eitaa logo
چهارخونه
67 دنبال‌کننده
782 عکس
132 ویدیو
13 فایل
‌ ‌حاشیه سفید کاغذ؛ جایی که وقتی داریم فکر می‌کنیم توش چیزی می‌نویسیم یا طرحی می‌کشیم. ‌ حاشیه سفید دنیا؟ ‌ چشم گردان کنج صحنه‌های زندگی. ‌‌ روزمره، هفته‌مره. ‌‌ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_u2effz&btn=چهارخونه
مشاهده در ایتا
دانلود
چهارخونه
کلا ۱۲ تا نسخه شومیز هست. دعا کنید برسم چون اگه نرسم مقداری ناراحت می‌شوم. (خیلی ناراحت میشوم)
هرکی دعا کرد دمش گرم. 😭😭😭 خدا در زندگی بهت آرامش بده. گرفتممسمسممسم. وای. تولدم نیست ولی حس میکنم تولدمه. همچین حسی.
چهارخونه
چرا سناریوی پست امروز انقدر اذیت می‌کند.
https://eitaa.com/TreeHideOut/265 در راستای بحث تفکر نقادانه ای که امروز داشتیم:
خوشحالم ایتا ایموجی های مورد علاقه ام رو آورده. 🫴🏻 🙂‍↔️
گوشی خودم نشونشون نمی‌داد. اینجوری میومد: ↕️ 🙂
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
• همون‌طور که در جریانید، داشتم یه مجموعه‌ای رو می‌خوندم. اول از همه، یجورایی گول وایب و ظاهرش رو خوردم. نظر بقیه یا خیلی «بهترینه و عاشقش شدم» بود ، یا خیلی اینجوری بود که «داستانش تکراریه» . یعنی جمعیتی که نظرشون رو بررسی کردم خیلی نبودن. و بیشتر بر اساس وایب فانتزی و داستان واری که بهم میداد تصمیم گرفتم بخرمش. داشتم فکر می‌کردم که اسمش رو اول کار بگم بهتره، یا شما اول نظر رو تا آخر اگه حوصله کردید بخونید، بفهمید کدوم کتابه.
طرح و سیر داستان ؛ به نظرم خوب شروع کرد. خوب ادامه داد، تا حدودی خوب ماجراها رو پیچوند و بهم پیوند داد، و با ریتم داستان همراه شده بودم. سوال «خب بعدش چی میشه؟» رو همینطور حفظ کرد، تا رسید به چند صفحه آخر جلد سوم. و احساس کردم نویسنده واقعا خسته شده بوده. خیلی سریع همه چیز بر وفق مراد شد و به خوبی و خوشی به پایان رسید. فکر می‌کردم باید پیچیده تر و سنگین تر تموم میشد. یعنی ریتم داستان مثلا مثل سه قدم یک پرش بود. اما یهو ته داستان یه قدم و سه تا پرش انجام داد. مثلا یه گروهی بود که احساس میکردم باید یکم واضح تر نشون میداد چرا یهو با هم دوست شدن. خیلی سریع رخ داد و تموم شد. از یه طرف دیگه، ریتم داستان تو هر جلد یه جاهایی خیلی تند بود. و انقدر رو ذهنم سنگینی میکرد که خسته می‌شدم و کتاب رو میزاشتم کنار. یعنی انگار باید یکم به خودم فرصت میدادم تجزیه و تحلیل کنم چی خوندم. نمی‌دونم به خاطر کم تجربه بودن من تو این سبک داستانه یا داشتم زیادی به همه چیز فکر میکردم. ولی خب، یکم حس سنگینی اذیت کننده ای داشت.
شخصیت پردازی ؛ احتمالا تو خود داستان و فضای داستان خوب بوده. یعنی متناسب بود. اما سر بعضی از استدلال ها و باورهاشون اینجوری 🫩 بودم. می‌دونم به طور کلی فرهنگ و فضای داستان مال یه کشور دیگه ست. اما از حس پوچ بودن بعضی افکار و باور و حرف ها کم نمیکنه که، میکنه؟ در مورد همین پیامی که روش ریپلای زدم هم تا آخر داستان من احساس نکردم که اینو ردش کنه یا اصلاحش کنه یا اصلا دوباره تأییدش کنه. نمی‌دونم من متوجهش نشدم، یا کلا اشاره نکرده بود واقعا.
شاید رفتار شخصیت‌ها، با دنیایی که خود داستان داشت تناسب داشتن. اما درکل، به عنوان شخصیتی که بگم میشه ازش یه چیزی یاد گرفت قابل قبول نبود. واقعا قابل قبول نبود. یعنی چون اصلا سیستم و قوانین و شرایط دنیاش با دنیای واقعی فرق می‌کرد، الزاما نمیشد هر کاری که اونجا کار درست شاید به نظر میومد رو اینجا هم پیاده کرد. شاید بگیم که بابا این خیلی بدیهیه. اما نه، برای بعضی ها بدیهی نیست. مثلا شخصیت اصلی یجورایی افکارش یه سبک انتقام جویی و تلافی جویانه داشت. ممکنه کسی این رو بخونه اما به این توجه نکنه که بابا، این اگه اینجوریه مال سیستم دنیای خودشه. (تازه اگه درست تشخیص داده باشه این رفتار برای اون لحظه درسته) تو دنیای واقعی نمیتونی ازش یاد بگیری و اعمالش کنی. حتی اگه در نگاه اول بعضی کارهاش واقعا جواب بدن. یجورایی شبیه این قضیه‌ی توجه به ریشه های فکریه. در ظاهر بعضی رفتارها صحیحه. اما اگه یکم به باطنش توجه کنی، نه.
اون سرسختی و تسلیم نشدنش جالب بود. اما اینکه چرا اون سرسختی رو داشت و تسلیم نمیشد نه.
اما اون رشد شخصیتی کارکترها جالب بود. اینکه در مورد احساس خودشون فهمیدن. و اون حالت «من اونقدر تو جاده خاکی هستم که عشق رو نفرت تفسیر می‌کنم» رو دوست داشتم.