یه داستان معروفی هست که نجم رازی اون رو نوشته. توی کتاب فارسی یکی از سالهای راهنمایی اگر اشتباه نکنم، بخشی از داستان آورده شده. ماجرای خلقت انسان و حوادثی که رخ میده. از آوردن خاک از روی زمین که فرشتههای والا مقامی که فرستاده شدن و جناب عزرائیلی که تنها فرشته درگاه خدا بود که تونست خاک رو با اون همه ناز کردناش به عرش بیاره و خلق شدن دل انسان، توسط خود خداوند اون هم به شکلی خاص.
بخشی از داستان میگه: "از ابر کَرَم باران محبت بر خاک آدم بارید و خاک را گل کرد و بِیَدِ قدرت در گل از گل دل کرد. جملۀ ملأ اعلی [...] دران حالت متعجب وار مینگریستند، که حضرت جلّت بخداوندی خویش در آب و گل آدم چهل شبا روز تصرف میکرد، و چون کوزهگر که از گل کوزه خواهد ساخت آن را بهر گونه میمالد و بران چیزها میاندازد، گل آدم را در تخمیر انداخته [...] و در هر ذرۀ از آن گل دلی تعبیه میکرد، و آن را به نظر عنایت پرورش میداد و حکمت با ملایکه میگفت: شما در گِل منگرید در دِل نگرید."
قبل از همه این ماجراها، خداوند کلی موجود دیگه خلق کرده بودند. از آسمان و ابر و زمین تا خزنده و پرنده و چرنده. همه جور خلقتی وجود داشت. و خداوند، تمام اونها رو با یک جایگاه مشخص خلق کرد. با اون جایگاه خلق شدن و تا ابد عمرشون همون جایگاه رو خواهند داشت. نه کمتر، نه بیشتر.
اما یکی از چیزهایی که خلقت انسان رو متفاوت میکنه، این هست که خداوند در میون اون همه شب و روز بالا و پایین کردن گل انسان، موجودی رو در آخر خلق کرد که جایگاه مشخص و ثابتی نداشت. اینجوری گفت که: "درجه تو رو استثناء، من تعیین نمیکنم."
خب یعنی چی؟ انسان با این همه سر و صدا خلق شد، یه لشکر فرشته انگشت به دهان منتظر بودن ببینن این موجودی که خداوند خلق کرده چیه بعد خدا بهش بگه جایگاهت رو توی این عالم من تعیین نمیکنم؟ علت چی بود؟
انسان به دنیا میاد و بعد از چند سال زندگی میمیره. میدونیم که بعد از مرگ یک زندگی ابدی در پیش داریم. روحمون بدنمون رو ترک میکنه و به سمت زندگی ابدی میره.
خداوند انسان رو جوری خلق کرده که مسؤلیت ابدیت انسان رو به گردن خود انسان قرار داده.
یعنی چی؟ یعنی خدا گفت انسان، این دنیاست. بهت عمر میدم. بهت شرایط میدم. پیامبر میخوایی میفرستم، عقل میخوایی میدم، فطرت میخوایی بهت میدم. اما جاده یک طرفه نیست، شیطان و هوای نفس هم در مسیرت قرار دادم. حالا فرصت داری، از مرگ تا ابدیتت بر اساس جایگاه و مقامی که در نقطه مرگ داشتی مشخص میشه.
قبلش خدا چیکار کرده بود؟ مثلا درخت رو خلق کرده بود. گفته بود درخت تو همین درختی که هستی میمونی. و هیچوقت چیزی بیشتر از یک درخت نمیشی. اما به انسان اجازه داد خودش انتخاب کنه. کمتر از یک حیوون باشه؟ یا بالاتر از فرشتهها؟
چیزهایی به انسان داد که میتونه با استفاده از آنها جایگاه انتخابی خودش رو داشته باشه. خدا گفت برو مقامت رو برای من معلوم کن. تو به من بگو میخوای کجای عالم باشی!