eitaa logo
پـــروانـگـــــی
2.3هزار دنبال‌کننده
3.7هزار عکس
1.9هزار ویدیو
1 فایل
﷽ جایگاهی برای رشد https://eitaa.com/joinchat/1501364478C8d20a8595a 🦋 کانال پروانگی: ۱۴۰۱/۹/۵ کپی مطالب آزاد با ذکر #صلوات برای تعجیل در فرج مولا صاحب الزمان عج و شادی روح پدر و مادرم❤
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
✨گوهرهای با ارزش ⚓️رعایت و احترام به پدر و مادر، آثار زیادی دارد. مراعات و نیکی به والدین در زندگی فرزندان تأثیر گذار است. بنابراین از بین بردن حق ایشان و تندخویی به آنان و انجام ندادن وظایف از سوی فرزند، آثار جبران ناپذیری به جای می‌گذارد. 🏮نکته: یک راهکار ساده در ادای حقوق پدر و مادر، با آن‌ها بگویید. @Parvanege
🍂 ای رفیق!... توی غم انگیزترین زندگی‌ها هم، به لحظات درخشانی برمی‌خوریم😊 🔺حتی میان شن و سنگ هم، گل‌های کوچک شادی می‌روید. بنابراین عاشقانه زندگی کنید؛ حتی در شرایط سخت💝 @Parvanege
پـــروانـگـــــی
🍁🍁🍁 مغــرورِدوست‌داشتنے نفسی کشید تا بتونه صحبت کنه بعد با همون اضطراب گفت: خانوم دکتر یه بیما
🍁🍁🍁 مغــرورِدوست‌داشتنے به سمت فتوحی برگشتم: _خانوم فتوحی خیلی سریع با خانوم راد و آقای صابری تماس بگیرین و شرایط رو توضیح بدین، بگین هرچه زودتر خودشونو برسونن. خواست بره که گفتم: _قبلش پرونده رو بدین من امضاش کنم. از نیمه راه برگشت، دستکشارو درآوردم که پرونده رو امضا کنم درهمون حال پرسیدم: راستی فامیلش چی بود؟ درحالی که خودکار رو به دستم میداد خیلی خلاصه گفت: فکر می‌کنم رضائی بود. سرم رو پایین انداخته بودم و می‌خواستم زیر اسم‌مو امضا بزنم سری برای فتوحی تکون دادم و گفتم: متوجه شدم. پرونده رو به دستش دادم: لطفا سریعتر کاری که گفتمو انجام بدین. -چشم... پشتشو کرد بهم، داشت می‌رفت که همزمان با بلند شدن صدای هشدار دستگاه‌ها ذهن قلب و تمام وجودم پر از تردید شد. با صدای لرزونی از فتوحی که با اضطراب به دستگاه‌ها خیره شده بود. پرسیدم:خانوم فتوحی گفتی فامیل بیمار چیه؟ با کلافگی که به این معنی بود"الان چه وقته پرسیدن فامیل بیماریه که داره میمیره"پاسخ داد: _رضائی... خانوم آتشین یه کاری کنید بیمار داره علائم‌شو از دست میده. تمام صداها قطع شد فقط صدای زنانه‌ی فتوحی در ذهنم پیچید و تکرار شد: _رضائی... رضائی. چقدر این فامیلی آشنا بود چقدر این بو که با بوی خون قاطی شده بود آشنا بود چقدر اون چهره‌ی روی تخت آشنا بود.....رضائی! چقدر این فامیل شبیه فامیل آروینم بود... همزمان با قرار گرفتن دستم روی قلبم که بعداز مدت‌ها اینطور تپش گرفته بود زیرلب گفتم: (هومن رضائی...؟!) به محض زمزمه کردن این اسم گویا چیزی در قلبم فروریخت. به زمان حال برگشتم صدای دستگاه‌ها توی سرم پیچید به سمت بقیه برگشتم چشمم روی دستگاه‌ها خشک شد. ضربان داشت ضعیف‌تر و ضعیف‌تر میشد خطای سبزرنگ دستگاه رفته رفته صاف‌تر میشد درست مثل چند خط موازی. همه سرگردون سعی داشتند کاری کنند ولی در واقع منتظر پیشنهاد من بودند چون دکتر فعلی، من بودم و اونا باید طبق گفته‌های من عمل می‌کردند. با قدمهای لرزون خودمو رسوندم بالای سرش بادیدن چهره‌اش که این‌بار حتی با وجود خون آلود بودنش، می‌تونستم تشخیص بدم... چشمام تار شد. با صدای یکی از پرستارا به خودم اومدم: _خانوم اتشین داریم وقت رو تلف می‌کنیم ... چکار کنیم؟ نگاه‌مو دوختم بهش، باید چیکار می‌کردم... چشامو بستم تا کمی آرامش بدست بیارم. صدای یکی از استادام در گوشم پیچید: _وقتی روی سر بیمار ایستادید؛ فقط باید به سلامتیش فکر کنید ... فقط و فقط نجات دادن جون و حفظ سلامتیش. به محض بازکردن چشمام با صدای ضعیفی گفتم: دستگاه شوک رو آماده کنین. پرستار با تعجب: _خانوم آتشین بیمار اصلا در شرایط مناسبی برای شوک دادن نیست... ... 🍁🍁🍁🍁
پـــروانـگـــــی
🍁🍁🍁 مغــرورِدوست‌داشتنے به سمت فتوحی برگشتم: _خانوم فتوحی خیلی سریع با خانوم راد و آقای صابری
🍁🍁🍁 مغــرورِدوست‌داشتنے با صدایی که نمیدونم چرا ولومش بالا رفته بود گفتم: نشنیدین چی گفتم؟گفتم دستگاه شوک رو آماده کنین. دقایقی بعد دستگاه شوک توی دستم بود با دستهایی لرزون دستگاهو روی سینه‌اش گذاشتم بادیدن سینه‌ی غرق درخونش قلبم لرزید. دندونامو محکم به لبام فشردم تا بتونم تمرکز کنم... اولین شوک... صدا هنوز درفضا می‌پیچید و خطوط سبز در حال صاف شدن بود. شوک دوم... خطا داشت صاف‌تر میشد... شوک سوم... صدا لحظه به لحظه بلندتر میشد... شوک بعدی هیچ تغییری نکرد... صدای پرستارا مبنی براینکه خانوم آتشین تلاش بی فایده است، علائم حیاطی بیمار برنمی‌گرده... خطا کاملا صاف شد... شوک بعدی... اولین قطره‌ی اشکم بعد از سه سال روی صورتم افتاد. تمام بدنم شروع به لرزیدن کرد... زیر لب به آرومی گفتم: _هومن التماست می‌کنم برگرد... شوک آخری ... صدا به اوج خودش رسید. هومن تو هنوز آروینت رو ندیدی، باید برگردی... برگرد لعنتی برگرد... همه با تعجب به اشکام نگاه می‌کردند... یک مرتبه خطوط دوباره شروع به حرکت کردند و صدا قطع شد. صدای پرستارا رو شنیدم: خانوم دکتر برگشت... باناباوری به خطوط سبز خیره شدم... پرستار: خانوم دکتر... حالتون خوبه؟ تنها به تکون دادن سرم اکتفا کردم. مجددا پرستار گفت:پس اگر آماده‌اید شروع کنیم. پنس رو به سمتم گرفت با دستای لرزون ازش گرفتم. چشم دوختم به چهره‌ی غرق در خونش... تک تک خاطرات خوشی که با هم داشتیم مثل برق در ذهنم زنده شد. بعد از اون، شبایی که با اشک سرروی بالشت گذاشتم، روزایی که از درد فریاد می‌زدم و کسی نبود کمکم کنه. به زمانی که التماسش کردم، یه فرصت دیگه به زندگیمون بده... بلافاصله صدای فتوحی در گوشم زنده شد: _بیچاره خانوادش خیلی بیتابند... یک مرتبه چهره‌ی نوشین، اقاکامیار، اون دختری که لباس عروس به تن داشت جلوی چشمم... ... 🍁🍁🍁🍁
پـــروانـگـــــی
🍁🍁🍁 مغــرورِدوست‌داشتنے با صدایی که نمیدونم چرا ولومش بالا رفته بود گفتم: نشنیدین چی گفتم؟گفتم
🍁🍁🍁 مغــرورِدوست‌داشتنے پنس در دستم لرزید، ولی قبل از این که از دستم بیوفته صدای آروین توی گوشم زنده شد: مامان چرا ارسلان بابا داره من ندارم؟ آروینم بابا می‌خواست، من باید فرصت دیدن پدر واقعی‌شو برای یک بارم که شده بهش می‌دادم وگرنه در آینده بالاخره یه روزی روبروم می‌ایسته و ازم سراغ‌شو می‌گیره، اون موقع باید چی جواب‌شو بدم. بگم پدرت زیر دستم بود، حتی تلاش‌مو نکردم که نجاتش بدم؟ بغض‌مو کنار زدم. پنس رو محکم گرفتم. میگن گاهی اوقات نیرویی به دست میاری که فقط به همون لحظه متعلقه با همون نیرو خطاب بی‌درنگ به پرستار گفتم: _شروع می‌کنیم. قبل این که شروع کنم زیر لب گفتم: محکم بشین دلم، این دور آخره... *** دستکش‌های غرق در خون رو از دستم درآوردم. با دستمال صورتمو که خیس عرق شده بود، پاک کردم. به پرستار گفتم: منتقلش کنید به اتاق سی سی یو. لبخندی زد و گفت:چشم خانوم دکتر... واقعا خسته نباشین... با صدای ضعفی گفتم:ممنون شما هم خسته نباشی. فتوحی داشت می‌رفت اتاق سی سی یو رو امغاده کنه که صداش زدم: خانوم فتوحی؟ برگشت سمتم در چهره‌ی همشون خوشحالی دیده میشد... هه... خوشحال بودن... با ناتوانی گفتم:حالم خوب نیست، کمکم می‌کنین لطفا. با عجله به سمتم اومد. دست‌مو گرفت و کمکم کرد بلند بشم: معلومه که نباید حالتون خوب باشه خانوم دکتر شش ساعت داخل اتاق عمل بودین اونم بدون هیچ کمکی. - عمل خانوم راد و آقای صابری چطور بود؟ - هنوز مطمئن نیستم، ولی فکر می‌کنم موفقیت آمیز بوده. - خدا رو شکر. در جواب به فتوحی که گفت: خانوم دکتر اگه مخالفتی ندارین، خانواده بیمار خیلی بیتابند ... برین کمی بهشون قوت قلب بدین. خیلی سریع مخالفت کردم. فتوحی تعجب کرد، ولی چیزی نپرسید... سکوت کردم. به این فکر کردم که شش ساعت تمام مشغول تلاش برای نجات دادن بیماری بودم که شانس زندگیش صفربود و الان تقریبا به 45 رسیده... به محض این که آیدا و صابری خودشونو رسوندن به بیمارستان، یه بیمار اورژانسی دیگه هم آوردند و اونا مجبور شدند برن برای عمل اون. به همین خاطر من با یه دنیا خستگی قلبی، تنهایی و سختی کشیده برای هزارمین بار تنها موندم. با وجود این که عمل تموم شده و نتیجه‌اشم موفقیت آمیز بوده هنوز نمیتونم باور کنم چطور تونستم به بیماری که سه تا تیر توی بدنش بود شوک وارد کنم؟ این تصمیم توی اون لحظه، تقریبا دیوانگی محض بود؛ اما همین دیوانگی نجاتش داد. بدنم روی پاهام سنگینی می‌کرد ... آرزو کردم سریعتر به اتاقم برسم و یه دل سیر گریه... گریه کنم؟ یعنی بعد سه سال دوباره شکستم؟ پوزخندی زدم، پوزخندی که تلخیش خنجر به قلبم زد. ... 🍁🍁🍁🍁
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
💠: «الْحِكْمَةُ ضَالَّةُ الْمُؤْمِنِ، فَخُذِ الْحِكْمَةَ وَ لَوْ مِنْ أَهْلِ النِّفَاقِ.»؛ «حکمت، گمشدۀ مومن است؛ پس حکمت را فراگیر، هرچند از منافقان باشد.» ، حکمت 80 🍃بیشتر آدم‌های جهان نه سیاه‌اند و نه سفید؛ یعنی خاکستری هستند. مجموعه‌ای از خوب و بد کنار هم. خداوند هم، علم و حکمت را مثل دانه‌های پراکنده روی زمین پخش کرده و در وجود آدم‌های مختلف گذاشته است. 🍂گاهی اوقات حتی دشمنان خدا یا آدم‌های بد هم، یک خصلتِ خوب داشته و از سوی دیگران تحسین شده‌اند؛ مثلاً دزدی که مال مردم را می‌خورد؛ اما روحیات جوانمردانه‌ای دارد یا کسی که به خدا ایمان ندارد؛ اما با اختراعی خوب و به درد بخور، به نسل بشر خدمت کرده است. 🔺اگر آدمی بد، صاحب علم جدیدی باشد و ما برای پیشرفت، به آن علم نیاز داشته باشیم، باید بگوییم چون آدم خوبی نیست، از علم و دانش او استفاده نمی‌کنیم؟ ☘مهم این است که خوب و بد را از هم بشناسیم و علم و حکمت را دانه دانه از روی زمین جمع کنیم و در ظرف وجود خودمان بریزیم. @Parvanege
