ولی من همیشه در مورد حس وجود یه بچه درون یه مادر کنجکاو بودم. میدونید.. اینکه یه موجود کوچولو اونقدر بهت وابسته ست که باید در وجود خودت رشد کنه. بعد اونم در نزدیک ترین حالت بهت.. خیلی عجیب به نظر میاد. خیلی خیلی.
بحث بحث عمل کردن دماغه. و من نمیفهمم که خب دماغ هاشون مشکلش چیه. بخدا خوب و طبیعین. 😭 بیخیال اون غضروف بنده خدا بشید.
دلم میخواد با بعضی آدما ارتباط بگیرم. نزدیک میشم. پیام میدم. بعد دیگه توان جواب دادن ندارم. بعد آدمها ناراحت و زده میشن. اصلا نمیفهمم چرا اینطوری میکنم.
قبلش یه نکته توضیحی اضافی: گنشین یه گیم فضای بازه. یه محیط بزرگ مثل یه سرزمین برای چرخیدن داره.
نکته توضیحی اضافی که شاید لازم نباشه: اولین سرزمینی که شخصیت داستان توش پا میزاره اسمش مانستده.
نکته توضیحی که شاید لازم باشه: هر مپ جدیدی که به داستان اضافه میشه، چیزهای جدید تری هم با خودش داره. و حتی جوری که میشه توی اون مپ چرخید هم هرچی جلوتر میری توی داستان و مپ، مرتب تر و منظم تر میشه. یعنی برای چرخیدن توی مپ تو میتونی انتخاب کنی همینجوری رندوم بری یا براساس داستان اون بخش از سرزمین پیش بری.