eitaa logo
پـــروانـگـــــی
2.3هزار دنبال‌کننده
3.7هزار عکس
1.9هزار ویدیو
1 فایل
﷽ جایگاهی برای رشد https://eitaa.com/joinchat/1501364478C8d20a8595a 🦋 کانال پروانگی: ۱۴۰۱/۹/۵ کپی مطالب آزاد با ذکر #صلوات برای تعجیل در فرج مولا صاحب الزمان عج و شادی روح پدر و مادرم❤
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
امام صادق علیه‌السلام: «دنیا مانند آب دریاست، هرچه شخص تشنه، از آن بیشتر آشامد. تشنه‌تر شود تا او را بکشد.» 📚اصول کافی، ج ۳، ص ۲۰۵
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
پـــروانـگـــــی
🍁🍁🍁 مغــرورِدوست‌داشتنے یه دفعه ای دلم هوای دریا رو کرد اگه الان شمال بودم میرفتم لب دریا و غر
🍁🍁🍁 مغــرورِدوست‌داشتنے مارال: نه گفتم امشب بیان هم خودم دلم برای نوشین خانوم تنگ شده و هم هستی از بس تنها مونده کلافه شده به همه چی گیر میده یه مهمونی برا روحیش لازمه. طاها:خوب کاری کردی به خودش گفتی؟ مارال:نه از بعدازظهری توی حیاط نشسته با خودش خلوت کرده بود نخواستم مزاحمش بشم الان میرم بهش میگم. طاها:شما بشین نمیخواد از پله ها بری بالا خودم میرم بهش میگم...فکر کنم دلش حسابی از من پره اینروزا خیلی بهش سخت گرفتم. مارال: آره فکر کنم اگه یکم دیگه بهش سخت بگیری بزنه زیر گریه هرچند این سختگیری براش لازم بود تا به فکر خودش باشه یه مدت مثل بچه ها شده بود هرچی میذاشتی جلوش یه ایرادی ازش میگرفت...ولی الهی بمیرم براش اینروزا خیلی بی حوصله شده. طاها: ببینم اگه شد امشب با آقا کامیار برای آخر هفته دیگه برنامه ی کوه بچینیم تا هم خودمون یه آب و هوایی عوض کنیم و هم هستی. مارال: آره فکر خوبیه. حالا فعلا برو بهش خبر بده شب مهمون داریم تا حاضر بشه. _باشه. در اتاقو به آرومی باز کردم و واردش شدم.بدون اینکه چراغو روشن کنم همونجا روی مبل توی تاریکی نشستم. دقایقی بعد در باز شد و داداش وارد شد... با دیدن تاریکی اتاق و من که توی همون تاریکی روی مبل نشستم با صدای متعجبی گفت: هستی چرا توی تاریکی نشستی؟ _همینطوری... تاریکی بهم آرامش میده. چراغو روشن کرد اومد روی مبل مقابل من نشست و گفت: آدمای افسرده به تاریکی علاقه دارن تو که افسرده نیستی نه؟ توی چشاش نگاه کردم و گفتم: داداش! _بله؟ _من یه کاری کردم که شما رو در جریان قرار ندادم اگه بهت بگم قول میدی مثل همیشه منطقی برخورد کنی البته منظورم از همیشه تا یک هفته پیشه توی این یه هفته که کلا رفتارت عوض شده. لبخندی زد و گفت: اولا من بابت سختگیریای این دوران معذرت میخوام ولی برات لازم بود دوما قبل از اینکه چیزی بگی من میتونم راجب این موضوع پنهونی یه حدس بزنم. _بله بفرمایین! _این موضوعی که تو از من پنهون کردی مربوط به خانواده ی رضائیه نه؟ با تعجب گفتم: شما از کجا فهمیدی؟ _از اولین برخوردت و اون دروغی که گفتی و فکر کردی من باور کردم. _کدوم دروغ؟ _همون که گفتی کارت آقا کامیار و دست یکی از دوستات دیدی. شرم‌زده سرمو پایین انداختم مثل همیشه دستم براش رو شده بود با حفظ لبخندش گفت: خیله خب حالا نمیخواد خجالت بکشی بگو ببینم ماجرا از چه قراره... ... 🍁🍁🍁🍁
