eitaa logo
پـــروانـگـــــی
2.3هزار دنبال‌کننده
3.7هزار عکس
1.9هزار ویدیو
1 فایل
﷽ جایگاهی برای رشد https://eitaa.com/joinchat/1501364478C8d20a8595a 🦋 کانال پروانگی: ۱۴۰۱/۹/۵ کپی مطالب آزاد با ذکر #صلوات برای تعجیل در فرج مولا صاحب الزمان عج و شادی روح پدر و مادرم❤
مشاهده در ایتا
دانلود
پـــروانـگـــــی
🍁🍁🍁 مغــرورِدوست‌داشتنے دستامو محکم به شقیقه‌ام فشار دادم سردرد داشت کورم می‌کرد. با کلافگی س
🍁🍁🍁 مغــرورِدوست‌داشتنے امروز من داخل اون اتاق عمل انگیزه‌ای داشتم والاتر از انجام وظیفم... انگیزه‌ی امروز من... منی که از نظر همه شماها معجزه کردم... آروینم بود. آروینی که خیلی زود متوجه میشه چه تفاوتی با ارسلان و سایر هم سناش داره. خواستم مادر بودنمو در حقش به اتمام برسونم... آره نجات اون ادم؛ واقعا یه معجزه بود. دستمو از روی شونش برداشتم و به سمت در اتاق رفتم، قبل این که در رو ببندم گفتم: معجزه‌ی خداوند با عشق مادرانه. * درخونه رو به آرومی باز کردم همه جا در تاریکی و سکوت فرورفته بود توی همون تاریکی نگاهی به ساعت انداختم. نور مهتاب روش افتاده بود و مشخص میشد ۱:۳۰ نیمه شب. علامت سوال بزرگی توی ذهنم شکل گرفت... ساعت یک و نیم بود و من الان اومدم خونه؟... تا الان کجا بودم؟ کیف‌مو انداختم روی مبل بطری آب رو از داخل یخچال برداشتم. قبل این که به اتاق خودم برم، سری به اتاق آروین زدم. به خواب عمیقی فرو رفته بود. تا خواستم به اتاقم برم، آیدا با نگرانی از داخل اتاقش بیرون اومد با دیدنم دست‌شو روی قلبش گذاشت. تکیه‌اشو داد به دیوار و گفت: کجا بودی هستی؟... تو که منو نصف عمر کردی. از کنارش رد شدم و تنها به گفتن: حالم خوبه بذار تنها باشم لطفا... اکتفا کردم. وارد اتاق شدم. در رو قفل کردم ظرف قرصامو برداشتم، بلافاصله به سمت تراس رفتم و روی صندلی نشستم. بطری آب رو باز کردم. قوطی قرص رو برداشتم دستورشو خوندم هر دو روز یک عدد... زیر لب همزمان به ازای هر عددی که زمزمه می‌کردم یه قرص رو از داخل قوطی بیرون میاوردم. اولین قرص... اولین حادثه‌ی تلخ زندگیم؛ مرگ پدر و مادرم... دومین قرص... رفتن آیدا و مرگ خاله شیوا... قرص سوم... افسردگی بعدش و مبتلا شدن یه چیزی که ازش می‌ترسیدم (عشق).... قرص چهارم... افشای راز من... افشای راز هومن و در نهایت خوردن مهر طلاق توی شناسنامه‌ام... پنجمین قرص... دیدار مجدد هومن، درحالی که تازه داشتم به نبودش عادت می‌کردم. هر پنج قرص رو با هم ریختم توی قوطی دارو... آب بطری رو سر کشیدم... طعم تلخی حس کردم توی دهنم... طعم بغض چند ساله‌ام؟ *** وارد اتاق شدم چراغ خواب رو روشن کردم از داخل کمد صندوقچه‌مو که هیچ‌کس از وجودش خبر نداشت بیرون کشیدم. ... 🍁🍁🍁🍁