خیلی رندوم و اتفاقی یاد عروسک ملیحی که وقتی بچه بودم داشتم افتادم. پارچهای و ناز و مهربون بود. وقتی کوکش میکردی آروم سرش رو تکون میداد و یه موسیقی ناز ازش پخش میشد.
یه روز یکی از بچههای فامیل کوکش رو خراب کرد. و عروسک برای همیشه ساکت شد. اون موقع گریه کردم. و امروز یهو احساس کردم که کودک درونم هنوزم برای اون عروسک ناراحته.
هدایت شده از Ultraviolence
پس الان فکر میکنم که نه. توی غار موندن، محدود کردن آدمهای زندگیت و محل های رفت و آمدت چیز خوبی نیست.
اگرچه خودم مدتی زیادی این تفکر رو داشتم و به نظر میاد زندگی اینطوری آرامش بیشتری داشته باشه اما برعکس. در این صورت با کوچکترین مشکل و طوفانی به هم میریزی. چون زندگیت انقدر محدود و کوچک شده که هر طوفانی تمامش رو دربرمیگیره.
چهارخونه
پس الان فکر میکنم که نه. توی غار موندن، محدود کردن آدمهای زندگیت و محل های رفت و آمدت چیز خوبی نیست
«چون زندگیت انقدر محدود و کوچک شده که هر طوفانی تمامش رو دربرمیگیره.»
چهارخونه
همه یه بار دلمون خواسته، حتی در حد یک فکر کوچولو، که مثل متن های تراز آقای مولایی بتونیم بنویسیم.
نویسنده مورد علاقه ات کارگاه یه دوره آموزشی روایت گذاشته و تو نمیتونی شرکت کنی چون از قبل برای این ماه چنین پولی کنار نگذاشتی.
یه شخصیت بالغی اون آخرا نشسته و داره میگه آروم باش.
ولی من نمیشنوم.
چون چرااااااااااتطدطتطذستطتطتطتستت.