پـــروانـگـــــی
🍁🍁🍁 مغــرورِدوست‌داشتنے مارال: نه گفتم امشب بیان هم خودم دلم برای نوشین خانوم تنگ شده و هم هست
🍁🍁🍁 مغــرورِدوست‌داشتنے همه چیزو براش گفتم در آخر بهم گفت: شاید برات تعجب آور باشه ولی من میدونستم تو به روانشناس مراجعه کردی. با تعجبی که هر لحظه بیشتر میشد گفتم: از کجا فهمیدین؟ _از رفتارت هیچ چیز نمیتونست تو رو به اندازه ی گفتگو با یه همدرد اینطوری تغییر بده. البته اولش فکر نمیکردم اون آدم رواشناس باشه ولی وقتی برخوردتو با آقا کامیار دیدم همه چیز برام روشن شد. _بعضی وقتا ازتون میترسم داداش بیشتر از اون چیزی که فکرشو می‌کردم روی من شناخت دارین.. از جاش بلند شد لبخندی زد و گفت: ماییم دیگه الانم پاشو حاضر شو که امشب مهمون داریم. _چشم. _نمیپرسی کی؟ _کی؟؟ _یعنی میخوای بگی محض کنجکاوی به حرفای منو مارال گوش ندادی دیگه آره. با لبخند گفتم: دستم براتون رو شده دیگه چی میتونم بگم. _نیازی نیست چیزی بگی راستی من بازم بابت رفتارم در این مدت عذرمیخوام حالا هم پاشو یکم به خودت برس از بس اینروزا افسرده و بی حوصله دیدیمت ما هم کسل شدیم... _چشم... بعد از رفتن داداش یه دوش گرفتم... یه بلوز آستین بلند قهوه ای تیره اسپرت یه شلوار کتون دمپا سفید رنگ که روش یه کمربند ساده داشت، پوشیدم. موهامو با کلیپس جمع کردم. جلوشو به بالا حالت دادم و با یه گیره عروسکی قرمز رنگ ثابتشون کردم که نیان توی صورتم. سرویسمم انداختم و در آخر هم کفشای صندل مشکی سادمم پام کردم. یه دوش کاملم با ادکلن مورد علاقه ام گرفتم و بعد از اینکه آخرین نگاهم به خودم داخل آینه انداختم همونجا روی مبل نشستم. آخرین ملاقاتم با خانواده ی رضائی همون شبی بود که خونشون دعوت بودیم. یعنی تقریبا یه هفته ی پیش. قبل از اینکه من و افکارم در یکدیگر حل بشیم صدای ماشین ها خبر از اومدن مهمون ها داد. سریع از جا بلند شدم و نگاه مجددی داخل آینه به خودم انداختم...نمیدونم چرا در مقابل این خانواده این‌قدر به ظاهرم حساس میشم. قبل از اینکه برم تو هپروت در اتاق و باز کردم و راهی پایین شدم. وقتی من به سالن رسیدم همه مشغول احوالپرسی با هم بودند. همشون پشت به من ایستاده بودند برای همین هنوز هیچ کس منو ندیده بود. نگاهم از بین همه ی اونا دنبال یه نفر می‌گشت اما اون یک نفر نبود. صدای نوشین خانوم که تازه متوجه من شده بود باعث شد به سمتش برم :سلام عزیزدلم خوبی خانوم؟ لبخندی زدم و گفتم: سلام نوشین جون ممنون شما خوبین؟ ... 🍁🍁🍁🍁
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
از شروع دوباره نترس! این دفعه از صفر شروع نمی‌کنی از تجربه‌هات شروع می‌کنی ... 🍃🌸 کانال پروانگی 👇 https://eitaa.com/joinchat/1501364478C8d20a8595a
