دوست عزیزی که توی ناشناس حدس زدی، بله. متاسفانه بله. و اگه میخوای سرزنشم کنی حق داری. و واقعا حق داری بپرسی چرا. و من پاسخی ندارم. منم گول وایبی که ازش نشون میدادن رو خوردم و این خیلی با چیزی که دیدم فرق میکرد. خیلی شدید تر و وحشتناک تر بود. و توقع این همه فساد و بی اخلاقی رو توش نداشتم.
تو بگو. خوندیش؟
واو جدی شگفت زده شدم از اینکه تشخیص دادی.
میفهمم از چی میگی. و بله بخوام صادق باشم و عدالت رو در تعریف و تخریب رعایت کنم باید بگم موافقم. نویسنده توانایی خوبی توی توصیف داشته. و صحنه های مبارزاتش هم واقعا خوب نوشته شدن.
یه جاهایی واقعا با خودم فکر میکردم چطوری دوام میاره و کلا به زندگیش پایان نمیده؟ هرچند نمیتونم تحسینش کنم چون دلایل و ریشه های فکریش برام چندان قابل تأیید نیست برای ادامه زندگی و اهدافش. ولی جالب بود. اینکه تسلیم نمیشد جالب بود. با خودم فکر میکنم چرا اون با اون ریشه های فکری میتونه ولی من نه؟
به نظر تو هم باید رده سنی بالا تری میزد؟ :)))
این فکر احساس میکنم یکم خامه. کامل نیست. قطعی نیست. برای همه هم ممکنه مسئله دقیقا این نباشه.
ما از معنویت و هدف زندگی دور شدیم.
یه خلأ ایجاد شده.
و اون خلأ رو با چیزهایی پر میکنیم که باهاشون حس زنده موندن میگیریم.
هرچند اون خلأ با این چیزها پر نمیشه. فقط از چشیدن یه چیزی به چشیدن یه چیز دیگه میره.
میخوایم باهاش اون حس خلأ درونی، نبود هدف و نداشتن چیزی که ما رو تکون بده رو درمان کنیم.
یا توی چرخه ای از روزمره و دردها و فشارهای زندگی گیر کردیم و میخوایم با دیدن تلاش یکی دیگه احساس زنده بودن بگیریم. میخوایم با خوندن تجربه های یکی دیگه زندگی رو بچشیم، هدفی پیدا کنیم، انگیزهای کسب کنیم و یکم اون کرختی روزمرگی رو کم کنیم.
چهارخونه
یا توی چرخه ای از روزمره و دردها و فشارهای زندگی گیر کردیم و میخوایم با دیدن تلاش یکی دیگه احساس زن
که اینم صرفاً یه راه حل موقتیه. چون هیچ چیز به جز خود معنویت و هدف واقعی زندگی اون خلأ رو پر نمیکنه.
ما تو این داستانها دنبال چیزی میگردیم که خودمون پیدا نکردیم. و اون داستانها چیزی رو میدن که صرفاً اون خلأ رو عمیق تر میکنه. نه چیزی که واقعا پرش میکنه. (و البته که خودمون اکثر اوقات متوجه نیستیم)