زنگ کار تو خونه طول کشید چون برنج کرم ریز چند تا افتاده بود و کلی سر و کله زدم که چطوری بدون لمس کردنشون جداشون کنم. مخلوقات خدا شگفتانگیز هستن ولی بیشترشون از دور.
چهارخونه
باورم نمیشه. کتابش رو چاپ کرده. همونی که چند سال پیش چپتر اولش رو توی کانالش گذاشت بخونیم. و من مرگ
کلا ۱۲ تا نسخه شومیز هست. دعا کنید برسم چون اگه نرسم مقداری ناراحت میشوم. (خیلی ناراحت میشوم)
چهارخونه
کلا ۱۲ تا نسخه شومیز هست. دعا کنید برسم چون اگه نرسم مقداری ناراحت میشوم. (خیلی ناراحت میشوم)
هرکی دعا کرد دمش گرم. 😭😭😭 خدا در زندگی بهت آرامش بده.
گرفتممسمسممسم. وای. تولدم نیست ولی حس میکنم تولدمه. همچین حسی.
چهارخونه
چرا سناریوی پست امروز انقدر اذیت میکند.
https://eitaa.com/TreeHideOut/265
در راستای بحث تفکر نقادانه ای که امروز داشتیم:
• همونطور که در جریانید، داشتم یه مجموعهای رو میخوندم.
اول از همه، یجورایی گول وایب و ظاهرش رو خوردم. نظر بقیه یا خیلی «بهترینه و عاشقش شدم» بود ، یا خیلی اینجوری بود که «داستانش تکراریه» . یعنی جمعیتی که نظرشون رو بررسی کردم خیلی نبودن. و بیشتر بر اساس وایب فانتزی و داستان واری که بهم میداد تصمیم گرفتم بخرمش.
داشتم فکر میکردم که اسمش رو اول کار بگم بهتره، یا شما اول نظر رو تا آخر اگه حوصله کردید بخونید، بفهمید کدوم کتابه.
طرح و سیر داستان ؛
به نظرم خوب شروع کرد. خوب ادامه داد، تا حدودی خوب ماجراها رو پیچوند و بهم پیوند داد، و با ریتم داستان همراه شده بودم.
سوال «خب بعدش چی میشه؟» رو همینطور حفظ کرد، تا رسید به چند صفحه آخر جلد سوم. و احساس کردم نویسنده واقعا خسته شده بوده. خیلی سریع همه چیز بر وفق مراد شد و به خوبی و خوشی به پایان رسید. فکر میکردم باید پیچیده تر و سنگین تر تموم میشد.
یعنی ریتم داستان مثلا مثل سه قدم یک پرش بود. اما یهو ته داستان یه قدم و سه تا پرش انجام داد.
مثلا یه گروهی بود که احساس میکردم باید یکم واضح تر نشون میداد چرا یهو با هم دوست شدن. خیلی سریع رخ داد و تموم شد.
از یه طرف دیگه، ریتم داستان تو هر جلد یه جاهایی خیلی تند بود. و انقدر رو ذهنم سنگینی میکرد که خسته میشدم و کتاب رو میزاشتم کنار. یعنی انگار باید یکم به خودم فرصت میدادم تجزیه و تحلیل کنم چی خوندم. نمیدونم به خاطر کم تجربه بودن من تو این سبک داستانه یا داشتم زیادی به همه چیز فکر میکردم. ولی خب، یکم حس سنگینی اذیت کننده ای داشت.
شخصیت پردازی ؛
احتمالا تو خود داستان و فضای داستان خوب بوده. یعنی متناسب بود. اما سر بعضی از استدلال ها و باورهاشون اینجوری بودم.
میدونم به طور کلی فرهنگ و فضای داستان مال یه کشور دیگه ست. اما از حس پوچ بودن بعضی افکار و باور و حرف ها کم نمیکنه که، میکنه؟
در مورد همین پیامی که روش ریپلای زدم هم تا آخر داستان من احساس نکردم که اینو ردش کنه یا اصلاحش کنه یا اصلا دوباره تأییدش کنه. نمیدونم من متوجهش نشدم، یا کلا اشاره نکرده بود واقعا.