احساس میکنم در حال غرق شدن در دریای درونم هستم. دریایی به سیاهی افکارم که نوری ناچیز به آنجا رخنه کرده است.
و این نور تویی، خود تو!
تویی که ایستادهای و از بالا من را، منی که روزی دوستت داشتم، را تماشا میکنی.
از میان سیاهی به تو نگاه میکنم،
ترحم در چشمانت موج میزند. می دانی از ترحم بدم میآید.
جایی شنیده بودم، فاصله عشق تا تنفر به اندازه طنابی است که دو فرد را به یکدیگر متصل میکند.
اگر روزی این طناب قطع شود یا یکی از دوطرف آن را رها کند دیگر معلوم نیست عشق است یا تنفر.
انگار طناب میان من و تو قطع شده است.
به نظرت این حسی که به تو دارم عشق است یا تنفر؟!
نفهمیدم؛ نفهمیدم که این حرفها را با صدای بلند گفتهام و گویا تو شنیدهای.
چقدر دلم می خواهد پیشم بیایی!
آرام پاهایت را درون دریا میگذاری، چندی بعد هم به داخل دریا شیرجه میزنی.
به سمتم میآیی و میگویی: تو هنوز هم عاشق من هستی میدانی چرا؟؟ چون تو آنقدر سست و احمقی که حتی نمی دانی تنفر چیست. تو فرد ترحم برانگیزی هستی.
حرف آخرت را با پوزخند گفتهای.
در دو تیله سیاه چشمانت زل میزنم و میگویم:
میدانی چرا اینجا سیاه است؟!
میخندی و می گویی:
نه
لبخند میزنم:
چون خون تو باید اینجا را رنگین کند!
میترسی و فرار را به قرار ترجیح میدهی اما نمیدانی، نمیدانی اینجا دریای من است. دریایی که من آن را هدایت میکنم.
نمی دانی تمام اتفاقات از قبل برنامه ریزی شده است...
حالا دیگر دریایم رنگین شدهاست.
ونگوگ تو یکی از نامه هاش به برادرش مینویسه: انسان ها طوری با من برخورد میکردند انگار من قلبی ندارم.
پس از تو؛
ونگوگ تو یکی از نامه هاش به برادرش مینویسه: انسان ها طوری با من برخورد میکردند انگار من قلبی ندارم.
منم همینطور ونگوک، منم همینطور