eitaa logo
چهارخونه
69 دنبال‌کننده
786 عکس
132 ویدیو
14 فایل
‌ ‌حاشیه سفید کاغذ؛ جایی که وقتی داریم فکر می‌کنیم توش چیزی می‌نویسیم یا طرحی می‌کشیم. ‌ حاشیه سفید دنیا؟ ‌ چشم گردان کنج صحنه‌های زندگی. ‌‌ روزمره، هفته‌مره. ‌‌ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_u2effz&btn=چهارخونه
مشاهده در ایتا
دانلود
می‌دونم که از جوانی خودم هم نباید غافل و ناامید بشم. ولی سخت تره. یه چیزهایی سخت تره. و سنگین تر.
و وقتی اجازه میدی ناامیدی تو قلبت بدوه، با اینکه میدونی نباید، سخت تر تره. میفهمم که توان و ظرفیت و آینده‌ی یه جوان متفاوته. امام شهید هم خیلی دید بازی داشتن. امیدوار بودن. اما گاهی خیلی سخته. سخته که تو میبینی انگار چیزی توی دستت نیست، اما ازت می‌خوان بهشون چیزهایی بدی. یا حتی خودت. از خودت چیزهایی میخوای.
من اگه می‌تونستم برگشتم به گذشته، سال کنکورم تصمیم دیگه ای می‌گرفتم. منظورم رشته و درسم نیست. منظورم حالمه. روزمرهامه. چیزهایی که روحم رو به آتش کشیدن. اگه بی نهایت نبود، و یه چیزهایی رو نشونم نمی‌داد و برام روشن نمی‌کرد احتمالا تصمیمات وحشتناکی می‌گرفتم.
چهارخونه
به خاطر همین خیلی دلم برای کسایی که نوجونیشون رو با دنیای سرگرمی و گوشی میگذرونن میسوزه. چون میفهمم
من از بدو ورود به نوجوانیم درگیر گوشی بودم. و تجربیات زیادی به دست آوردم. هم تو ارتباطات، هم تو بحث سرگرمی. به یه سری چیزها ناخونک زدم. تو یه سری چیزها غرق شدم. و دیدم که چطوری به ریشه های وجودی یه نوجوان با آفت های ریز و درشت آسیب میزنن. چون خودم چشیدم. هممون داریم میچشیم متاسفانه.
فقط گاهی ازش آگاهیم. گاهی نه.
گاهی از خودم میپرسم به دست آوردن این تجربیات ارزش چیزهایی که از دست رفتن رو داشت؟ مثلا زمانت. مثلا ارتباط قلبیت با خدا. مثلا امیدی که به زندگی داشتی. مثلا اعتماد به نفست.
نمی‌گم هیچ چیز به دست نیاوردم. چرا. به دست آوردم. ولی آیا در مقابل تمام چیزهایی که از دست دادم ارزشش رو داشت؟
گاهی جوابم نه هست. یه نه خیلی بزرگ.
اه وسط این ناامیدی و اعصاب خوردی ها یادم اومد که نشستم ۳۰۰ قسمت بوروتو رو به جای اینکه واقعا نگاه کنم، گفتم هوش مصنوعی قسمت به قسمت برام خلاصه مهمش رو توضیح بده تا داستانش رو بفهمم و بدونم آیا واقعا ارزش اهمیت داره یا نه و دیدم نه متاسفانه. ۵۰ قسمت اول خوب بود بعد کلا گند خورد تو محتوا. به جز چند قسمت پیچش داستانی خوب، بقیه اش رو باید میکوبیدی تو سر نویسنده داستان. و دوباره خوشحال شدم که سر اون وقت نزاشتم.
خلاصه.
هیچی دیگه دارم میرم باز چیزهای بیخود و اضافه و حواس پرت کن رو پاک کنم.
خیلی دلم میخواد برمیگشتیم به زندگی قبل از تجربه کردن وایبر. یا حتی قبل تر، برگردم پیش خود ۱۰ ساله ام و بگم دختر. انقدر اصرار نکن برای خریدن تبلت. بشین سر بازی و نقاشیت. اونجا برات قاقا لی‌لی قایم نکردن. تیکه تیکه کردن یه میوه یا غذا کردن تو حلق یه موجود فضایی که شبیه سیب زمینیه اصلا باحال نیست.