eitaa logo
چهارخونه
84 دنبال‌کننده
75 عکس
25 ویدیو
0 فایل
‌ ‌روزمره. ‌‌ https://daigo.ir/secret/11648313861
مشاهده در ایتا
دانلود
📚مطالعه کردن باهمدیگه بیشتر می‌چسبه! برای شروع فعالیت باشگاه کتاب‌خوانی برترین آرزو آماده‌اید؟✈️ به مناسبت فرا رسیدن ایام نورانی و مبارک ماه شعبان، تصمیم گرفتیم این‌بار کتاب بر سفره توحید که ویژه‌ی این ماه نوشته شده رو در کنار همدیگه مطالعه کنیم و یک سیرِ لذت‌بخش و به یادماندنی در مناجات شعبانیه داشته باشیم! ✨ برای این که همراه ما در این باشگاه کتاب‌خوانی باشید کافیه لینک زیر رو دنبال کنید و از روز اول بهمن ماه به صورت روزانه ده صفحه از این کتاب رو مطالعه کنید و روند پیشرفت‌تون رو ثبت کنید تا بدونیم همراه‌مون هستید 🤝 🖇لینک مستقیم باشگاه کتاب‌خوانی برترین آرزو 🖇تهیه کتاب بر سفره توحید از سایت برترین آرزو، طاقچه و فراکتاب. ❲➛ @bartarin_arezu | نشر برترین آرزو
.
سلام هم وطن. شبت بخیر.
به قول آقای دارابی ایتا را خدا آزاد کرد.
رو راست باشیم، فکر میکنم به همون اندازه‌ای که قطع بودن اینترنت سخت بود، اونقدر ها هم بد نبود. فهمیدیم که چقدر به این تکنولوژی وابسته شدیم و از یک زوایایی ما رو از کار و زندگی انداخته. درواقع فکر میکنم موافق باشیم که این مدت خیلی هامون سراغ کتاب هامون رفتیم، سراغ کارهای نصفه و نیمه مون رفتیم، سراغ خانواده رفتیم و ... . سراغ واقعیت‌های زندگیمون رفتیم. نفس کشیدیم. برامون سخت بودا، ولی یه نفسی هم اون گوشه ها کشیدیم.
این متن، یک ماجرای واقعی‌ست؛
آخرهای ترم قبل جنگ شد. به خاطر فاصله‌ی زیادی که بین کلاس‌ها و امتحانات ترم افتاد، معدلم پایین اومد. سرش ناراحت بودم. با هم‌رشته‌ایم قرار گذاشتیم که ترم جدید بیشتر درس بخونیم و این ضربه رو جبران کنیم. به هفته‌ی آخر کلاس‌های این ترم که رسیدیم، داشتم برنامه میچیدم که توی فرجه حسابی درس بخونم که هفته‌ی آخر مریض شدم. جوری مریض شدم که از همه‌ی زندگی افتاده بودم. از همههه‌ی زندگی افتاده بودم. سه بار پیش دکتر رفتم، تا بلاخره بعد از یک هفته و نصفی، تونستم سر پا بشم. خداروشکر، حالم خوب شده بود و زنده بودم. اما فرصت طلایی فرجه رو برای درس خوندن از دست دادم. به سختی خودم رو برای تموم کردن پروژه یکی از درس‌ها با کمک دوستم رسوندم. و رفتم برای خوندن اولین امتحان این ترم.
عکس از جزوه های در انتظار تکمیل اون روزها ؛
هرجور بود، تونستم به اولی برسم. درس خیلی سختی نبود و استاد راه بیایی داشت. اما امتحان بعدی درس سخت و سنگینی داشت. برنامه ریخته بودم که حسابی بخونمش. و از اونجایی که تو این درس ضعف داشتم، روی قابلیت «Study and learn» هوش مصنوعی حساب باز کرده بودم که بخش‌هایی که بلد نیستم رو ازش بپرسم و اون برام توضیح بده. گوشیم رو زدم شارژ، کاغذ و جزوه‌هام رو برداشتم، رفتم که برم بزنم تو دهن سختی این درس.. که اعلام شد امتحانات هفته بعدمون به تعویق افتاده. اوایل حواشی داشت با سوال چرا و چطور دیوانه‌ام میکرد. در نهایت پذیرفتم که چه بدونم چرا و چه ندونم، فرقی به حال من نمی‌کرد. حالا حداقل یک هفته فرصتی که مریضی برام سوزونده بود رو الان داشتم. و می‌تونستم چند تا کار نصفه و نیمه مانده رو تموم کنم. هنوز چند ساعتی از پذیرفتنم نگذشته بود، که اینترنت هم به دیار باقی شتافت. انگشت در هوا، با رشته متنی که دقیقا تو اوج مطلبش توی کانال نصفه مونده بود، به «در حال اتصال..» ایتا زل زده بودم. خب.. در لحظات اول نمی‌دونستم باید چیکار کنم. درس خوندن با هوش مصنوعی، پر. نوشتن مطلب توی کانال، پر. روزهای اول که اینترنت کاملا قطع بود، دیگه حتی اخبار ساعت هفت رو هم نگاه می‌کردم. گفتم باشه. عیب نداره. این مسئله به خاطر امنیته. برای امنیت، هر سختی کوتاه مدتی رو باید تحمل کرد.
عکس از ادامه‌ی رشته‌ی متن‌ که اون شب جا موندن ؛
به رسم همیشه در نبود اینترنت، به گالری گوشی سر زدم. به گوشه کنارهایی که در حالت عادی سراغشون نمیرفتم سر زدم. تنها کتاب دانلود شده‌ و در دسترسم توی گوشی رو تموم کردم. نهار پختم. چند صفحه از جزوه‌ی نصف و نیمه‌ام رو پاک نویس کردم. پایتخت دیدم. و تازه ۲۴ ساعت از نبود اینترنت گذشته بود. بد تر از همه این بود که خبرهای تلویزیون رو می‌شنیدم ولی هیچ کجا نمی‌تونستم حرف بزنم. احساس میکردم زبونم قطع شده. دلم می‌سوخت. برای خیلی چیزها دلم می‌سوخت. برای وطن و هم‌وطن می‌سوختم. مثل ۳۰۰ تا مغازه‌ای که در رشت می‌سوخت، می‌سوختم..