چهارخونه
یه جمعه دیگه رو جمعههای قبلی.
تعداد این جمعهها خیلی داره سنگینی میکنه.
میشه فقط نوشت "به امامت رسیدنتون مبارک" یه ایموجی قلب رنگی هم بزاریم کنارش و ارسال. تمام. خوبهها، از خوب بودنش نمیخوایم کم بگیم. بعضی وقتها یک جمله کلی حرف پشتشه. اما گاهی بعضی چیزها به خاطر زیاد تکرار شدن، ممکنه اون اهمیت واقعی خودشون رو نشون ندن. مهمه که در خلوتت و در درونت این تبریک گفتن واقعا چه اثری گذاشته؟
که هزار و صد و هشتاد و هفت سال پیش، امامی به امامت رسیدن. و هنوز زندهان. امام ما. یه نعمت واقعی زنده که نفس میکشن و سالهاست در صبر بزرگی هستن. صبر برای سر عقل اومدن ما. صبر برای اینکه این نعمت رو بخوایم. صبر برای اینکه بفهمیم این نعمت، واقعا نعمته.
شاید باید از خودمون بپرسیم کی قراره اهمیت شناختن این نعمت برامون روشن بشه؟ اگر روشن شده، چی میتونیم بگیم در مورد این نعمت؟ اصلا درک میکنیم که نعمته..؟
هدایت شده از مُتَرَصِّد نوشت
و من نسب به تو جاهلترینم و تو نسبت به من عاشقترین؛ ای دوازدهمین فرصت برای نجات بشریت
تصور کنید یک داستان نوشتید. شخصیت اصلی داستانتون، از شخصیت خودتون الهام گرفته شده. صفحه آخر داستانش رو نوشتید، حالا قراره یه متن از طرف خودتون به اون شخصیت بنویسید. چی بهش میگید؟
چهارخونه
تصور کنید یک داستان نوشتید. شخصیت اصلی داستانتون، از شخصیت خودتون الهام گرفته شده. صفحه آخر داستانش
سلام ، ایدت رو یادداشت کردم تا سر فرصت توی دفتر بنویسمش
هروقت نوشتم میفرستم براتتت
_اما
___________
عالیه! منتظرش هستم~
چهارخونه
تصور کنید یک داستان نوشتید. شخصیت اصلی داستانتون، از شخصیت خودتون الهام گرفته شده. صفحه آخر داستانش
من جومونگ دوست ندارم ولی واقعا نمیدونستم که چی بگم
#ح
___________
اشکال نداره. در موردش سخت نگیر. هدف این نیست که ببینیم کی نویسنده تره و یا جملات سنگین و رنگین تری به کار میبره.
چهارخونه
تصور کنید یک داستان نوشتید. شخصیت اصلی داستانتون، از شخصیت خودتون الهام گرفته شده. صفحه آخر داستانش
وای منم هروقت نوشتم واست میفرستم.
#خانومجو
___________
منتظر شما هم هستیم~
چهارخونه
تصور کنید یک داستان نوشتید. شخصیت اصلی داستانتون، از شخصیت خودتون الهام گرفته شده. صفحه آخر داستانش
شما: اشکال نداره اگه همه از درونت با خبر بشن. اگه با خبر شن، نه ترسو حساب میشی، نه بچه ننه. با اینکار غرورت نمیشکنه، با این کار مردم تو رو یه آدم شکننده نمیبینن، آروم باش.
___________
چهارخونه
تصور کنید یک داستان نوشتید. شخصیت اصلی داستانتون، از شخصیت خودتون الهام گرفته شده. صفحه آخر داستانش
شما: داستانِ زندگی تو سردرگمی بود. یک سوال بزرگ. یک بُهت، از بدو تولد تا نفس آخر. پر از شک. پر از دگر گونی. نمیدونم موفق شدی یا نه. به جواب رسیدی یا نه. خودت رو پیدا کردی یا نه. برای همین، فقط آرزو میکنم سالم بمونی. سالم بمونی و راه درست رو پیدا کنی. حداقل چیزی که از دنیا میخوای رو به دست بیاری. و تبدیل به آدمی بشی که امروز آرزوش رو داری.
___________