من وجود ندارم من فقط زادهی تخیلات بیمار تو هستم. اکنون در یک بیمارستان روانی دراز کشیده اید و پزشکان شما را پر از دارو می کنند. من برایت داستان هایی در مورد عشق و جادو میگویم، دستی به سرت میزنم و تبخیر میشوم در حالی که تو همچنان روی کاشی های سرد بیهوش شده ای و تصور میکنی که یک زندگی و دختر رویاهایت را داری.