پـــروانـگـــــی
🍁🍁🍁 مغــرورِدوستداشتنے پنس در دستم لرزید، ولی قبل از این که از دستم بیوفته صدای آروین توی گوشم
🍁🍁🍁
مغــرورِدوستداشتنے
دستامو محکم به شقیقهام فشار دادم سردرد داشت کورم میکرد.
با کلافگی سرمو محکم توی دستم گرفتم و چندبار جلو عقب رفتم.
از زمانی که اتاق عمل رو ترک کردم به سردرد گرفتار شدم
بالاخره کم آوردم و از شدت درد اشکام روی صورتم ریخت... چقدر صورت من با این خیسی غریبه است.
وااای از امروز... به دیشب باید میفهمیدم که این خواب تعبیری داره مطابق واقعیت
باید میفهمیدم که تعبیر این خواب به معنای دوباره شکستنه...
باید میفهمیدم که قلب من بخاطر اضطراب تپش نمیگیره
چقدر احمق بودم که نخواستم قبول کنم نگرانیایی که توی دلم بود از بعد خواب دیشب و امروز هر لحظه که به اون اتاق عمل، نزدیکتر میشدم، شدیدتر میشد.
ای کاش امروز اصلا بیمارستان نمیومدم ای کاش میشد به هشت ساعت قبل برگردم تا همون لحظه به دورترین نقطهی جهان جایی که هیچکس از این بیمارستان دستش بهم نرسه، فرار کنم.
در باز شد و آیدا با چهرهی خوشحال وارد شد به محض این که در رو بست با هیجان گفت: واااای هستی، چیکار کردی دختر؟
همه بیمارستان دارن از شاهکار تو صحبت میکنند.
سکوتمو که دید با شادی ادامه داد: میدونی بیرون دارن ازت چی میگن؟
میگن خانوم آتشین بیماری رو که شانس زندگیش صفر بوده، نجات داده...
باورم نمیشه تو چطوری تونستی این عمل رو با موفقیت انجام بدی... وااای هستی این یه معجزه است..
باصدای خشداری گفتم: آروین کجاست؟
آیدا متعجب از این سردیه رفتار من، به سمتم اومد پشت میز ایستاد و گفت: هستی!...چیزی شده؟!...
- نه فقط، میخوام برم خونه خستم... آروین کجاست؟ خونهی ماراله؟ تو برو دنبالش من حالم خوب نیست.
- میخوای الان بذاری بری؟ باید توی بیمارستان باشی... وضعیت بیمار تو همچنان معلق و نیمه ثابته.
تا خواستم چیزی بگم چند ضربه به در زده شد و بعد از چند دقیقه فتوحی وارد
شد.
لبخندی زد و گفت:
_خانوم آتشین، خانوادهی رضائی میخوان باهاتون صحبت کنن تا از شرایط بیمارشون باخبر بشن.
چشم دوختم به فتوحی: خانوادهی رضائی میدونن پزشک پسرشون منم؟
متعجب از این سوال بی موقع گفت:
مطمئنا وقتی داشتن اجازهی عمل رو امضا میکردند دیدن دیگه.
پوزخندی زدم:
نه... شک نکن، هنوز نمیدونن...
به آرومی گفتم: وگرنه محال بود که اجازهی عمل رو امضا کنن.
روبه فتوحی:
در هر حال من فعلا شرایط صحبت کردن با این خانواده رو ندارم، بهشون بگید عمل بیمار موفقیت آمیز و رضایت بخش بوده... ما هر کاری که از دستمون برمیومده انجام دادیم...
بقیهاش به بیمار و انگیزهاش و میزان تلاشش برای زنده موندن بستگی داره.
بعد از رفتن فتوحی بلند شدم از روی صندلی و خیلی سریع مانتومو پوشیدم. کیفمو برداشتم تا خواستم به سمت در برم، اما قبلش به طرف آیدا که هاج و واج وسط اتاق ایستاده بود، برگشتم و لبخن دتلخی زدم:
_چی شده؟... چرا اینقدر متعجبی؟!
سرش رو بالا آورد و چشم دوخت به چشمای خسته و بی فروغم با حیرت گفت:
خانوادهی رضائی؟...
آروین رضائی؟!
با هیجان خودشو بهم رسوند حالا دقیقا روبروم ایستاده بود.
_هستی این فقط یه تشابه فامیلیه؟... نه؟...
دستمو گذاشتم روی شونش پوزخندی زدم:
_نجات دادن هومن رضائی،
اون الان توی اتاق سی سی یوئه واقعا یه معجزه بود... یه معجزه از جنس فداکاری... میدونی چه جور فداکاریایی؟
فداکاری مادرانه...
#پارت_580
#ادامه_دارد...
🍁🍁🍁🍁