🔸هر کدوم از اخلاق های ما، یه ردپـ👣ـایی روی روح ما میذارن. 🍂این ردپاها یواش یواش به روح ما شکل میدن! ⭐️تا جایی که همین شاکــله، منشأ همه حرکات و رفتارهامون میشه، 🌾 این که از اخلاقِ بَــدِت، ناراحت باشی خیلی خوبه‌هـا؛ اما برای ترکِش، باید دوکار انجام بدی: ✨ ۱. دعا کنی و از کمک بخوای، ✨۲. جلوی خودت بایستی. @Parvanege
5.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
☘ داروی دردم گر تویی، در اوج بیماری خوشم... *مولانا @Parvanege
پـــروانـگـــــی
🍁🍁🍁 مغــرورِدوست‌داشتنے پنس در دستم لرزید، ولی قبل از این که از دستم بیوفته صدای آروین توی گوشم
🍁🍁🍁 مغــرورِدوست‌داشتنے دستامو محکم به شقیقه‌ام فشار دادم سردرد داشت کورم می‌کرد. با کلافگی سرمو محکم توی دستم گرفتم و چندبار جلو عقب رفتم. از زمانی که اتاق عمل رو ترک کردم به سردرد گرفتار شدم بالاخره کم آوردم و از شدت درد اشکام روی صورتم ریخت... چقدر صورت من با این خیسی غریبه است. وااای از امروز... به دیشب باید می‌فهمیدم که این خواب تعبیری داره مطابق واقعیت باید می‌فهمیدم که تعبیر این خواب به معنای دوباره شکستنه... باید می‌فهمیدم که قلب من بخاطر اضطراب تپش نمی‌گیره چقدر احمق بودم که نخواستم قبول کنم نگرانی‌ایی که توی دلم بود از بعد خواب دیشب و امروز هر لحظه که به اون اتاق عمل، نزدیک‌تر میشدم، شدیدتر میشد. ای کاش امروز اصلا بیمارستان نمیومدم ای کاش میشد به هشت ساعت قبل برگردم تا همون لحظه به دورترین نقطه‌ی جهان جایی که هیچ‌کس از این بیمارستان دستش بهم نرسه، فرار کنم. در باز شد و آیدا با چهره‌ی خوشحال وارد شد به محض این که در رو بست با هیجان گفت: واااای هستی، چیکار کردی دختر؟ همه بیمارستان دارن از شاهکار تو صحبت می‌کنند. سکوت‌مو که دید با شادی ادامه داد: میدونی بیرون دارن ازت چی میگن؟ میگن خانوم آتشین بیماری رو که شانس زندگیش صفر بوده، نجات داده... باورم نمیشه تو چطوری تونستی این عمل رو با موفقیت انجام بدی... وااای هستی این یه معجزه است.. باصدای خش‌داری گفتم: آروین کجاست؟ آیدا متعجب از این سردیه رفتار من، به سمتم اومد پشت میز ایستاد و گفت: هستی!...چیزی شده؟!... - نه فقط، میخوام برم خونه خستم... آروین کجاست؟ خونه‌ی ماراله؟ تو برو دنبالش من حالم خوب نیست. - میخوای الان بذاری بری؟ باید توی بیمارستان باشی... وضعیت بیمار تو همچنان معلق و نیمه ثابته. تا خواستم چیزی بگم چند ضربه به در زده شد و بعد از چند دقیقه فتوحی وارد شد. لبخندی زد و گفت: _خانوم آتشین، خانواده‌ی رضائی میخوان باهاتون صحبت کنن تا از شرایط بیمارشون باخبر بشن. چشم دوختم به فتوحی: خانواده‌ی رضائی میدونن پزشک پسرشون منم؟ متعجب از این سوال بی موقع گفت: مطمئنا وقتی داشتن اجازه‌ی عمل رو امضا می‌کردند دیدن دیگه. پوزخندی زدم: نه... شک نکن، هنوز نمیدونن... به آرومی گفتم: وگرنه محال بود که اجازه‌ی عمل رو امضا کنن. روبه فتوحی: در هر حال من فعلا شرایط صحبت کردن با این خانواده رو ندارم، بهشون بگید عمل بیمار موفقیت آمیز و رضایت بخش بوده... ما هر کاری که از دستمون برمیومده انجام دادیم... بقیه‌اش به بیمار و انگیزه‌اش و میزان تلاشش برای زنده موندن بستگی داره. بعد از رفتن فتوحی بلند شدم از روی صندلی و خیلی سریع مانتومو پوشیدم. کیفمو برداشتم تا خواستم به سمت در برم، اما قبلش به طرف آیدا که هاج و واج وسط اتاق ایستاده بود، برگشتم و لبخن دتلخی زدم: _چی شده؟... چرا این‌قدر متعجبی؟! سرش رو بالا آورد و چشم دوخت به چشمای خسته و بی فروغم با حیرت گفت: خانواده‌ی رضائی؟... آروین رضائی؟! با هیجان خودشو بهم رسوند حالا دقیقا روبروم ایستاده بود. _هستی این فقط یه تشابه فامیلیه؟... نه؟... دست‌مو گذاشتم روی شونش پوزخندی زدم: _نجات دادن هومن رضائی، اون الان توی اتاق سی سی یوئه واقعا یه معجزه بود... یه معجزه از جنس فداکاری... میدونی چه جور فداکاری‌ایی؟ فداکاری مادرانه... ... 🍁🍁🍁🍁
پـــروانـگـــــی
🍁🍁🍁 مغــرورِدوست‌داشتنے دستامو محکم به شقیقه‌ام فشار دادم سردرد داشت کورم می‌کرد. با کلافگی س
🍁🍁🍁 مغــرورِدوست‌داشتنے امروز من داخل اون اتاق عمل انگیزه‌ای داشتم والاتر از انجام وظیفم... انگیزه‌ی امروز من... منی که از نظر همه شماها معجزه کردم... آروینم بود. آروینی که خیلی زود متوجه میشه چه تفاوتی با ارسلان و سایر هم سناش داره. خواستم مادر بودنمو در حقش به اتمام برسونم... آره نجات اون ادم؛ واقعا یه معجزه بود. دستمو از روی شونش برداشتم و به سمت در اتاق رفتم، قبل این که در رو ببندم گفتم: معجزه‌ی خداوند با عشق مادرانه. * درخونه رو به آرومی باز کردم همه جا در تاریکی و سکوت فرورفته بود توی همون تاریکی نگاهی به ساعت انداختم. نور مهتاب روش افتاده بود و مشخص میشد ۱:۳۰ نیمه شب. علامت سوال بزرگی توی ذهنم شکل گرفت... ساعت یک و نیم بود و من الان اومدم خونه؟... تا الان کجا بودم؟ کیف‌مو انداختم روی مبل بطری آب رو از داخل یخچال برداشتم. قبل این که به اتاق خودم برم، سری به اتاق آروین زدم. به خواب عمیقی فرو رفته بود. تا خواستم به اتاقم برم، آیدا با نگرانی از داخل اتاقش بیرون اومد با دیدنم دست‌شو روی قلبش گذاشت. تکیه‌اشو داد به دیوار و گفت: کجا بودی هستی؟... تو که منو نصف عمر کردی. از کنارش رد شدم و تنها به گفتن: حالم خوبه بذار تنها باشم لطفا... اکتفا کردم. وارد اتاق شدم. در رو قفل کردم ظرف قرصامو برداشتم، بلافاصله به سمت تراس رفتم و روی صندلی نشستم. بطری آب رو باز کردم. قوطی قرص رو برداشتم دستورشو خوندم هر دو روز یک عدد... زیر لب همزمان به ازای هر عددی که زمزمه می‌کردم یه قرص رو از داخل قوطی بیرون میاوردم. اولین قرص... اولین حادثه‌ی تلخ زندگیم؛ مرگ پدر و مادرم... دومین قرص... رفتن آیدا و مرگ خاله شیوا... قرص سوم... افسردگی بعدش و مبتلا شدن یه چیزی که ازش می‌ترسیدم (عشق).... قرص چهارم... افشای راز من... افشای راز هومن و در نهایت خوردن مهر طلاق توی شناسنامه‌ام... پنجمین قرص... دیدار مجدد هومن، درحالی که تازه داشتم به نبودش عادت می‌کردم. هر پنج قرص رو با هم ریختم توی قوطی دارو... آب بطری رو سر کشیدم... طعم تلخی حس کردم توی دهنم... طعم بغض چند ساله‌ام؟ *** وارد اتاق شدم چراغ خواب رو روشن کردم از داخل کمد صندوقچه‌مو که هیچ‌کس از وجودش خبر نداشت بیرون کشیدم. ... 🍁🍁🍁🍁