تبدیل بشه و از بلاتکلیفی در بیاین.
با لبخند گفت:
_منم امیدوارم.. آخه میدونین چیه... صبرم کم کم داره تموم میشه.
بدون هیچ حرفی بهش پشت کردم و خواستم به سمت جمع برم که صدای خندههاش مانع شد.
به طرفش برگشتم... وا این چرا یک دفعهای جنی شد، با تعجب گفتم: چیزی شده؟
درحالی که سعی میکرد خندشو کنترل کنه گفت: نه ... فقط دارم خودمو به عنوان یه مرد عاشق تصور میکنم.
کمی فکر کردم، معنی حرفشو نفهمیدم با همون تعجب که بیشتر شده بود
گفتم: میشه واضح تر صحبت کنین؟
#پارت_286
#ادامه_دارد...
🍁🍁🍁🍁
سر به زیر و
ساکت و
بی دست و پا
می رفت دل
یک نظر روی تو را دید و حواسش پرت شد
#قیصر_امین_پور
🍃🌸 کانال پروانگی 👇
https://eitaa.com/joinchat/1501364478C8d20a8595a
پـــروانـگـــــی
🍁🍁🍁 مغــرورِدوستداشتنے هومن که تا اون لحظه با لبخند فقط بهم چشم دوخته بود با لحن دلنشینی گفت:
🍁🍁🍁
مغــرورِدوستداشتنے
دوباره ردههایی از خندهی عمیق در چهره اش نمایان شد: راستش فکر نمیکردم هیچ وقت بتونم اینقدر خوب دروغ بگم.
بله بله منظورش چی بود: منظورتون اینه که الان داشتین دروغ میگفتین دیگه؟
_همچین یه کوچولو.
بالحن طلبکاری گفتم: متاسفم براتون یه ساعته منو اینجا معطل کردین بعد میگین... واقعا که.....
_من این کارو از خود شما یاد گرفتم.
_من کی کسی رو اینطوری سرکار گذاشتم؟
_مثل این که فراموش کردین شبی که مارال خانوم خبر دو باره مادر شدنشو بهتون دادن، چطوری همهی جمعو به قول خودتون سرکار گذاشتین.
کمی فکر کردم، راست میگفت چه حافظه ای داشت ...
لبخندی زدم و گفتم: راسته که میگن از ماست که برماست... شما هم خوب حافظهای دارینها.
_تازه کجاشو دیدیدن... خواست چیز دیگهای بگه که میون حرفش پریدم و
گفتم: لطفا امروز از مقام خود شیفتگی انصراف بدین ... بفرمایین بریم پیش بقیه.
خندهی جذابی کرد و هردو به سمت جمع رفتیم.
سرجام ایستادم و نفسی کشیدم صدای کامران رو شنیدم که میگفت: هستی خانوم بهتون نمیخورد اینقدر زود خسته بشین.
هنوز یک سوم راه رو هم نیومدیم کی بود پایین کوه میگفت من یه پا کوهنوردم.
_من بودم، همین الانم میگم.
_پس این نفسای پی در پی اگه نشان از خستگی نیست چه معنیی داره؟...
_شما اشتباه متوجه شدین هوای کوه خیلی تمیز و پاکه... دارم نهایت استفاده رو از این هوا میبرم.
کامران لبخندی زد شانهای بالا انداخت و با چند قدم بلند خودشو به مهرسا که از همه جلوتر بود رسوند.
داداش و مارال به همراه آقا کامیار و نوشین خانوم نیومدن بالای کوه و ترجیح دادن از همون پایین از هوای آزاد بهره ببرند.
توی فکر بودم که سنگینی نگاهی رو حس کردم با این فکر که دوباره کامران میخواد یه گیری بده به سمتش برگشتم؛ ولی با کمال تعجب یه گروه پسرو دیدم که کمی دورتر از من قدم برمیداشتند و زوم کرده بودند روم...
بدون این که توقفی توی حرکتم ایجاد کنم، اخمی کردم با اخمم لبخندشون پررنگتر شد...
تا خواستم سرمو برگردوندم صدای هومن و که درست کنارم ایستاده بود شنیدم: تندتر حرکت کنین لطفا.
شیطون بازیم گل کرد و گفتم: برا چی دارم از هوای آزاد لذت میبرم.
_مطمئنین دارین از هوای آزاد لذت میبرین، نه چیز دیگهای؟
اخمی کرده و گفتم: منظورتون چیه؟
_منظور خاصی نداشتم... کمی سکوت بینمون رد و بدل شد. نگاه کوتاهی به اون سمت انداختم تا ببینم اون پسرا هنوزم نزدیک ماهستن یا نه...
نبودند... فکر میکنم همون لحظهای که هومن و دیدند دمشونو گذاشتن روکولشون ... الفرار با خودشون گفتن صاحاب داره اونم چه صاحبی...
#پارت_287
#ادامه_دارد...
🍁🍁🍁🍁