eitaa logo
پـــروانـگـــــی
2.3هزار دنبال‌کننده
3.7هزار عکس
1.9هزار ویدیو
1 فایل
﷽ جایگاهی برای رشد https://eitaa.com/joinchat/1501364478C8d20a8595a 🦋 کانال پروانگی: ۱۴۰۱/۹/۵ کپی مطالب آزاد با ذکر #صلوات برای تعجیل در فرج مولا صاحب الزمان عج و شادی روح پدر و مادرم❤
مشاهده در ایتا
دانلود
پـــروانـگـــــی
🍁🍁🍁 مغــرورِدوست‌داشتنے همه چیزو براش گفتم در آخر بهم گفت: شاید برات تعجب آور باشه ولی من میدو
🍁🍁🍁 مغــرورِدوست‌داشتنے بعد از این که همه با هم احوالپرسی کردیم روی مبل نشستم. چشمم به در بود تا باز بشه و کسی که منتظرش بودم بیاد؛ ولی فایده‌ای نداشت. یک ساعتی از اومدنشون گذشته بود می‌خواستم به طرز غیر تابلویی بفهمم چرا هومن همراهشون نیومده. قبل از این که من چیزی بگم نوشین خانوم گفت: _هستی جان عزیزم معذرت میخوام ما این قدر دیر به دیدنت اومدیم راستش من همین امروز فهمیدم تو حالت نامساعد بوده. _ممنون اصلا احتیاجی نبود شما خودتونو به زحمت بندازین. یه کسالت ساده بود داداش و مارال خیلی بزرگش کردن. _وا عزیزم یه نگاه به خودت کردی از آخرین باری که من دیدمت خیلی ضعیف تر شدی بعد میگی یه کسالت جزئی بوده. فقط به زدن یه لبخند کوتاه بسنده کردم حوصله ی ادامه این بحث و اصلا این مهمونی رو نداشتم. دعا دعا می‌کردم زمان سریع بگذره. برای لحظه ی کوتاهی سکوت در بین جمع حکمفرما شد این سکوت با صدای مهرسا شکسته شد. مهرسا رو به داداش گفت: _باباجون عمو هومن چرا با نوشین جونشون نیومده؟ داداش: بگو چرا شما این قدر ناراحتی منتظر عمو هومنی...مگه خبر نداری باباجون عمو هومن حدود یه هفته است برای انجام کاری رفته سفر ان‌شاا.. آخرهفته ی آینده برمی‌گرده. احساس کردم یه نفر به قلبم چنگ زد برای یه لحظه از همه ی اطرافیانم متنفر شدم دل و قلبم فقط یه نفر رو طلب می‌کرد ولی اون یه نفر توی این جمع حضور نداشت. **** چراغ اتاق و خاموش کردم و روی تخت نشستم. تکیه‌امو به پشت تخت دادم و درتاریکی به روبه روم چشم دوختم. دلیل خیس شدن مژه‌هام و پس از اون صورت‌مو نمیدونم دلیل بی‌قراری قلب‌مو نمیدونم دلیل این ناراحتی وصف ناپذیرو نمیدونم من حتی نمیدونم چه حسیه که تازگیا توی تک تک سلولام جاری شده، یعنی حتی شایدم بدونم؛ ولی نخوام اعتراف کنم... نمیدونم چی باعث شده که بعد از یک مدت خیلی طولانی دارم گریه می‌کنم فقط یه چیزیو خیلی خوب میدونم...قلب و دلم دارن از شدت دلتنگی نابودم میکنن...نابود. فصل هفتم: جاده ی عاشقی با عصبانیت رو به پرستار بخش (ذاکری) گفتم: در اثر سهل انگاری شما نزدیک بود بیمار جونشو از دست بده این چه وضعه کارکردنه. خانوم ذاکری: ببخشید خانوم آتشین باور کنین تقصیر من نبود. ... 🍁🍁🍁🍁
پـــروانـگـــــی
🍁🍁🍁 مغــرورِدوست‌داشتنے بعد از این که همه با هم احوالپرسی کردیم روی مبل نشستم. چشمم به در بود
