و این معجزهی ما بود ک بارها چیزهایی را ک داشتیم از دست داده بودیم و باز توانسته بودیم بخندیم..
زندگی را آنقدر جدی گرفتیم ک یادمان رفت زندگی کنیم؛ تمام عمر نگرانِ فردایی بودیم ک وقتی رسید، شبیه دیروز بود.
خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من وگر ن این دنیا ک ما دیدیم خندیدن نداشت..
بعضی زخمها را زمان درمان نمیکند؛
فقط آنقدر بزرگ میشوی
ک بتوانی دردشان را بیصدا حمل کنی.
وقتی با رفتارات ذوق ی نفرو کور میکنی ،
دیگه حق نداری بابت سرد شدن احساسش
ازش ناراحت بشی..