پس از تو؛
قاتل صدایم نکن چون هرگز شلیک به قلب، باعث شکستنش نمیشود.
تو حتی بعد از مرگ که جسمت مرده، با روحت زنده هستی اما آنهایی که هر روز روحشان را کشتی چه؟!
آنها هیچگاه زندگی نمیکنند.
صدای سکوت را بشنو، تاریکی را ببین، این لحظه بوی خون میدهد؛ بوی مرگ!
تو هرگز نمیتوانی قلب شکسته مرا درمان کنی اما میتوانی با مرگت آتش انتقامم که با شعلههایش تمام وجودم را سوزانده است، خاموش کنی.
مرگ آزادیست و من فرشتهای که مرگ را به تو هدیه میدهم. دستم را که رد نمی کنی؟!
کاش میتونستم یه مدت مغزم رو از جمجمم در بیارم بزارمش گوشه اتاقم، بهش بگم ببین من دیگه واقعا نمیکشم؛ بزار یکم استراحت کنم دوباره میزارمت سرجات.
بعضی چیزا مثل یه چاله تاریکه. هر چقدر سعی کنی پرش کنی، عمیق تر میشه و بهت حس خالی بودن میده. خالیه ولی سنگینه...
«امّا من به هر حال رنج را دوست ندارم. ولی احساس رنج را دوست دارم زیرا این خود محکی است برای انسانیت. آن وقت که انسان هیچ رنجی احساس نکند جا دارد که در انسانیت خود شک کند.»
_شاهرخ مسکوب