eitaa logo
پـــروانـگـــــی
2.3هزار دنبال‌کننده
3.7هزار عکس
1.9هزار ویدیو
1 فایل
﷽ جایگاهی برای رشد https://eitaa.com/joinchat/1501364478C8d20a8595a 🦋 کانال پروانگی: ۱۴۰۱/۹/۵ کپی مطالب آزاد با ذکر #صلوات برای تعجیل در فرج مولا صاحب الزمان عج و شادی روح پدر و مادرم❤
مشاهده در ایتا
دانلود
🏴 روز دوم ماه ...🖤 @Parvanege
🏴 در کربلا چه گذشت... ▪️دوم محرم الحرام | ورود ابا عبدالله الحسین علیه السلام، اهل بیت و یاران حضرت به سرزمین کربلا @Parvanege
عمری است دلخوشم به همین غم که در جهان غیر از غمت نداشته‌ام یار و همدمی @Parvanege
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از قلـم رنـگـی
🏴 ورود امام حسین علیه السلام به کربلا ▪️ورود حضرت سیدالشهداء ابی عبداللّه الحسین علیه السلام به سرزمین کربلا روز دوم محرم الحرام سال 61 هجری می باشد طبق روایت صحیح زمانی که حضرت به ان زمین رسیده، پرسیدند این سرزمین چه نام دارد؟ جواب دادند قادسیه، حضرت دوباره پرسیدند! ایا نام دیگری دارد؟ عرض کردند نینوا! حضرت باز فرمودند! ایا نام دیگری دارد؟ عرض کردند!به این سرزمین طَفّ نیز میگویند، دو باره فرزند رسول خدا(ص ) پرسیدند: دیگر چه نام دارد؟ عرض کردند: اری! این سرزمین را کربلا نیز می گویند. 🔻چون حضرت نام کربلا را شنیدند، فرمودند: 🔹اللهمّ انّی اعوذ بِک مِنَ الکربِ و البَلا 🔸یعنی خدا یا پناه می برم بر خودت از همه مشکلات و بلاها. ▪️و نیز فرمودند: ههنا مَناخُ رِکابِنا و مَحَطُّ رِحالِنا و مقتَلُ رجالِنا وَ مَسفَک دِمایِنَّا. . . ▪️بعد از ان فرمود: این موضع کرب و بلا و محل محنت و عنا است، فرود ایید که این جا منزل و محل خیمه های ماست و این زمین جای ریختن خون ما است و در این جاست که قبرهای ما واقع می شود. ▪️و فرمودند: رسول خدا (ص ) مرا از اینها خبر داده است. و در ان جا فرود امدند. امّا همان زمان لشکر دشمن نیز در همان مکان اردو زد و چون روز دیگر شد چهار هزار لشگر دشمن در ان زمین پر بلا منزل کردند[1] پی نوشت: [1] منتهی الامال ص 354. منبع : برگرفته از کتاب داستانهایی از زمین کربلا @GalamRange
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔹🔸🔹🔸 مهداد: مخصوصا دعای خیره خان بابا نفس:اونکه صد الللبتهههههه اوشون که جای خود دارند. خان‌بابا که عشقه مگه نه مهسا؟؟ مهسا محکم زد رو پیشونیش و ادای غش کردن در آورد مهرداد: به به ... چشمم روشن، مهداد...مثکه قراره یه زن بابا نصیبمون بشه؟ مهسا نگفته بودی به بابامون چشم داری؟ مهسا: من کلا علاقه خاصی به خونواده شما دارم... همه:اوهوووو من: یک نفرو این وسط بیشتر دوست داری نه؟ همه نگاه‌ها زوم شد رو مهسا :خب گفتم که! خان بابا جونی دیگه. زدیم زیره خنده مهداد: ماشالا عجب زن بابای جوونی نفس: ای تو زن داری چشمات درویش کن مهداد: مامانمه هاا. مامان جون بیا بشین بغل دسته خودم یکدفعه مهسا اومد بلند شه که من دستش گرفتم مهسا: عه عروسه گلم دستم ول کن. ادم با مادر شووهرش اینجور رفتار نمیکنه :بشین سر جات مادر شوهر جون که اونجا نامحرم زیاده میترسم کار دسته خودت بدی نفس: آخ جون بگیرش که میترسم این وسط یه صیغه دیگه هم مجبور بشیم بخونیم شایان: جای مریم خالیه... اگه بود واقعا یه زوجه دیگه رو هم بهم میرسوند مهسا:اووومممممم. یه بوهایی میاد... شایان خان دلش تنگ شده شایان: اونم یه چیزیه مثله تو، نباشه انقد همه جا ساکت میشه که جای خالیش خیلی خوب حس میشه خندیدیم. مهرداد خیلی حرفشو تایید کرد! نفس: مهرداد خان، همچین تایید میکنی انگار جای خالیه مهسا رو این روزا خیلی حس کردیا نه؟ مهسا: نفس جون، عزیزم من کلا آدمی هستم که نبودم واسه همه حس میشه... خلاصه اونشب آنقدر چرتو پرت گفتیمو خندیدیم که دل درد گرفتیم ولی واقعا یه چیزایی داره این وسط اتفاق میوفته ها دو روز بعد از جریان خواستگاری و خونده شدن صیغه محرمیت زمانش بود که دیگه برگردم به روستا تا یک سال باقی مونده از طرحم رو تموم کنم. مهداد یک روز جلوتر رفته بود روستا تا به مدرسه و درمانگاه سری بزنه خیلی وقت بود که هیچ کدوممون سرکشی نکرده بودیم . موقع خداحافظی از شایان دم گوشش گفتم: داری پیر میشیااا اگه تا قبل از ازدواج من خبر نامزدیتون به گوشم نرسه خودم دست به کار میشم ...
