eitaa logo
پـــروانـگـــــی
2.3هزار دنبال‌کننده
3.7هزار عکس
1.9هزار ویدیو
1 فایل
﷽ جایگاهی برای رشد https://eitaa.com/joinchat/1501364478C8d20a8595a 🦋 کانال پروانگی: ۱۴۰۱/۹/۵ کپی مطالب آزاد با ذکر #صلوات برای تعجیل در فرج مولا صاحب الزمان عج و شادی روح پدر و مادرم❤
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
☀️هر طلوع فرصتی‌ است برای بیـــرون آمدن از تاریکی ☀️هر روز هدیــــه‌ایست برای دوباره آغــــاز کردن ☀️امیدوارم امروز آغاز بهترین‌ها باشه برای شما دوستان و همراهان همیشگی پروانگی 🦋 @Parvanege
🔅 ای یوسف گم گشتهٔ غایب ز نظرها جان بر لب عشاق رسیده‌ست کجایی باز آی و نظر کن به من خستهٔ بیمار جانم به فدایت که طبیب دل مایی @Parvanege
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
به زیبایی گل شکی نیست؛ اما زیباتر از گل تـو هستی هـر کجا هستی... آسمانت آبی و دلت از غصه دنیا خالی باشد...😍 @Parvanege ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌‎‎‎‎
🔹🔸🔹🔸 به طرفم اومد و نامه ای به دستم داد، امروز چرا همه رفته بودن تو فاز نامه دادن خدا داند نامه رو باز کردم مریم بود تکیه دادم به میزو نامه اش رو خوندم: شهرزاد من امروز با شایان صحبت کردم بابات میخواد هرچه زودتر بری تهران تا تکلیف امیرو روشن کنی" آه خدا... امیر، لعنت به تو که همیشه سرراهم سبز میشی... نامه رو باعصبانیت پاره کردم و ریختم تو سطل آشغال مراسم استانداری دو روز دیگه بود هیچ راهی نداشت که قبل از این مراسم بتونم برم تهران سرم رو روی میز گذاشتم و آهی کشیدم چرا؟؟؟ همیشه وقتی همه چیز داره عالی پیش میره یه اتفاقی باید گند بزنه به کل زندگی آدم. به این نتیجه رسیده بودم تنها کسی که میتونست تو راضی کردن مامان و بابا بهم کمک کنه، شایان بود که اونم مستلزم این بود تا همه چیزرو براش تعریف کنم .. صبح روز مراسم بعد از این که به بچه ها گفتم مهداد ومهرداد هم به این مراسم دعوت شده اند کلی سروصدا راه انداختن و ذوق کردند. مراسم ساعت ده بود قراربود که ساعت نه ونیم همه‌مون تو شهر باشیم و رسمی ترین تیپ رو بزنیم دخترارو هم نذاشتم آرایش کنن هرچند که کلی غرغر سرم کردند . تو راه رفتن به شهر نفس گفت: الان چی میشه؟ :منظورت چیه؟ :خب تاحدود خیلی زیادی موفق شدی به هدفت برسی دیگه چی کار میخوای بکنی تو این روستا؟ :بعد ساخته شدن درمانگاه دیگه فقط باید منتظر تموم شدن این یک سال باقی مونده بشم. همین حین به شهر رسیدیم پسرا جلوی بانک ایستاده بودند و منتظرمون که از دور دستی براشون تکون دادم که مهسا گفت: خیله خوووووببب حاالاااااا فهمیدیم عاشقی، کولی بازی درنیار انگشت نمای ملت شدیم :مهسااا چی داری میگی.. :نگاه کن توروخدا تا عشقش رو دید نیشش تا بناگوشش باز شد .همچین دست تکون میده انگار باباشو بعده چند سال دیده. بگیر دستاتو کنده نشه. کل کل کردن با مهسارو به زمان دیگه ای موکول کردم به پسرها که رسیدیم سلامی کریم مهرداد گفت: چه عجب اومدید دیگه داشتیم ناامید میشدیم . به اون دوتاااشاره کردم وگفتم: همش تقصیراین دوتاست که اینقدر اومدنمون طول کشید . نفس پشت چشمی نازک کرد وگفت : نه این که خودت دهنمونو کج نکردی تا یه مانتو انتخاب کنی.اصلاداجدادمونو آورد جلوی چشمامون مهسا: این خوبه؟ اون چطوره؟این یکم ژیگول نیس؟رسمی تر نیس؟؟ ...