ماییم و شب ِ تار و دل ِ تنگ و دگر هیچ؛
در بند ِ غمیم و صَنما، میل ِ سخن نیست.
همهی آدما ی روزی ولتون میکنن حتی اگه هزار بار قول داده باشن هیچوقت ترکتون نمیکنن.
زندگی را آنقدر جدی گرفتیم ک یادمان رفت زندگی کنیم؛ تمام عمر نگرانِ فردایی بودیم ک وقتی رسید، شبیه دیروز بود.
تو میدانستی از اول،من اما دیر فهمیدم
ک تو دلگرمی ام بودی و من سرگرمی ات بودم...