🔹🔸🔹🔸 با تعجب نگاهم کرد که لبخندی زدم و به سمت مامان بابا چرخیدم تاازشون خداحافظی کنم باصدای بوقی که از بیرون اومد فهمیدم که حوصله ی اون دوتا بدجور سررفته و با عجله به بیرون دوییدم. سوار ماشین شدم و گفتم: چه خبرتونه شما دونفر مگه سراوردید؟ نفس که پشت نشسته بود دست به سینه نشست و گفت: نخیر فقط نیم ساعته که منتظر جنابعالی هستیم . :خیله خب بابا جان اومدم دیگه . استارت زدم و راه افتادم داشتم به مدرسه و درمانگاه و کارهایی که داشتم فکر می کردم که مهسا گفت: میگم شوهرتون کجا تشریف دارن؟ :برگشت روستا تا به مدرسه سرکشی کنه . :اوهووو نمیتونستن صبر کنن باهم دیگه برید روستا عجب شوهر بی وفایی. باچشمانی گرد شده نگاهش کردم وگفتم: چی میگی تو؟ :خب همین اول کاری دارید جدا جدا می‌پرید. دنده عوض کردم وگفتم: محض اطلاعتون خودم پیشنهاد دادم تا اون زودتر برگرده چون نگران مدرسه و درمانگاه بودم :باور کنم؟ شونه بالا انداختم وگفتم: میخوای باور نکن سکوت کردم که نفس گفت :راستی درمورد این که خان بابا گفته باید باهاش زندگی کنید چی کار میخوای بکنی؟ قبول می کنی؟ از آینه نگاهش کردم وگفتم: نفس، اون عوض شده و الان میخواد از کوچکترین فرصتی که داره برای جبران سال های دوری از پسرهاش استفاده کنه پس چرا نباید قبول کنم ؟؟ تازه فکر می‌کنم از زندگی تو تهران خیلی بهتر باشه . بقیه راه در سکوت سپری شد. مهسا که داشت آهنگ گوش می کرد. نفس هم داشت چرت میزد و هی سرش میافتاد پایین منم برای خودم تو افکارم سیر می‌کردم. دم درخونه پارک کردم وگفتم: خیله خب پیاده شید رسیدیم . نفس از جاش پرید. گوشی مهسا رو از گوشش بیرون کشیدم وگفتم:رسیدیم دیگه کر نشدی از بس آهنگ گوش کردی؟ :نوچ بالاخره به خودشون تکونی دادن و از ماشین پیاده شدند. درو باز کردم وگفتم: شماها برید داخل من یه سر میرم درمانگاه میام نفس:خیلی راحت بگو میخوام برم دیدن شوهرم . چشم غره ای بهش رفتم که گفت: باشه باباجان اصلا من غلط کردم . لبخندی زدم وگفتم:صد آفرین. راهم رو به طرف درمانگاه کج کردم، اما دربین راه تصمیم رو عوض کردم و رفتم طرف مدرسه دیگه داشت کامل میشد نمای بیرونی تکمیل شده بود و الان داشتن رو طراحی داخلیش کار می کردن یه ساختمون سه طبقه با نمای گرانیت مشکی و طوسی که هر طبقه پنج تا کلاس داشت و مخصوص یک پایه جداگانه بود تا دیگه بچه ها مجبور نباشند در هم درس بخونن . غرق تماشای مدرسه شده بودم که صدایی از پشت سرم گفت: ...