هدایت شده از اقیانوس
قصه که تموم شد، کتاب را بست، انگار همه چیز تمام شده بود و برای کسی مهم نبود که بعد چه میشود، فردایی وجود ندارد، فردا نمیاید وقتی داستان تمام شود، شاید خورشید از پشت کوههای نقاشی شدهی داخل دفتر نقاشی ها بیرون بیاید اما نورش کافی نخواهد بود، قصه تمام شد و کلاغ به خانه نرسید، آخر میدانید کلاغ در راه مُرد، نوک مداد هم وسط نوشتن شکست و نویسنده پولش نرسید که مداد بخرد پس قصه به آخر نرسید، یعنی رسید اما فقط در ذهن نویسنده، قصه تمام شد، همه جا تاریک شد و پردهها کشیده شدند.
سالها بعد هم در یک زمستان سرد وقتی پیرمردی داشت برای درختی قصه میگفت و کلاغ پرواز میکرد، همه چیز کاملا تمام شد، پیرمرد همان نویسنده بود، یک نفس عمیق کشید و دیگر بازدمی نداشت، عجیب بود، انگار تمام هوا را قورت داده بود و یادش رفته که پسش بدهد.
آن شب درخت تنها شد و چشمهایش را بست و گریست و اینطور شد که قصهی ما تمام شد و کلاغه به خونه اش نرسید،
فریاد نمیزنید کودکان دیروز که بزرگ شدهاید و در زمان جا ماندید؟
قصهی ما تمام شد و کلاغه به خونه اش نرسید.