هدایت شده از سقوط.
_
اینجا ساعتها با با ورق خوردن دیوانها، با نشستن غبار روی قابها، و با نام شاعرانی که سالهاست از جهان رفتهاند اما هنوز در دیوارها نفس میکشند، میگذرند.
تو از تبار آدمهایی هستی که دیر به دنیا آمدهاند. روحت بوی عصرهای دور را میدهد؛ عصرهایی که آفتاب روی حیاطهای آجری میخوابید، و واژهها هنوز حرمت داشتند.
من بارها دیدهام که چگونه میان سطرهای کهن قدم میزنی، نه مثل یک خواننده، بلکه مانند کسی که در کوچههای شهر گمشدهی خودش پرسه میزند. بعضی آدمها شعر را دوست دارند. اما بعضی دیگر، از جنس شعر ساخته شدهاند. برای همین گاهی سکوت اینجا، از صدها کتاب پرصداتر میشود. گاهی یک مصرع نانوشته در این خانه بیشتر از هزاران جمله حضور دارد.
و من، سالهاست کنار چراغ کمنور این اتاق ایستادهام. شاید فقط به دنبال وطنی میگردی که زمانی در تاریخ وجود داشته، و حالا تنها رد کمرنگش در شعرها باقی مانده است.
_برای: پس از تو
از طرف: سقوط
پس از تو؛
_ اینجا ساعتها با با ورق خوردن دیوانها، با نشستن غبار روی قابها، و با نام شاعرانی که سالهاست از
تشکر، همراه با اکلیل فراوان✨🤍
درود و هزاران مهر اینجا میخواد دوباره تقدیمی بده برای بار چندم منتها با یه "هویت جدید "
پس برای شرکت کافیه این پیام رو فوروارد کنید چنلتون و حتما عضو باشید تا من بگم اگه شخصیتتون یه باگ بود چی بود و اگر مغزتون یه اتاق انتظار داشت در اون چه کسی یا حتی چه چیزی در انتظار شما بود و در آخر هم یک کارت پرونده به عنوان تشکر خدمتتون بدم.
پیشاپیش سپاس از صبر و شرکت شما.
هدایت شده از شرقیِ غمگین
ترانهی سکوت در بادِ غریبه
او در شهری زندگی میکرد که هرگز نامش را به زبان نیاورد؛ شهری که خیابانهایش با هوایِ تازهیِ ایران فرق داشت و آسمانش، رنگِ آن آبیِ عمیقِ خاطرات را نداشت. هر روز صبح، وقتی پرده را کنار میزد و به منظرهیِ غریبهیِ بیرون نگاه میکرد، در دلش غوغایی برپا بود؛ غوغایِ دلتنگی برایِ کشوری که نفسهایش به آن بند بود.
غم، مثلِ یک پتویِ پشمیِ قدیمی، تنهاییهایش را پوشانده بود. غمی که فریاد نمیزد، بلکه در سکوتِ میانِ نفسهایش، در لرزشِ خفیفِ صدایش وقتی از «خانه» حرف میزد، و در نگاهِ گهی به دوردستها، لانه کرده بود. او در غربت، زیبا بود؛ زیباییاش مثلِ گلی بود که در سرمایِ زمستان شکوفه زده باشد؛ با طراوتِ شکننده و عزمی راسخ برایِ نفس کشیدن.
گاه، وقتی عطرِ نانِ تازه از نانواییِ گوشهیِ خیابان میآمد، یا وقتی صدایِ زنگِ یک درِ قدیمی در کوچه میپیچید، تمامِ خاطراتش مثلِ پرندگانی که از قفس آزاد شده باشند، به پرواز درمیآمدند. تصویرِ کافههایِ دنجِ تهران، صدایِ خندههایِ بیدلیلِ دوستانش، عطرِ خاکِ بارانخورده در کوچههایِ قدیمی... همهیِ اینها، تصویری از «ایرانِ در قلبش» را میساخت؛ ایران، نه آنگونه که بود، بلکه آنگونه که او در دلش نگه داشته بود؛ جایی که سادگی، حکمفرما بود و عشق، زبانی مشترک.
او میدانست که شاید دیگر هرگز نتواند در خاکِ وطنش قدم بزند، اما در قلبش، همیشه ترانهیِ سکوتی را زمزمه میکرد؛ ترانهای برایِ ایران، برایِ آن غمی که زیبا بود، و برایِ نگاهی که در میانِ غربت، هنوز عطرِ وطن را در خود داشت.
کتاب : بلندی های بادگیر🌬
فیلم : خاتون✨(سریاله)
برای " پس از تو "
هدایت شده از سقوط.
اگر خدا آنان را که با نام او، جوانان را کشتند و آرزوها و آیندگان را با خاک یکسان کردهاند را، ملاقات کند، چه خواهد گفت؟ چه گمانی خواهد گرد؟
هدایت شده از 𝖡𝗅𝖺𝖼𝗄-𝗁𝖺𝗂𝗋𝖾𝖽 ℳ𝗂𝗌𝖺
نمیدونم اما حتی اگه خدا وجود داشته باشه ، من نمیخوام خدایی رو بپرستم که چشمش رو روی کشته شدن ناحق بچهها و روحهای آزادهخواه ، آزار زن ها و تعرض به کودکان بسته