eitaa logo
پـــروانـگـــــی
2.3هزار دنبال‌کننده
3.7هزار عکس
1.9هزار ویدیو
1 فایل
﷽ جایگاهی برای رشد https://eitaa.com/joinchat/1501364478C8d20a8595a 🦋 کانال پروانگی: ۱۴۰۱/۹/۵ کپی مطالب آزاد با ذکر #صلوات برای تعجیل در فرج مولا صاحب الزمان عج و شادی روح پدر و مادرم❤
مشاهده در ایتا
دانلود
🔸مراقب کسانی که سفره دلتان را برایشان باز می‌کنید، باشید... 🍃فقط آدم‌های کمی هستند که واقعا برایشان مهم است؛ بقیه فقط می‌خواهند سوژه‌ای برای سخن چینی داشته باشند😔 🍃🌸 کانال پروانگی 👇 https://eitaa.com/joinchat/1501364478C8d20a8595a
پـــروانـگـــــی
🍁🍁🍁 مغــرورِدوست‌داشتنے دوباره رده‌هایی از خنده‌ی عمیق در چهره اش نمایان شد: راستش فکر نمی‌کرد
🍁🍁🍁 مغــرورِدوست‌داشتنے هومن با لحن پر از افسوسی گفت: رفتند... من با تعجب: کیا..؟! حس کردم لحنش توأم با حرص و عصبانیته: همونایی که دو دقیقه پیش زل زده بودین تو چشماشون، اونا هم داشتند لذت می‌بردند. نمیدونم چرا ولی اصلا از این برخورد ناراحت نشدم هرکس دیگه‌ای بود زل میغزدم تو چشماش و کاملا رک می‌گفتم که کارام به خودم مربوطه ولی در مقابل این آدم همه چیز من فرق می‌کنه. با لحن آرومی گفتم: از شمایی که ادعا دارین دوره های روانشناسی رو گذروندین میپرسم چرا آقایون این‌قدر زود راجب خانوما قضاوت اشتباه میکنن؟ مثلا همین الان من که داشتم راه خودمو می‌رفتم و کاری به دیگران نداشتم ولی بازم شما راجبم قضاوت نادرست کردین. من میدونم باعث این قضاوت‌های نادرست بیشتر هم جنسای خودم هستن؛ اما بازم با این طرز تفکر که همه رو به یه چشم نگاه میکنن، کاملا مخالفم. سکوت‌شو که دیدم برگشتم بهش نگاه کنم ببینم داره چیکار می‌کنه با لبخند قشنگی همونطور که آرام کنارم قدم برمی‌داشت، بهم چشم دوخته بود... نگاه منو که دید به روبه روش خیره شد و گفت: _حق با شماست ... راستش الان دارم به این واقعیت پی می‌برم که شناخت شما واقعا کار سختیه... در هر صورت من واقعا عذر می‌خوام نباید ایغنقدر سریع قضاوت می‌کردم. سر جایم ایستادم و با تعجب یه بار دیگه جملشو برا خودم تکرار کردم. هومن که تازه متوجه شده بود، من ایستادم؛ عقب گرد کرد کنارم ایستاد و گفت: _چیزی شده؟ _نه فقط برای چند لحظه به گوشام شک کردم. _در چه مورد؟ _هیچی... چیز زیاد مهمی نیست، بریم از اون دو نفر خیلی دور افتادیم. لبخندی زد و گفت: _بسیار خب... من امروز تحت اوامر شما... بالاخره باید یه جوری به خاطر قضاوت بیجام عذرخواهی کنم دیگه... شما بفرمایین جلو حرکت کنین. لبخندی زدم و طبق خواسته‌اش جلوتر از اون راه افتادم. دروغ چرا اون روز به یکی از بهترین روزای زندگیم تبدیل شد و البته سرنوشت ساز چون شبش تکلیف‌مو با خودم روشن کردم. ... 🍁🍁🍁🍁
دخترای خوشگل و ناز، عزیزانم روزتان مبارک❤️😍 🍃🌸 کانال پروانگی 👇 https://eitaa.com/joinchat/1501364478C8d20a8595a
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
اگر چرخ وجود من از این گردش فرو ماند بگرداند مرا آن کس که گردون را بگرداند 🍃🌸کانال پروانگی👇 https://eitaa.com/joinchat/1501364478C8d20a8595a
پـــروانـگـــــی
🍁🍁🍁 مغــرورِدوست‌داشتنے هومن با لحن پر از افسوسی گفت: رفتند... من با تعجب: کیا..؟! حس کردم
🍁🍁🍁 مغــرورِدوست‌داشتنے با خستگی کوله‌مو روی تختم انداختم و مانتومو درآوردم. روز خوبی بود علاوه براین که خوش گذشت؛ باعث شد که بعد از مدت‌ها احساس آرامش کنم. با صدای مارال که از طبقه‌ی پایین صدام میزد دراتاق و باز کردم و راهی پایین شدم. این‌قدر خسته بودم که نتونستم از پله‌ها برم پایین، روی پله‌ی دوم نشستم و از همونجا گفتم: بله باز چی شده؟ مارال: چرا اونجا نشستی هستی! پاشو بیا پایین. _واااای مارال ... دارم میمیرم از خستگی از همونجا بگو چیکار داری دیگه؟ _منم اگه مثل تو تا قله می‌رفتم الان جون نداشتم خانوم کوهنورد. _واای مارال ... میام یه فن روت اجرا می‌کنم هاااا...بگو چیکار داری دیگه! _هیچی... می‌خواستم بگم پسردایی طاها تازه از سفر برگشته داریم میریم بهش سر بزنیم، اگه میای حاضر شو که می‌بینم تو داری از خستگی تلف میشی... برو خواهر من، برو بگیر بخواب! لبخندی زدم ودر حالی‌که به سمت اتاقم می‌رفتم گفتم: خوشم میاد منو می‌شناسی... زیر لب گفتم: _شما که مثل من تا نوک کوه نیومدین از اول تا آخر یه جا نشسته بودین، نبایدم خسته باشین ... برین خوش بگذره. از رفتن مارال نیم ساعتی می‌گذره؛ برخلاف تصورم اصلا نمی‌تونم بخوابم... روی مبل نشستم و به یه جا خیره شدم این کار خیلی بهم آرامش میده، خیره شدن به یه جا باعث میشه ذهنم متمرکز بشه. چشم از دیوار گرفتم. نگاهم به عکسایی افتاد که از دیشب همچنان روی میز پخش شده بودن و جمعشون نکرده بودم... عکس دسته جمعی‌مونو برداشتم کنار پنجره ایستادم. بارون ده دقیقه‌ای میشد که شروع به بارش کرده بود... پنجره رو باز کردم قطرات بارون به صورتم برخورد می‌کردند و حس خوبی رو بهم منتقل می‌کردند. نگاه‌مو روی افراد داخل عکس چرخاندم و روی هومن ثابت نگه داشتم. لبخندی زدم و زیر لب زمزمه کردم: _می‌دونستی لبخندات خیلی جذابن... صدات خیلی گیراست؛ حرفات خیلی به دل میشینه... نگات تا اعماق وجود آدم رخته می‌کنه... می‌دونستی؟ ... 🍁🍁🍁🍁
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
غم‌نیست‌اگرڪس‌اِعتنایم‌نڪند ازچشم‌شمااگربیُفتم... چہ‌ڪنم؟ 🍃🌸 کانال پروانگی 👇 https://eitaa.com/joinchat/1501364478C8d20a8595a
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا