8.58M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صبحتون پر از محبت الهی
سهم زندگیتون عشق و مهربانی
سهم چشمتون زیبایی
سهم عمرتون عزت باشه...
روز خوبی پیش رو داشته باشید❤️
🍃🌸 کانال پروانگی 👇
https://eitaa.com/joinchat/1501364478C8d20a8595a
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
یارب چه قشنگ است و چه زیبا حرم قم
چـون جنت اعلا، حــــرم محتــــرم قم
بانوی جنان، اخت رضا، دختــر موسی
دردانــه زهـــرا و ملائــک خــــــدم قم
#میلادحضرتمعصومهسلاماللهعلیها
#روزدخترمبارکباد
#مناسبتی
🍃🌸 کانال پروانگی 👇
https://eitaa.com/joinchat/1501364478C8d20a8595a
هدایت شده از پروانگی
6.03M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روحیهی با نشاط
از تفکرات #منفی درباره خود بپرهیزید!
اگر عادت دارید دائم بر روی کمبودها و نقاط ضعف خودتان تاکید کنید، این عادتان را کنار بگذارید و به جنبههای مثبت خود فکر کنید.
🍃درباره یک نکته یا حرکت یا رفتار مثبتی که دارید فکر و برای خود بازگو کنید. هیچ انسانی کامل نیست، مهم این است که در مسیر کمال گام بردارید.
https://eitaa.com/joinchat/2279997839Cbbcc4b7dc3
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌸امیـدوارم بحق
این روز خوش یمن
هیچ وقت
امیدتون ناامید نشه...
به آرزوهای زیباتون برسید
و امـروز بهتـرین
عیدی را از دستتان پُر برکت
کریمه اهل بیت علیهم السلام
و برادر بزرگوارشان
امام رضا علیه السلام بگیرید ❤️
#میلادمبارک
#کریمهاهلبیتعلیهمالسلام
🍃🌸 کانال پروانگی 👇
https://eitaa.com/joinchat/1501364478C8d20a8595a
🔸مراقب کسانی که سفره دلتان را
برایشان باز میکنید، باشید...
🍃فقط آدمهای کمی هستند
که واقعا برایشان مهم است؛
بقیه فقط میخواهند سوژهای برای
سخن چینی داشته باشند😔
#تلنگر
🍃🌸 کانال پروانگی 👇
https://eitaa.com/joinchat/1501364478C8d20a8595a
16.33M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آبشار بیشه لرستان
#ایران_ما
🍃🌸 کانال پروانگی 👇
https://eitaa.com/joinchat/1501364478C8d20a8595a
پـــروانـگـــــی
🍁🍁🍁 مغــرورِدوستداشتنے دوباره ردههایی از خندهی عمیق در چهره اش نمایان شد: راستش فکر نمیکرد
🍁🍁🍁
مغــرورِدوستداشتنے
هومن با لحن پر از افسوسی گفت: رفتند...
من با تعجب: کیا..؟!
حس کردم لحنش توأم با حرص و عصبانیته: همونایی که دو دقیقه پیش زل زده بودین تو چشماشون، اونا هم داشتند لذت میبردند.
نمیدونم چرا ولی اصلا از این برخورد ناراحت نشدم هرکس دیگهای بود
زل میغزدم تو چشماش و کاملا رک میگفتم که کارام به خودم مربوطه ولی در مقابل این آدم همه چیز من فرق میکنه.
با لحن آرومی گفتم: از شمایی که ادعا دارین دوره های روانشناسی رو گذروندین میپرسم چرا آقایون اینقدر زود راجب خانوما قضاوت اشتباه میکنن؟
مثلا همین الان من که داشتم راه خودمو میرفتم و کاری به دیگران نداشتم
ولی بازم شما راجبم قضاوت نادرست کردین.
من میدونم باعث این قضاوتهای نادرست بیشتر هم جنسای خودم هستن؛ اما بازم با این طرز تفکر که همه رو به یه چشم نگاه میکنن، کاملا مخالفم.
سکوتشو که دیدم برگشتم بهش نگاه کنم ببینم داره چیکار میکنه با لبخند قشنگی همونطور که آرام کنارم قدم برمیداشت، بهم چشم دوخته بود...
نگاه منو که دید به روبه روش خیره شد و گفت:
_حق با شماست ... راستش الان دارم به این واقعیت پی میبرم که شناخت شما واقعا کار سختیه... در هر صورت من واقعا عذر میخوام نباید ایغنقدر سریع قضاوت میکردم.
سر جایم ایستادم و با تعجب یه بار دیگه جملشو برا خودم تکرار کردم.
هومن که تازه متوجه شده بود، من ایستادم؛ عقب گرد کرد کنارم ایستاد و گفت:
_چیزی شده؟
_نه فقط برای چند لحظه به گوشام شک کردم.
_در چه مورد؟
_هیچی... چیز زیاد مهمی نیست، بریم از اون دو نفر خیلی دور افتادیم.
لبخندی زد و گفت:
_بسیار خب... من امروز تحت اوامر شما... بالاخره باید یه جوری به خاطر قضاوت بیجام عذرخواهی کنم دیگه... شما بفرمایین جلو حرکت کنین.
لبخندی زدم و طبق خواستهاش جلوتر از اون راه افتادم.
دروغ چرا اون روز به یکی از بهترین روزای زندگیم تبدیل شد و البته سرنوشت ساز چون شبش تکلیفمو با خودم روشن کردم.
#پارت_288
#ادامه_دارد...
🍁🍁🍁🍁
دخترای خوشگل و ناز، عزیزانم روزتان مبارک❤️😍
🍃🌸 کانال پروانگی 👇
https://eitaa.com/joinchat/1501364478C8d20a8595a
اگر چرخ وجود من از این گردش فرو ماند
بگرداند مرا آن کس که گردون را بگرداند
#مولوی
🍃🌸کانال پروانگی👇
https://eitaa.com/joinchat/1501364478C8d20a8595a
پـــروانـگـــــی
🍁🍁🍁 مغــرورِدوستداشتنے هومن با لحن پر از افسوسی گفت: رفتند... من با تعجب: کیا..؟! حس کردم
🍁🍁🍁
مغــرورِدوستداشتنے
با خستگی کولهمو روی تختم انداختم و مانتومو درآوردم.
روز خوبی بود علاوه براین که خوش گذشت؛ باعث شد که بعد از مدتها احساس آرامش کنم.
با صدای مارال که از طبقهی پایین صدام میزد دراتاق و باز کردم و راهی پایین شدم.
اینقدر خسته بودم که نتونستم از پلهها برم پایین، روی پلهی دوم نشستم و از همونجا گفتم: بله باز چی شده؟
مارال: چرا اونجا نشستی هستی! پاشو بیا پایین.
_واااای مارال ... دارم میمیرم از خستگی از همونجا بگو چیکار داری دیگه؟
_منم اگه مثل تو تا قله میرفتم الان جون نداشتم خانوم کوهنورد.
_واای مارال ... میام یه فن روت اجرا میکنم هاااا...بگو چیکار داری دیگه!
_هیچی... میخواستم بگم پسردایی طاها تازه از سفر برگشته داریم میریم بهش سر بزنیم، اگه میای حاضر شو که میبینم تو داری از خستگی تلف میشی... برو خواهر من، برو بگیر بخواب!
لبخندی زدم ودر حالیکه به سمت اتاقم میرفتم
گفتم: خوشم میاد منو میشناسی... زیر لب گفتم:
_شما که مثل من تا نوک کوه نیومدین از اول تا آخر یه جا نشسته بودین، نبایدم خسته باشین ... برین خوش بگذره.
از رفتن مارال نیم ساعتی میگذره؛ برخلاف تصورم اصلا نمیتونم بخوابم...
روی مبل نشستم و به یه جا خیره شدم این کار خیلی بهم آرامش میده، خیره شدن به یه جا باعث میشه ذهنم متمرکز بشه.
چشم از دیوار گرفتم. نگاهم به عکسایی افتاد که از دیشب همچنان روی میز پخش شده بودن و جمعشون نکرده بودم...
عکس دسته جمعیمونو برداشتم کنار پنجره ایستادم.
بارون ده دقیقهای میشد که شروع به بارش کرده بود...
پنجره رو باز کردم قطرات بارون به صورتم برخورد میکردند و حس خوبی رو بهم منتقل میکردند.
نگاهمو روی افراد داخل عکس چرخاندم و روی هومن ثابت نگه داشتم.
لبخندی زدم و زیر لب زمزمه کردم:
_میدونستی لبخندات خیلی جذابن...
صدات خیلی گیراست؛ حرفات خیلی به دل میشینه... نگات تا اعماق وجود آدم رخته میکنه... میدونستی؟
#پارت_289
#ادامه_دارد...
🍁🍁🍁🍁