eitaa logo
چهارخونه
69 دنبال‌کننده
783 عکس
132 ویدیو
14 فایل
‌ ‌حاشیه سفید کاغذ؛ جایی که وقتی داریم فکر می‌کنیم توش چیزی می‌نویسیم یا طرحی می‌کشیم. ‌ حاشیه سفید دنیا؟ ‌ چشم گردان کنج صحنه‌های زندگی. ‌‌ روزمره، هفته‌مره. ‌‌ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_u2effz&btn=چهارخونه
مشاهده در ایتا
دانلود
شاید رفتار شخصیت‌ها، با دنیایی که خود داستان داشت تناسب داشتن. اما درکل، به عنوان شخصیتی که بگم میشه ازش یه چیزی یاد گرفت قابل قبول نبود. واقعا قابل قبول نبود. یعنی چون اصلا سیستم و قوانین و شرایط دنیاش با دنیای واقعی فرق می‌کرد، الزاما نمیشد هر کاری که اونجا کار درست شاید به نظر میومد رو اینجا هم پیاده کرد. شاید بگیم که بابا این خیلی بدیهیه. اما نه، برای بعضی ها بدیهی نیست. مثلا شخصیت اصلی یجورایی افکارش یه سبک انتقام جویی و تلافی جویانه داشت. ممکنه کسی این رو بخونه اما به این توجه نکنه که بابا، این اگه اینجوریه مال سیستم دنیای خودشه. (تازه اگه درست تشخیص داده باشه این رفتار برای اون لحظه درسته) تو دنیای واقعی نمیتونی ازش یاد بگیری و اعمالش کنی. حتی اگه در نگاه اول بعضی کارهاش واقعا جواب بدن. یجورایی شبیه این قضیه‌ی توجه به ریشه های فکریه. در ظاهر بعضی رفتارها صحیحه. اما اگه یکم به باطنش توجه کنی، نه.
اون سرسختی و تسلیم نشدنش جالب بود. اما اینکه چرا اون سرسختی رو داشت و تسلیم نمیشد نه.
اما اون رشد شخصیتی کارکترها جالب بود. اینکه در مورد احساس خودشون فهمیدن. و اون حالت «من اونقدر تو جاده خاکی هستم که عشق رو نفرت تفسیر می‌کنم» رو دوست داشتم.
سبک نوشتار و توانایی نویسنده و ترجمه ؛ احساس میکنم سبک نوشتار کتاب اصلی خوب بوده. ترجمه هم تا حدی خوب بود. اما نه خیلی خوب. یه جاهایی احساس میکردم جمله کاملا مفهوم نیست و یکم عجیبه. کم بود ولی بود. هرچند توی ایران فکر کنم بهترین ترجمه از همین نشریه که من خوندم. یه نشر دیگه هم ترجمه اش کرده ولی انقدر نظرات زیرش ناراحت بودن از ترجمه که حوصله ام نکشید حتی چک کنمش. 😂
فضا و جهان سازی ؛ من چیزی ملایم تر تصور می‌کردم. اما.. خب. چی بگم خیلی عجیب غریبِ بد بود. من هضم نمی‌کردم که چرا باید لخت چرخیدن افراد براشون طبیعی باشه. 🫩 بله. افسانه ها و تصورات داستانی بودن. اما واقعا مزخرف بود از این نظر. کل تصوراتم از پری و چیزهای فانتزی رو زیر و رو کرد. زیبا بود. اما زیبای نفرت انگیز. زیبایی که بوی فساد از زیرش بلند میشد. زیبای چندشناک.
یعنی می‌دونم باید توقع میداشتم چرت و پرت توش ببینم، اما نمی‌فهمیدم چرا این چرت و پرت انقدر حجمش زیاد و فراتر از تصور بود. و کلی صحنه بود که شخصیت ها توش مست بودن، نوشیدنی زهرمار می‌کردن، یا دست جمعی غلط های خاک بر سری انجام میدادن. (متاسفم که اگر زیر ۱۶ سال داریم اینجا و من دارم انقدر رک حرف میزنم.) یه جاهایی فقط تصویر یه مشت عیاش رو داشتم میدیدم.
درون مایه و محتوا ؛ خیلی خیلی زور بزنم ۱.۵ از ۱۰ بهش بدم.
چرا؟ چون مثلا یکی از شخصیت‌های نسبتاً قابل توجه داستان، شوهر خودش رو می‌کشه. یه چیز تیز فرو می‌کنه توی گردنش. و بعدش هیچ مجازات یا هیچ عذاب وجدان واضحی یا چمی‌دونم یه چیزی که بگه خود این حرکت اشتباه بوده توش حس نکردم. بله منم از شوهرش متنفر بودم و دلم میخواست ریز ریزش کنم ولی ودهل؟ قتل کرده. البته کل داستان پر مرگ و خونریزی بود. ننشستم همه رو بررسی کنم، ولی این یکی خیلی به چشمم اومد.
اون فضای مست و عیاش و عریان داستان هم به کنار. اصلا باورهاشون قابل پذیرش نبود. می‌دونم داستانه، می‌دونم نگاهشون فرهنگ و سبک زندگیشون فرق میکنه، ولی داستان باید محتوا برای ارائه داشته باشه. و محتوای ناصحیح خیلی توش میشد دید.
من یه مجموعه دیگه هم خونده بودم که رمان خارجی معروف بود مثل این. و صرفاً به عنوان یه رمان خوندمش که ازش توقع محتوا نداشتم. اما ترکیب محتوا نداشتن + حجم عیاشی و مزخرفات مغزم رو بینهایت خسته کرد.
چی بگم. انقدر خیلی چیزها توش روی اعصابم بود، ویژگی های خوبی که داستان داشت رو هم تحت تأثیر قرار می‌داد.