#خاطرات_شما_نوشته
سلام
یه روز دوستم منو با چندتا از دوستامون با مامان هامون دعوت کرده بود
منم چون عاشق احضار بودم
یه تخته احضار روح چاپ کردم تا بریم اونجا احضار کنیم
بعد وقتی همه اومدن
تو اتاق دوستم شروع کردیم
بعد اتفاقی نیوفتاد بجاش رفتیم
تو اتاق مامان باباش
بعد یکم بازی کردیم بعد
همه رفتن بیرون تا چیزی که
ساختنو نشون بدن
منو دوستم صاحب خونه
تو اتاق مامان باباش بودیم منم از اتاق اومدم برون ولی اون تو اتاق موند
صحنه ای دیدم که هیچ وقت ندیده بودم
دیدم دوستم که تو اون اتاق بود
تو اتاقش که برقش خاموش بود نشسته بود
بعد با موهای باز لباس مشکی
نشسته بود پاهاشو بقل کرده بود
که داشتم چشم تو چشم راه میرفتم
یهو دیوار اومد
بعد برگشتم ولی نبود.......
نظر مالک 🎀𐙚 ִ ׁ
...
نظر دوست مالک 🌟𐙚 ִ ׁ
منم زیاد دیدم عادیه برام