به دست تو گره‌ها باز می‌شود... 🍃🌸 کانال پروانگی 👇 https://eitaa.com/joinchat/1501364478C8d20a8595a
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از پروانگی
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
در کشاکش تمام سختی‌ها و کم آوردن‌هایی که زندگی برایمان رقم می‌زند، هیچ‌گاه اسیرِ درد و غم مباش! خدای تو از تمام آن‌چه که دلت را آزرده، بزرگتر است... https://eitaa.com/joinchat/2279997839Cbbcc4b7dc3
پـــروانـگـــــی
🍁🍁🍁 مغــرورِدوست‌داشتنے همه چیزو براش گفتم در آخر بهم گفت: شاید برات تعجب آور باشه ولی من میدو
🍁🍁🍁 مغــرورِدوست‌داشتنے بعد از این که همه با هم احوالپرسی کردیم روی مبل نشستم. چشمم به در بود تا باز بشه و کسی که منتظرش بودم بیاد؛ ولی فایده‌ای نداشت. یک ساعتی از اومدنشون گذشته بود می‌خواستم به طرز غیر تابلویی بفهمم چرا هومن همراهشون نیومده. قبل از این که من چیزی بگم نوشین خانوم گفت: _هستی جان عزیزم معذرت میخوام ما این قدر دیر به دیدنت اومدیم راستش من همین امروز فهمیدم تو حالت نامساعد بوده. _ممنون اصلا احتیاجی نبود شما خودتونو به زحمت بندازین. یه کسالت ساده بود داداش و مارال خیلی بزرگش کردن. _وا عزیزم یه نگاه به خودت کردی از آخرین باری که من دیدمت خیلی ضعیف تر شدی بعد میگی یه کسالت جزئی بوده. فقط به زدن یه لبخند کوتاه بسنده کردم حوصله ی ادامه این بحث و اصلا این مهمونی رو نداشتم. دعا دعا می‌کردم زمان سریع بگذره. برای لحظه ی کوتاهی سکوت در بین جمع حکمفرما شد این سکوت با صدای مهرسا شکسته شد. مهرسا رو به داداش گفت: _باباجون عمو هومن چرا با نوشین جونشون نیومده؟ داداش: بگو چرا شما این قدر ناراحتی منتظر عمو هومنی...مگه خبر نداری باباجون عمو هومن حدود یه هفته است برای انجام کاری رفته سفر ان‌شاا.. آخرهفته ی آینده برمی‌گرده. احساس کردم یه نفر به قلبم چنگ زد برای یه لحظه از همه ی اطرافیانم متنفر شدم دل و قلبم فقط یه نفر رو طلب می‌کرد ولی اون یه نفر توی این جمع حضور نداشت. **** چراغ اتاق و خاموش کردم و روی تخت نشستم. تکیه‌امو به پشت تخت دادم و درتاریکی به روبه روم چشم دوختم. دلیل خیس شدن مژه‌هام و پس از اون صورت‌مو نمیدونم دلیل بی‌قراری قلب‌مو نمیدونم دلیل این ناراحتی وصف ناپذیرو نمیدونم من حتی نمیدونم چه حسیه که تازگیا توی تک تک سلولام جاری شده، یعنی حتی شایدم بدونم؛ ولی نخوام اعتراف کنم... نمیدونم چی باعث شده که بعد از یک مدت خیلی طولانی دارم گریه می‌کنم فقط یه چیزیو خیلی خوب میدونم...قلب و دلم دارن از شدت دلتنگی نابودم میکنن...نابود. فصل هفتم: جاده ی عاشقی با عصبانیت رو به پرستار بخش (ذاکری) گفتم: در اثر سهل انگاری شما نزدیک بود بیمار جونشو از دست بده این چه وضعه کارکردنه. خانوم ذاکری: ببخشید خانوم آتشین باور کنین تقصیر من نبود. ... 🍁🍁🍁🍁