هدایت شده از بدون فصل آخر —
اصلا نمیتونم هضم کنم که یه روزی میاد که بهم خبر میرسه "بچهی دوستت بدنیا اومده".. این چه سمیه خدایا!! چجوری باید درکش کنم..؟ زیادی غیرقابل هضمه..
هدایت شده از بدون فصل آخر —
یک ساعت تمام توی سرما ایستادم. آخرین باری که اونقدر انگشتام یخ زده بود که از قرمزی رنگشون به آلبالو نزدیک بشه کلاس ششم بودم. وقتی که از عمد چندین دقیقه انگشتهام رو تو برف تازهاومده فرو برده بودم و میخواستم ببینم چه اتفاقی میوفته! که بعدش تا پوست و استخون درک کردم وقتی میگن برف اولش سرده ولی بعدش مثل آتیش میسوزونتت یعنی چی. و البته که سرمای زمستون برام خیلی بیشتر از تو گرمای تابستون آب شدن لذت بخش و دوست داشتنیه. انگار بدنم به خوبی میدونه به کجا تعلق داره..
هدایت شده از بدون فصل آخر —
با خودم حرف میزدم که جواب یکی از حرفهام رو داد. شوکه بهش گفتم که با اون حرف نمیزدم و فقط داشتم بلند فکر میکردم. در همون حالتی که گوشی دستش بود بهم گفت مراقب باش، چون اگر بلند فکر کنی جواب فکرهات رو میدم. و به کار خودش ادامه داد. و من از تعجب فقط چند ثانیه همونطور نگاهش کردم.
کلی عکس و فیلم اون دو سال از آسمون گرفتم. وقتی صبح زود بیدار میشدم، انگار آسمون صبح دلگرمیم بود. هر روز یه چیز جدید توش میدیدم.