پـــروانـگـــــی
🍁🍁🍁 مغــرورِدوستداشتنے هومن با لحن پر از افسوسی گفت: رفتند... من با تعجب: کیا..؟! حس کردم
🍁🍁🍁
مغــرورِدوستداشتنے
با خستگی کولهمو روی تختم انداختم و مانتومو درآوردم.
روز خوبی بود علاوه براین که خوش گذشت؛ باعث شد که بعد از مدتها احساس آرامش کنم.
با صدای مارال که از طبقهی پایین صدام میزد دراتاق و باز کردم و راهی پایین شدم.
اینقدر خسته بودم که نتونستم از پلهها برم پایین، روی پلهی دوم نشستم و از همونجا گفتم: بله باز چی شده؟
مارال: چرا اونجا نشستی هستی! پاشو بیا پایین.
_واااای مارال ... دارم میمیرم از خستگی از همونجا بگو چیکار داری دیگه؟
_منم اگه مثل تو تا قله میرفتم الان جون نداشتم خانوم کوهنورد.
_واای مارال ... میام یه فن روت اجرا میکنم هاااا...بگو چیکار داری دیگه!
_هیچی... میخواستم بگم پسردایی طاها تازه از سفر برگشته داریم میریم بهش سر بزنیم، اگه میای حاضر شو که میبینم تو داری از خستگی تلف میشی... برو خواهر من، برو بگیر بخواب!
لبخندی زدم ودر حالیکه به سمت اتاقم میرفتم
گفتم: خوشم میاد منو میشناسی... زیر لب گفتم:
_شما که مثل من تا نوک کوه نیومدین از اول تا آخر یه جا نشسته بودین، نبایدم خسته باشین ... برین خوش بگذره.
از رفتن مارال نیم ساعتی میگذره؛ برخلاف تصورم اصلا نمیتونم بخوابم...
روی مبل نشستم و به یه جا خیره شدم این کار خیلی بهم آرامش میده، خیره شدن به یه جا باعث میشه ذهنم متمرکز بشه.
چشم از دیوار گرفتم. نگاهم به عکسایی افتاد که از دیشب همچنان روی میز پخش شده بودن و جمعشون نکرده بودم...
عکس دسته جمعیمونو برداشتم کنار پنجره ایستادم.
بارون ده دقیقهای میشد که شروع به بارش کرده بود...
پنجره رو باز کردم قطرات بارون به صورتم برخورد میکردند و حس خوبی رو بهم منتقل میکردند.
نگاهمو روی افراد داخل عکس چرخاندم و روی هومن ثابت نگه داشتم.
لبخندی زدم و زیر لب زمزمه کردم:
_میدونستی لبخندات خیلی جذابن...
صدات خیلی گیراست؛ حرفات خیلی به دل میشینه... نگات تا اعماق وجود آدم رخته میکنه... میدونستی؟
#پارت_289
#ادامه_دارد...
🍁🍁🍁🍁