رو راست باشیم، فکر میکنم به همون اندازهای که قطع بودن اینترنت سخت بود، اونقدر ها هم بد نبود. فهمیدیم که چقدر به این تکنولوژی وابسته شدیم و از یک زوایایی ما رو از کار و زندگی انداخته. درواقع فکر میکنم موافق باشیم که این مدت خیلی هامون سراغ کتاب هامون رفتیم، سراغ کارهای نصفه و نیمه مون رفتیم، سراغ خانواده رفتیم و ... .
سراغ واقعیتهای زندگیمون رفتیم. نفس کشیدیم. برامون سخت بودا، ولی یه نفسی هم اون گوشه ها کشیدیم.
آخرهای ترم قبل جنگ شد. به خاطر فاصلهی زیادی که بین کلاسها و امتحانات ترم افتاد، معدلم پایین اومد. سرش ناراحت بودم. با همرشتهایم قرار گذاشتیم که ترم جدید بیشتر درس بخونیم و این ضربه رو جبران کنیم.
به هفتهی آخر کلاسهای این ترم که رسیدیم، داشتم برنامه میچیدم که توی فرجه حسابی درس بخونم که هفتهی آخر مریض شدم. جوری مریض شدم که از همهی زندگی افتاده بودم. از همهههی زندگی افتاده بودم. سه بار پیش دکتر رفتم، تا بلاخره بعد از یک هفته و نصفی، تونستم سر پا بشم.
خداروشکر، حالم خوب شده بود و زنده بودم. اما فرصت طلایی فرجه رو برای درس خوندن از دست دادم. به سختی خودم رو برای تموم کردن پروژه یکی از درسها با کمک دوستم رسوندم. و رفتم برای خوندن اولین امتحان این ترم.
هرجور بود، تونستم به اولی برسم. درس خیلی سختی نبود و استاد راه بیایی داشت. اما امتحان بعدی درس سخت و سنگینی داشت. برنامه ریخته بودم که حسابی بخونمش. و از اونجایی که تو این درس ضعف داشتم، روی قابلیت «Study and learn» هوش مصنوعی حساب باز کرده بودم که بخشهایی که بلد نیستم رو ازش بپرسم و اون برام توضیح بده.
گوشیم رو زدم شارژ، کاغذ و جزوههام رو برداشتم، رفتم که برم بزنم تو دهن سختی این درس.. که اعلام شد امتحانات هفته بعدمون به تعویق افتاده. اوایل حواشی داشت با سوال چرا و چطور دیوانهام میکرد. در نهایت پذیرفتم که چه بدونم چرا و چه ندونم، فرقی به حال من نمیکرد. حالا حداقل یک هفته فرصتی که مریضی برام سوزونده بود رو الان داشتم. و میتونستم چند تا کار نصفه و نیمه مانده رو تموم کنم. هنوز چند ساعتی از پذیرفتنم نگذشته بود، که اینترنت هم به دیار باقی شتافت.
انگشت در هوا، با رشته متنی که دقیقا تو اوج مطلبش توی کانال نصفه مونده بود، به «در حال اتصال..» ایتا زل زده بودم. خب.. در لحظات اول نمیدونستم باید چیکار کنم.
درس خوندن با هوش مصنوعی، پر.
نوشتن مطلب توی کانال، پر.
روزهای اول که اینترنت کاملا قطع بود، دیگه حتی اخبار ساعت هفت رو هم نگاه میکردم.
گفتم باشه. عیب نداره. این مسئله به خاطر امنیته. برای امنیت، هر سختی کوتاه مدتی رو باید تحمل کرد.
به رسم همیشه در نبود اینترنت، به گالری گوشی سر زدم. به گوشه کنارهایی که در حالت عادی سراغشون نمیرفتم سر زدم. تنها کتاب دانلود شده و در دسترسم توی گوشی رو تموم کردم. نهار پختم. چند صفحه از جزوهی نصف و نیمهام رو پاک نویس کردم. پایتخت دیدم. و تازه ۲۴ ساعت از نبود اینترنت گذشته بود.
بد تر از همه این بود که خبرهای تلویزیون رو میشنیدم ولی هیچ کجا نمیتونستم حرف بزنم. احساس میکردم زبونم قطع شده. دلم میسوخت. برای خیلی چیزها دلم میسوخت. برای وطن و هموطن میسوختم. مثل ۳۰۰ تا مغازهای که در رشت میسوخت، میسوختم..
اما حتی جایی برای حرف زدن هم نداشتم. که این هم برای وطن و هموطن بود. برای امنیتِ وطن و هموطن بود.
نمیخواستم غر بزنم.
نمیخواستم کاسهی صبرم لبریز بشه، تحملم رو از دست بدم و غر بزنم. میخواستم مثل اون پلیسی که جلوی صف قاطی شدهی اغتشاشگر و جوانِ وطنش وایساده، همه چیز رو تحمل میکنه تا اون جوان خودش رو از اون صف جدا کنه، من هم تحمل کنم. حاضره فحش بخوره، کتک بخوره، لگد بخوره، تیر بخوره، جون بده ولی اون جوان خودش رو از اون صف جدا کنه تا بتونه اون تروریست اغتشاشگر بیهمه چیز رو بدون خطر برای جوانِ وطنش بگیره.
من هم میخواستم مثل اون پلیس تحمل کنم. که رگهای مغزم در هم گره بخوره از حل نشدن اون سوال و نفهمیدن درس، ولی غر نزنم. که از دسترسی نداشتن به هیچ کتاب الکترونیکی کلافه بشم، ولی غر نزنم. که وقتی میرم توی بازی مورد علاقهام، با دیدن خطای نبود اینترنت بین المللی آه بکشم و به بروزرسانی هفتهی بعد فکر کنم، ولی غر نزنم. که دسترسی نداشتن به هیچکدوم از دوستام از طریق پیام متنی برای منِ درونگرای خیلی به تماس میل ندار بهم یکم استرس زنگ زدن بده، ولی غر نزنم. که وقتی تصاویر وحشیگری تروریستها توی سرزمینم رو ببینم و از نبود جایی برای بیان کردن حرفهام احساس کنم جگرم داره میسوزه، ولی غر نزنم.
باید با چیزهای مختلفی سر و کله میزدم.
تازه دغدغههای من نصفشون سطحی بود!
داشتم به هموطنهام فکر میکردم. به رفقایی که شاید طاقت نبود این اینترنت براشون سخت تر باشه. به کسب و کارهای اینترنتی! به اونی که عزیزش اون سر کشور خودمون یا کلا یه کشور دیگهست ولی الان نمیتونه باهاش در ارتباط باشه. به اون هموطنی که شاید، شاید نمیدونه این قطعی، برای امنیته. تحملش براشون سخت تر خواهد بود.
میدونم. بارها بهش فکر کردم. که کاش راه دیگهای به جز این قطعی وجود داشت. ولی حالا که تصمیم اینه، برای امنیتِ وطن و هموطن تحملش میکردیم.