🍁🍁🍁 مغــرورِدوست‌داشتنے نذاشتم ادامه ی حرفشو بزنه و گفتم: تقصیر شما نبود!!! پس حتما من آمپول اشتباهی به سرم بیمار تزریق کردم دیگه نه؟ مجبورم این بی توجهی رو به اقای زاهدی گزارش بدم. منتظر نموندم چیزی بگه پرونده رو برداشتم و وارد اتاقم شدم. روی صندلی نشستم و سرم رو بین دو دستام گرفتم... از خودم متنفرم که اینطوری با ذاکری صحبت کردم با وجود این که مقصر بود نباید این مدلی باهاش حرف میزدم؛ ولی دست خودم نیست اینروزا حتی با مارالم دعوای لفظی دارم. همه ی اطرافیانم متوجه کلافگی و بداخلاقیام شدن به همین دلیل سعی میکنن زیاد نزدیکم نشن تا به دلایل بیخود علاوه براعصاب خودم اعصاب اونارو هم به هم نریزم. از جام بلند شدم ساعت کاریم تموم شده بود. روپوش‌ سفیدمو مو درآوردم و بعد از برداشتن کیفم از اتاق بیرون اومدم. قبل از اینکه بیمارستان و ترک کنم رفتم توی بخش. خانوم ذاکری سرش توی یه پرونده بود و حواسش به من که درست مقابلش ایستاده بودم، نبود ... از اونجایی که فردا روز تعطیلیم محسوب میشه دوست داشتم همین الان ازش به خاطر رفتارم عذرخواهی کنم. باصدای آرومی گفتم: خانوم ذاکری... باشنیدن صدام تقریبا میشه گفت از جاش پرید. تا خواست چیزی بگه مانع شدم و گفتم:خانوم ذاکری من به خاطر برخوردم واقعا شرمندم خودم میدونم طرز برخوردم کاملا بی ادبانه دور از فرهنگ بود راستش امروز حالم زیاد خوب نبود لطفا شما به دل نگیر. با تعجب گفت: نه خانوم دکتر این چه حرفیه رفتار شما همیشه محترمانه بوده امروزم اگه عصبانی شدین تقصیر من بود کوتاهی کردم عذر می‌خوام. لبخندی زدم و گفتم: درهرصورت خیالت راحت حالا که مشکلی برای بیمار بوجود نیومده دلیلی نمی بینم گزارش بدم؛ ولی مراقب باش چون دفعه ی بعد مجبورم به ریاست اطلاع بدم. _چشم خانوم دکتر حتما من واقعا ممنونم _خواهش میکنم خدانگهدار _خداحافظتون. نفس عمیقی کشیدم و هوای آزاد و به ریه هام منتقل کردم حالم از بوی بیمارستان به هم میخوره. سوار ماشین شدم و به راه افتادم...سعی داشتم عصبانیتم کلافگیم و همه و همه رو روی پدال گاز خالی کنم با سرعت سرسام اوری میروندم طوری که تقریبا بیست دقیقه ای رسیدم خونه. ریموت رو زدم و بعد از پارک کردن ماشین وارد خونه شدم. هیچکس خونه نبود مارال و داداش که سرکار بودن مهرسا هم که همیشه این ساعت کلاس تقویتیه بعد از اونم میره خونه ی دوستش تا مارال بره دنبالش، مستخدمم که امروز روز تعطیلیش بود. راه اتاق مو پیش گرفتم... ... 🍁🍁🍁🍁
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
10.19M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روزتون پر از استجابت دعا 🙏 قلب‌تون پر از مهربانی امروزتون سرشار از محبت خونه‌تون گرم💕 و پر از امید روزگارتون آرام... 🍃🌸 کانال پروانگی 👇 https://eitaa.com/joinchat/1501364478C8d20a8595a
هدایت شده از پروانگی
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌱زندگی کردن یه عادته اما زیبا زندگی کردن یک هنـــر زندگی‌تون زیبا...🌸 https://eitaa.com/joinchat/2279997839Cbbcc4b7dc3
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
💑 اولویتِ اولِ اعضای خانواده موفق، «وقت گذاشتن برای خانواده» است. ☘خانواده‌های موفق، همیشه برای با هم‌ بودن وقت پیدا می‌کنند؛ فرقی هم نمی‌کند که سرشان چقدر شلوغ باشد. آن‌ها قدرِ زمان با هم بودن را می‌دانند. 🌸هنگامی که با اعضای خانواده وقت می‌گذرانیم، با رفتارها و کارهایمان نشان می‌دهیم که برای‌شان ارزش قائل هستیم و به آن‌ها اهمیت می‌دهیم. این کار باعث می‌شود که احساس صمیمیت میان اعضای خانواده بیشتر و پیوندهای خانوادگی تقویت شود🌿 🍃🌸 کانال پروانگی 👇 https://eitaa.com/joinchat/1501364478C8d20a8595a
