#خاطرات_شما_نوشته
سلام
یه خاطره ترسناک دارم
من یه شب بابام با داداشم نبود
و خواب دیدم که وقتی می خوام شب برم آب بخورم موقعی که همه خواب بود بعد تو اتاقم یک آینه هستش از تو آینه دیدم مردی قد بلند و خونی داره لوازم آرایشی هامو می شکنند
بعد فردا شب همین اتفاق افتاد اما خواب نبود واقعی هنوز بابام هم نیموده بود
خیلی ترسیده بودم می خواستم ذکر بگم اما نمی شد تو دلم خدا خدا می گفتم و چشامو بستم که بعدش خواب رفتم
😞😭