پـــروانـگـــــی
🍁🍁🍁 مغــرورِدوست‌داشتنے نذاشتم ادامه ی حرفشو بزنه و گفتم: تقصیر شما نبود!!! پس حتما من آمپول ا
🍁🍁🍁 مغــرورِدوست‌داشتنے سریع دوش گرفتم... یه لباس خاکستری به همراه شلوار گشاد مشکی پوشیدم؛ مدتی بود اصلا نمی‌تونستم لباس رنگ روشن بپوشم یه شال طوسی رنگ انداختم روی سرم تا آب موهامو بگیره چون اصلا حوصله‌ی سشوار کردن و یا حتی خشک کردنشون رو نداشتم. هنوز ساعت پنج بعد از ظهره تا ساعت هفت و نیم هشت که مارال بیاد، مطمئنا باید تنهایی رو تحمل کنم... راه سالن رو پیش گرفتم. روی مبل نشستم و تلویزیونو روشن کردم بهتر بود سرمو با برنامه‌های تلویزیون گرم کنم تا با فکرکردن به چیزای بیهوده. با بی حوصلگی شبکه‌های تلویزیون رو زیرورو میکردم تا شاید یه برنامه‌ی جالب پیدا کنم. نخیر ... فایده نداشت با عصبانیت تلویزیونو خاموش کردم و همونجا روی کاناپه دراز کشیدم پاهامو داخل شکمم جمع کردم و به فکر فرو رفتم. به ذهنم فشار آوردم تا شاید بتونم دلیل این بی‌قراریها و کلافگی‌ها رو پیدا کنم؛ ولی بی فایده بود. دلم دائما بهونه گیری می‌کرد تا توی بیمارستان بودم، دعا دعا می‌کردم سریع شیفتم تموم بشه و بیام خونه ... وقتیم که میام خونه آرزو می‌کنم سریع فردا برسه تا با رفتن به بیمارستان سرمو گرم کنم... امرزوم تموم بشه فردا رو باید چیکار کنم که جمعه است و از صبح بیکارم. تلفن به صدا در اومد در همون حالت از روی میز برش داشتم و بدون این که به شماره نگاه کنم با بی حوصلگی پاسخ دادم:الو بفرمایید؟ _الو هستی جان. از جایم پریدم صدای نوشین خانوم بود سعی کردم به خودم مسلط بشم و گفتم:الو سلام نوشین خانوم خوبین؟ _سلام عزیزم ممنون تو خوبی؟ _متشکرم. _راستش چون میدونم وقتت پره یه راست میرم سراصل مطلب به مارال جان زنگ زدم برای فردا هماهنگ کنم همه با هم بریم کوه ... هم پیاده روی بکنیم و هم حال و هوامون عوض بشه؛ ولی مارال جان گفتن تو اینروزا زیاد حالت خوب نیست و فکر نمی‌کنه قبول کنی به همین جهت بود که خودم زنگ زدم تا بهت بگم اگه نیای ناراحت میشم. واااای خدا مصیبت از این بدتر توی این اوضاع درهم و برهم کوه و کجای دلم بذارم... لب زدم و ادامه دادم: _من واقعا ممنونم که شما خودتونو به زحمت انداختین و شخصا به من زنگ زدین؛ ولی راستش همونطور که مارال گفته من اینروزا زیاد حال مساعدی ندارم اگه بیام تفریح شما رو هم خراب می‌کنم. _ببینم هستی جان تو تا بحال دیدی من از حرفم برگردم. _خیر _پس الکی خودتو خسته نکن تو فردا با ما میای در ضمن همین که تو اونجا باشی خودش باعث میشه به ما خوش بگذره _آخه... _دیگه... ولی و اما و آخه نداریم... میخوام فردا یه آش بپزم انگشتاتم باهاش بخوری میای دیگه... فایده نداشت نوشین خانوم مثل مارال هیچ وقت از حرفش برنمی‌گشت. گفتم: بله میام؛ ولی اگه بی حوصله بودم گله نکنین. _تو بیا من خودم به حوصله میارمت... فعلا کاری نداری. _خیر. _پس من برم به مارال زنگ بزنم خبر اومدنتو بدم خداحافظ. _خدانگهدارتون. ... 🍁🍁🍁🍁
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا